• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2061
  • جمعه 31/5/1382
  • تاريخ :

عقاب

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

خواست چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

***

صبحگاهی زپی چاره کار

گشت بر باد سبک سیر سوار

گله آهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت

و آن شبان بیم زده ، دل نگران

شد سوی بره نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاری است حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روز به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود

***

آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زیسته افزون ز شمار

شکم آگنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد بشتاب

گفت کای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم هر چه تو می فرمایی

گفت ما بنده درگاه توییم

تا که هستیم هوا خواه توییم

بنده آماده بگو فرمان چیست

جان به راه تو سپارم ، جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابی است بر آب

راست است اینکه مرا تیز پر است

لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

من و این شوکت و این شهپر و جاه

عمر از چیست بدین حد کوتاه ؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم از پدر خویش شنید

که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار

صد ره از چنگش کرده است فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین

چو تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود

کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز

رازی اینجاست تو بگشای این راز

زاغ گفت از تو در این تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست

گنه کس نه که تقصیر شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کان اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز ز بر خاک وزند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر

باد را بیش گزند است و ضرر

تا بد آنجا که بر اوج افلاک

آیت مرگ بود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم

کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمره ر دار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است

چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی

طعمه خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست

به از آن گنج حیات و لب جوست

من که صد نکتهی نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم

و اندر آن باغ سراغی دارم

آنچه زان زاغ همی داد سراغ

گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشّه، مقام زنبور

هر دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت خوانی که چنین الوان است

لایق محضر این مهمان است

می کنم شکر که درویش نیم

خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک برده بسر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حـَیَـوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق خطر

سینه کبک و تذرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده در این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش

گیج شد بست دمی دیده خویش

یادش آمد که در آن اوج سپهر

هست زیبایی و آزادی و مهر

فر و آزادی و فتح و خطر است

نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر جا نگریست

دید گردش اثری زآنها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و برجست ز جا

گفت کای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار ترا ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد

عمر در گند بسر نتوان برد

***

شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند در این لوح کبود

نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

UserName