• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1390/12/08
  • تاريخ :

یک زندگی نامحتمل

در باره ی سال های آخر زندگی غم انگیز اسکاروایلد


وایلد در اواخر دوران زندان، نامه ی بسیار مفصلی برای لرد آلفرد داگلاس نوشت و در آن به سابقه ی دوستی شان و نیز به نقش شوم داگلاس در وقوع این فاجعه پرداخت؛ اما این نامه در حقیقت صحنه ی مواجهه ی وایلد با خودش بود. او در این صحنه زندگی اش را در پرتو کشف و شهود حاصل از رنج و تنهایی در زندان، از منظری دیگر نظاره می کرد.


یک زندگی نامحتمل

«من همه ی نبوغم را صرف زندگی ام کردم و در آثارم فقط مهارتم را به کار گرفتم.» این سخن مشهور وایلد خطاب به آندره ژید نشان می دهد او بیشتر خود را «بازیگر» می دانست تا «نویسنده». واقعیت زندگی نزد او ماده ی خامی بود که با تخیل خلاقه اش آن را می پروراند، در شخصیت سرگرم کننده ای که پیش روی خود می آفرید به بار می نشاند و هنرمندانه نقش او را بازی می کرد. اسکار وایلد با آن که نوشته های فراوانی در قالب های مختلف ادبی، مانند شعر و نمایش نامه، داستان کوتاه و گفت و گو، مقاله و یک رمان از خود بر جای نهاده، شهرت اصلی اش را چنان که خود می خواست، مدیون اثری واحد است که همانا زندگی اوست. نویسندگان و شعرای هم عصر او نیز ارزش و جذابیت گفت و گوهای حضوری اش را برتر از آثارش دانسته اند و معتقدند فقط سایه ای از نبوغش در آن ها انعکاس یافته است. با این همه کتاب ها و نمایش نامه های وایلد در کنار حضور شگفت انگیزش، شهرت و موفقیتی عظیم در لندن برایش به ارمغان آورد. در دوران موفقیت اجتماعی و شهرت ادبی خود همواره مخاطبانی داشت که با آن ها گفت و گو می کرد، در حضور آنان بر سر ذوق می آمد، آثار ظرافت و طنز بلافاصله در سخنانش ظاهر می شد و بداهه پردازی ها و نقیضه گویی هایش همه را به تحسین و اعجاب وا می داشت. زندگی اش در آن دوره چنان با افتخار و سعادت درآمیخته و چنان بزرگ و پر تحمل و سرشار از لذت بود که خود، آن را «زندگی نامحتمل» می خواند.

آگاهی به باورناپذیر بودن این زندگی گویی در ادامه ی مسیر بی پرواترش می کرد و او را به سوی سرنوشتی می راند که افق تیره و تارش پیشاپیش در برابرش گشوده بود. گویی او خود تراژدی را فرا می خواند و در جست و جوی نشانه ای بود تا بر نامحتمل بودن زیستنی این چنین تأکید بگذارد. این گونه بود که در اوج موفقیت و شهرت، زمانی که شاهکارش، اهمیت ارنست بودن در تئاترهای لندن اجرا می شد، وایلد تراژدی زندگی خویش را رقم زد. ماجرا از این قرار بود که مارکی کویینزیری، پدر لرد آلفرد داگلاس دوست صمیمی وایلد، کارتی را با متنی توهین آمیز خطاب به وایلد به مستخدم باشگاهی سپرده بود که او در آن عضویت داشت. موضوع چندان مهمی نبود و وایلد به راحتی می توانست از آن چشم پوشی کند؛ اما در عوض از کویینزیری به دادگاه شکایت کرد. در نتیجه ی وضعیتی پیچیده ناگهان ورق برگشت و جایگاه وایلد از «متهم کننده» به «متهم» تغییر یافت. دادگاه بعد از سه محاکمه ی پیاپی در سال 1895 او را به دو سال زندان با اعمال شاقه محکوم کرد. سیر تراژیک زندگی وایلد آغاز شد و طولی نکشید که به پایان غم بار خود رسید.

وایلد در اواخر دوران زندان، نامه ی بسیار مفصلی برای لرد آلفرد داگلاس نوشت و در آن به سابقه ی دوستی شان و نیز به نقش شوم داگلاس در وقوع این فاجعه پرداخت؛ اما این نامه در حقیقت صحنه ی مواجهه ی وایلد با خودش بود. او در این صحنه زندگی اش را در پرتو کشف و شهود حاصل از رنج و تنهایی در زندان، از منظری دیگر نظاره می کرد. پنج سال پس از مرگ وایلد این نامه با نام از اعماق منتشر شد. او در قطعه ای از آن احوالات خود را در دو دوره ی پیش و پس از زندان این گونه توصیف می کند:

«خدایان کم و بیش همه چیز به من بخشیده بودند؛ نبوغ، تبار ممتاز، جایگاه برجسته ی اجتماعی، استعداد، جسارت فکری... من از هنر، فلسفه ساختم و از فلسفه، هنر. فکر آدم ها و رنگ اشیا را دگرگون کردم؛ هیچ یک از اعمال و سخنانم نبود که مردم را شگفت زده نکند؛ نمایش نامه نویسی یعنی عینی ترین فرم شناخته شده ی هنری را برگزیدم و در همان حال که دامنه اش را وسعت و شخصیت پردازی اش را غنا می بخشیدم، سبک بیانش را چنان شخصی کردم که به شعر غنایی با غزلواره پهلو می زد؛ به هر چه پرداختم، از نمایش نامه گرفته تا زمان، از شعر مقفی و شعر منظوم تا گفت وگوی دو نفره و نکته پردازانه، وجه تازه ای از زیبایی به آن بخشیدم؛ قلمرو خود حقیقت را گسترش دادم و کذب را در کنار صدق به آن افزودم و نشان دادم حقیقت و دروغ صرفاً صورت هایی از ادراک عقلانی اند، با هنر به مثابه واقعیت اعلا و با زندگی همچون وجهی از تخیل صرف رفتار کردم؛ من تخیل قرن خود را برانگیختم طوری که در اطرافم اسطوره و افسانه آفرید؛ همه ی نظام های فکری را در عبارتی و همه ی هستی را در لطیفه ی خلاصه کردم.

هر چند اوقاتی بود که از تصور پایان ناپذیر بودن مصائبم به وجد می آمدم، بیهودگی آن را تاب نمی آوردم. اکنون در عمق وجودم چیزی را می یابم که به من می گوید هیچ امری، به ویژه رنج، در عالم بیهوده نیست. آن چیز پنهان در وجودم، که همچون گنجی است پنهان در مزرعه ، فروتنی است. این آخرین چیزی است که برایم مانده، و بهترین آن هاست.

در کنار این ها چیزهایی داشتم یک سره متفاوت. خود را به جذبه های دیرپای کامجویی و رخوت سپردم. به بی کارگی تن دادم و خودآرایی و مدپرستی پیشه کردم. طبایعی حقیر و جان هایی پست در اطرافم گرد آوردم. نبوغم را آگاهانه هدر دادم و از تباه کردن یک جوانی فناناپذیر دستخوش لذتی غریب شدم. خسته از در اوج بودن، در جست وجوی هیجان هایی تازه به اعماق رفتم. انحراف در قلمرو شور و احساسات، در نزد من جایگاهی مشابه پارادوکس در قلمرو تفکر یافت. تمنا در نهایت، بیماری ای بود یا جنونی، یا هر دو. رفته رفته به زندگی دیگران بی اعتنا شدم. هر کجا خوش داشتم، تفریح می کردم و می گذشتم. فراموش کردم که هر عمل جزئی زندگی روزانه، شخصیت انسان را می سازد یا آن را تباه می کند و به این ترتیب روزی او ناچار می شود هر آنچه را در خلوت مرتکب شده، با فریادی از بام خانه آشکار کند. دیگر صاحب اختیار خودم نبودم. دیگر بر روحم فرمان نمی راندم، و این را نمی دانستم. به تو مجال دادم تا بر من مسلط شوی و به پدرت، تا مرا بترساند. رسوایی هولناکی در انتظار بود. اکنون تنها یک چیز برایم مانده و آن فروتنی مطلق است، درست همان طور که برای تو فقط یک چیز مانده، و آن نیز فروتنی مطلق است. بهتر است از عرش به زیرآیی و فروتنی را در کنار من بیاموزی.

اکنون قریب دو سال را در زندان گذرانده ام. دو سالی که در آن یاسی شدید از درونم سر برآورد و خود را چنان به اندوه سپردم که حتی مشاهده اش رقت بار می نمود؛ خشم شدید و بی حاصل، تلخی و تحقیر، تشویش که با صدای بلند می گریست، بدبختی که صدایی در خور نمی یافت، اندوه که گنگ بود... من همه ی احوال متصور رنج را تجربه کرده ام...

هر چند اوقاتی بود که از تصور پایان ناپذیر بودن مصائبم به وجد می آمدم، بیهودگی آن را تاب نمی آوردم. اکنون در عمق وجودم چیزی را می یابم که به من می گوید هیچ امری، به ویژه رنج، در عالم بیهوده نیست. آن چیز پنهان در وجودم، که همچون گنجی است پنهان در مزرعه ، فروتنی است. این آخرین چیزی است که برایم مانده، و بهترین آن هاست. برترین کشفی است که به آن دست یافته ام؛ نقطه ی شروعی برای یک شکوفایی تر و تازه و شاداب از آنجا که دقیقاً از درونم برآمده، می دانم که در زمان مناسب اتفاق افتاده نمی توانست زودتر یا دیرتر پیش آمده باشد. چنان چه کسی درباره اش چیزی به من گفته بود، نمی پذیرفتمش. اگر به من عرضه شده بود قبولش نمی کردم. از آن جا که یافته ی من است، می خواهم حفظش کنم. باید که حفظش کنم. یگانه چیزی است که مبانی زندگی، یک زندگی نو برای من ، را در خود دارد. غریب ترین همه ی چیزهاست. نمی شود آن را به کسی داد و نمی شود آن را از کسی گرفت. تنها با دست کشیدن از همه ی داشته ها به دست می آید. تنها زمانی می فهمیم مالک آن ایم که برایمان هیچ نمانده باشد.»

اما وایلد بعد از خروج از زندان هرگز نتوانست کمر راست کند و زندگی تازه ای را از سر بگیرد. او در این مدت بیش از حد رنج برده بود؛ به علاوه بار بدنامی و از دست رفتن جایگاه اجتماعی اش را نمی توانست تاب آورد. بدون درخشش بر صحنه ی اجتماع و بدون حضور تماشاگری که او را برانگیزد، هویت فردی اش نیز از دست می رفت. هنر او در زندگی و وجودش بیان می شد؛ باید زندگی می کرد تا بتواند بنویسد؛ اما بیش از حد به زندگی نزدیک شده بود و ضربه خورده بود. بعد از آزادی به فرانسه رفت و در سال 1898 آخرین اثرش، چکامه ی زندان ردینگ را در آن جا نوشت که شعر مطولی بود یادگار روزهای سخت زندان.

وایلد کوشید اثر هنری خود را تا پیش از مرگ به اثری جاویدان بدل کند و چنین کرد؛ اما همچون همه ی هنرمندانی که زندگی را به تمامی زیست می کنند، عمری کوتاه داشت. در اکتبر 1854 در دابلین زاده شده و چهل و شش ساله بود که در هتلی محقر در پاریس جان سپرد. آندره ژید بعدها در خاطراتش از وایلد نوشت که فقط هفت نفر در تشییع جنازه ی او حضور داشتند و تاج های گل بر تابوتش گذاشتند. تنها تاج گلی که نوشته ای به همراه داشت متعلق به صاحب همان هتل محقر بود که این کلمات رویش نوشته شده بود «به مستأجرم».

بخش ادبیات تبیان


منبع: خردنامه همشهری (شماره 84)- مریم امینی

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName