• تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1390/11/25
  • تاريخ :

آدم برفی مهربون 
برف

برف می بارید. آدم برفی، تک و تنها تو کوچه ایستاده بود و خانه ها را نگاه می کرد. همه رفته بودند روی پشت بام ها و برف ها را پارو می کردند. فقط خاله پیرزن بود که کسی را نداشت. برف روی پشت بامش آن قدر زیاد شده بود که آدم برفی ترسید خانه اش خراب شود.

آدم برفی راه افتاد رفت در خانه ی خاله پیرزن را زد. خاله پیرزن پرسید: کیه؟

آدم برفی گفت: منم! اومدم برف هاتو پارو کنم.

خاله پیرزن خوشحال شد در را باز کرد.

آدم برفی پرسید: پاروت کجاست؟

خاله پیرزن گوشه ی حیاط را نشان داد.

آدم برفی پارو را برداشت و به پشت بام رفت. برف تند و تند می بارید.

آدم برفی هر چه برف ها را پارو می کرد، باز هم پشت بام پر از برف می شد.

آدم برفی تا نزدیکی های صبح کار کرد و عرق ریخت.

صبح که شد برف بند آمد. خاله پیرزن به بالای پشت بام رفت. همه جا تمیز شده بود.از آدم برفی خبری نبود. پارو وسط پشت بام افتاده بود. یک هویج و دو تا دکمه و یک جارو هم کنارش بود.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:سروش خردسالان

مطالب مرتبط:

جوجه کوچولوی ترسو

زرافه‌ای که می‌خواست زرافه نباشد!

بالش نی‌نی حرف می‌زنه

مسابقه ی تار عنکبوت

عینک خانم موش کوره

مداد سیاه و رنگین کمان

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName