• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 8754
  • پنج شنبه 2/8/1387
  • تاريخ :

اشک تمساح

اشک تمساح

مرد مسافر، از دور چشمش به مردی افتاد که در وسط بیابان نشسته و بر سر و روی خود می‌زند.

با خود گفت: باید نزدیک‌تر بروم تا ببینم چه اتفاقی برای این مرد بیچاره افتاده که این‌طور بی‌قراری می‌کند.

مرد مسافر وقتی به مرد بیابانی رسید، دید که او کنار سگی مرده نشسته و گریه می‌کند.

 مرد بیابانی می‌گفت: چه سگ خوبی بودی! روزها با من به شکار می‌آمدی و هر حیوانی را که با تیر می‌زدم، با زرنگی و چالاکی برایم می‌آوردی. شب‌ها هم نگهبان خانه‌ام بودی. وقتی که تو در حیاط خانه بودی، از هیچ چیز نمی‌ترسیدم و با خیال راحت می‌خوابیدم... اشک مثل باران از چشم‌های مرد بیابانی جاری بود.

او آنقدر سوزناک گریه می‌کرد که چشم‌های مرد مسافر نیز پر از اشک شد. خم شد و با مهربانی دست مرد بیابانی را گرفت و او را از زمین بلند کرد.

بعد در حالی که گرد و خاک را از لباس‌های او می‌تکاند گفت:عیبی ندارد. یک سگ دیگر پیدا می‌کنی و کارهایی را که این سگ بلد بود، به او هم یاد می‌دهی.

سگ حیوان باهوشی است. خیلی زود همه چیز را یاد می‌گیرد. بعد پرسید: راستی! چرا سگت مرد؟

 مرد بیابانی دوباره شروع به شیون و زاری کرد و گفت: بیچاره در این بیابان بی‌آب وعلف، از گرسنگی مرد...

مرد مسافر با دلسوزی نگاهی به سگ مرده انداخت. اما ناگهان متوجه کیسه‌ی بزرگی شد که مرد بیابانی بر دوش داشت.

پرسید: می‌خواهی کمکت کنم و کیسه‌ات را برایت بیاورم؟

 مرد بیابانی نگاه تندی به مرد مسافر انداخت و گفت: نه! خودم آن را می‌آورم.

مرد مسافر گفت: مگر در این کیسه چه داری؟

مرد بیابانی پاسخ داد؛ مقداری نان.

مرد مسافر مدتی با تعجب به مرد بیابانی خیره شد. بعد گفت: تو نان همراه خودت داشتی و آن وقت سگت از گرسنگی مرد؟! تازه، حالا که مرده برای او گریه هم می‌کنی؟

مرد بیابانی در حالی که کیسه نان را بر پشت خود جابه‌جا می‌کرد گفت: چه می‌گویی مرد؟ من برای این نان‌ها کلی پول داده‌‌ام. چطور می‌توانستم آنها را به یک سگ بدهم؟ ولی اشک مجانی است. برای اینکه علاقه‌ام را به سگم نشان بدهم، تا بتوانم برایش اشک می‌ریزم!

مرد مسافر دیگر چیزی نگفت: با تأسف سری تکان داد و به راه خود رفت.

 

اقتباس از: مثنوی مولوی

 

**************************************

مطالب مرتبط

 

دو موش و یک آرزو

افسانه‌ی شهر یک چشمی‌ها

قورباغه بد شانس

سمورهای شجاع

گوهر گرانبها

یک نقّاشی برای آقای باغبان

گربه‌ی صورتی

 

توجه: جواب سوال را در این لینك بخوانید

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
هتل زرّافه بفرمایین!

هتل زرّافه بفرمایین!

آن روز داشتم از کنار خیابان درازی رد می‌شدم که یک آگهی دیدم. زرّافه‌ای که بچّه‌اش را گم کرده بود، یک آگهی دراز داده بود تا بچّه‌اش را پیدا کند. فکری کردم و دیدم من هم چند روزی می‌شود که مامانم را گم کرده‌ام. من یک بچّه‌ی کوچولوی آدم هستم و ماما نم یک آدم
عجب اشتباهی

عجب اشتباهی

مرد ناشنوا، وقتی که از خانه خارج شد، متوجه شد که در خانه همسایه باز است. عده‌ای داخل می‌شوند و عده‌ای بیرون می‌آیند. مدتی با تعجب آنها را نگاه کرد. خجالت می‌کشید جلو برود و بپرسد چه خبر شده! چون می‌دانست چیزی نخواهد شنید...
آرزوهای خورشید

آرزوهای خورشید

خورشید عاشق زمین بود. دوست داشت درخت‌های زمین را ببیند... دوست داشت رودخانه‌های زمین را ببیند و خودش را توی آب رودخانه‌ها بشوید... خورشید آدم‌های زمین را هم دوست داشت. گاهگاه باز می‌آمد و از زمین می‌گفت و دل خورشید آب می‌شد. یک روز از روزهای خدا، خورشید د
UserName