• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1385/05/15
  • تاريخ :

دایی تختی نیست اما ....


تمرین آقای گل جهان با سایپا ؛ دایی تور را پاره کرد!


تیم فوتبال سایپا بعد از چند روز استراحت از دیروز تمریناتش را از سر گرفت.

نارنجی پوشان روز شنبه دوجلسه تمرین کردند.

مجموعه ورزشی ایران تایر که حالا با پرداخت 3 میلیارد و 400 میلیون تومان تبدیل به کمپ اختصاصی سایپایی ها شده ، دیروز کمی شلوغتر از همیشه بود. این را همه فهمیده بودند بجز نگهبان قوی هیکل و بی سیم بدست داخل مجموعه که خبرنگاران را با تماشاگران اشتباه گرفته بود!

این را وقتی متوجه شدیم که با تحکم گفت : آقا از پشت فنس ها بروید! مثه تمرین پرسپولیس نیستا این یه تیمه دیگس!

نمی دانم شاید لنز تابلوی عکاسها را با بوق هواداران پرسپولیس که زمانی به آنجا می آمدند یکی می دید !!

اما شلوغی برای چه بود ؟ برای ساکت ترین مرد دیروز سایپا!

دیروز در حالی که ملی پوشان در کمپ تمرین می کردند ، یک نفر بعد از 13 سال ملی پوش بودن ، خیلی آرام و بی سرو صدا آمده بود که در تمرین تیم باشگاهی جدیدش شرکت کند.

علی دایی قبل از پیوستن به همبازیان جدیدش به پابوس امام رضا (ع) رفته بود و از مشهد به زمین ایران تایر آمد.

استقبال خوبی ازاو شد. بازیکنان سایپا که بعضی هایشان در مقاطعی همبازی کاپیتان تیم ملی بودند، خیلی زود کاری کردند که دایی احساس غریبگی نکند .

جوانترها هم وقتی یادشان می آمد که چند بار با دیدن گلهای ملی دایی از تلویزیون در زمان بچگی شان از بغل پدر و مادر به هوا پریده اند ، از اینکه با او همبازی شده اند حس عجیب و تازه ای داشتند. این را از چشمهایشان که در طول تمرین همه حرکتهای دایی را دنبال می کرد ، به خوبی می شد فهمید.

قدم به زمین چمن گذاشت اما این بار خیلی بی سرو صدا تر . چهره متفکرانه ای به خود گرفته بود اما نه آنقدر که مغرور به نظر برسد.

معلوم است روزهای سختی را پشت سرگذاشته ؛ بعد از بازگشت تیم ملی از جام جهانی فشار ناعادلانه ای را تحمل کرد . از حرفهای شیطنت آمیز آن گزارشگر در جریان بازی ایران - مکزیک که حتی خانمهای خانه دار را هم قانع کرد "دایی به درد تیم ملی نمی خورد" تا تیترهای تیرآهنی و چندش آور... و زخم زبانهایی که گاه در جمع مردم عامی به گوشش رسیده بود.

رفتم بالای سکوها نشستم . کنار مرد میانسالی که پیراهن تیم ملی ایتالیا به تن داشت . خیلی زود همکلام شدیم؛ عشق فوتبال ایرانم! سالهاست که خارج از ایران زندگی می کنم اما دنبال اخبار تیم ملی هستم. آنجا که روزنامه نیست اما دایم از تلویزیون و اینترنت پیگیرم.ایرلند هم با تیم ملی بودم. تیم ملی که آمده بود برای بازی دوستانه با آمریکا ، کنار بچه ها بودم....

گلایه داشت ، از همین ها که دل دایی هم از آن پر است اما به زبانش نمی آورد ؛

... آخر کجای دنیا بازیکن را سلاخی می کنند؟ مگر یادمان رفته همین دایی چه گلهای حساسی برای تیم ملی زد ؟ چند بار تیم ملی را نجات داد ؟ چند دفعه احساساتمان را برانگیخت و مظهر غرور ملی مان شد؟... آخر چرا باید همه چیز را فراموش کنیم؟ چرا باید به یکباره همه زحمات چند ساله دایی را نادیده بگیریم؟...

جوابی نداشتم که به او بدهم. یاد حرف امیررضا خادم افتادم که همین چند روز پیش در رادیو گفت : ورزش ما شانس آورد که غلامرضا تختی در اوج مرد تا ما حالا به یک اسطوره جوانمردی در ورزش داشته باشیم! اما رویم نشد این را بگویم.

سایپایی ها 3 تیم شده اند ، دو تیم در زمین و یک تیم بیرون ، باید در نصف زمین تاکتیکها را اجرا کنند و دروازه حریف را باز کنند.

کمک مربی ترک سایپا که زاده آلمان است و همراه سرمربی آلمانی به تهران آمده دایم فریاد می زند و موارد را گوشزد می کند. با خودم گفتم : چه جالب به هرزبانی بخواهد حرف بزند دایی متوجه می شود ، آلمانی ، انگلیسی ، ترکی ، فارسی ....! اما حتی یک بار پیش نیامد که قرار باشد چیزی را به دایی توصیه کند. با اینکه تمرین اول کاپیتان بود اما خیلی زود با شرایط هماهنگ شده بود.

مثل 18 ساله ها می دوید ، توپ می گرفت ، پاس های عمقی می داد، درگیر می شد ؛ چند بار که صاحب موقعیت شد ، توپها را برای بقیه کاشت تا آنها دروازه حریف را باز کنند، شاید می خواست خودش را در دل این بچه ها که با شوق نگاهش می کردند ، جا کند!

یک بار بعد از دو ، سه مرتبه تو سر توپ زدن و جا گذاشتن مدافعان ، چنان ضربه ای به توپ زد که تور پاره شد و توپ از زیر طاق دروازه به آسمان رفت.

آنقدر با انگیزه بود که اگر نوشته ام به اغراق متهم نشود می گویم انگار دایی دوباره زاده شده ؛ آخر باید حق بدهیم کسی که از زیر این همه فشار دوباره سربرآورده و اینچنین تمرین می کند ، چیزی از دوباره زاده شدن کم ندارد.

سوت استراحت به صدا درآمد ، همه به طرف بطری های آب آمدند ، جرعه نوشیدند و قدری به صورت زدند ، با دست خیس ، پیراهنش را قدری بالا زد تا خنک شود ؛ جای پای دروازه بان بحرین نمایان شد. یادگار ده سال پیش ... همان روز که "شماره 10 تیم ملی ایران " را از میانه میدان با برانکارد به بیمارستان منتقل کردند. جای دنده های شکسته هم خالی بود ...

موهای اطراف گوشش کم و بیش سفید شده ؛ خود او هم می پذیرد که دیگر آن جوان بیست و چند ساله نخواهد بود که بعد از هر گل دستهایش را همچون هواپیمایی باز می کرد و دهها متر در زمین می دوید ؛ بیش از 100 بار این کار را با پیراهن شماره 10 تیم ملی ایران انجام داد اما شک ندارم همه ی سپیدی موهایش بخاطر گذر از جوانی نیست ...

بخاطر فراز و نشیبهای زندگی و روزهای پرتلاطم و پر رنج زندگی در غربت و تمرینهای سنگین و ...هم نیست ، چه اگر چنین بود کمرش هم خم می شد اما شهریار فوتبال ایران هنوز با یال و کوپالش راه می رود؛

علی دایی غلامرضا تختی نیست اما کمتر از او دل مادران پیر و جوان داده ی ما و دل یتیمان دلخوش به توپ فوتبال را شاد نکرده است.

محمد حیرانی

 

مطالب مرتبط :

ویژه نامه جام جهانی 2006 آلمان

UserName