• تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1382/01/19
  • تاريخ :

در خلوت خرابه

چقدر بی تابی دخترم ! اين همه دلشکستگی ها چرا ؟ مگر دست های کوچکت در امتداد نيايش عمه، تنها از خدا ، آمدن بابا را طلب نکرد . اينک آمده ام در ضيافت شبانه ات و در آرامش خرابه ات ، کوچک دلشکسته ام ! پيش تر نيز با تو بودم ، می ديدمت شعله بر دامان دلسوخته از خيمه ، آه می کشيدی و در آميزه خار و تاول ، آبله و اشک ، صحرای گردان را به اميد سر پناهی می سپردی .

میديدمت در سنگباران دروازه ی کوفه، جويبار کوچک خون از آشفتگی موهايت ، چکه چکه بر محمل می چکيد و از گوشه ی پيشانی ، شيار ابروانت را می پيمود و با گونه ی ارغوانی ِ سيلی خورده ات همسايه می شد.

نازدانه تازيانه ی خورده ام ! امشب طولانی تر از شب يلداست . فرصت خوب قصه گفتن . مگر هر شب ، با قصه های شيرين بابا ، پلک های مهربانت را با لبخنده ای نرم نمی بستی . يک امشب تو قصه بگو . بگو سفر،  بی همراهی بابا، چگونه گذشت؟

يادت هست از مکه تا کربلا، چند منزل ، کاروان به درنگ ايستاد و تو چقدر شوق ايستادن کاروان داشتی ؟ هرگاه قافله می ايستاد آغوش گرم بابا از پشت شتر تا زمينت می رساند و دست مهربانش ، تار تار گيسوانت را می نواخت و جرعه جرعه آرامش و مهربانی  در قلبت می ريخت . چقدر دوست داشتنی بود متوقف کردن کاروان به بهانه آغوش پدر.

يادت هست بر زانو يم می نشستی و خنده های کودکانه ات  به برادرت اصغر آنچنان بهشت می بخشيد که آغوشش را به شوق پريدن در آغوشت رها می کرد و تو با همبازی کوچکت ، گوشه ای از بهشت را به قلب بابا می بخشيدی ؟ يادت هست؟

دخترکم  حالا چرا گريه ؟ نيامده ام تا اشک هايت را ببينم . بی تابی تو را بر نمی تابم . در راه ، صبوريت را می ديدم ، شکيباييت را می ستودم و از پشت خاکستری که فرصت نگاه کردن را از من می گرفت ، همه ی نگاهم را به تومی بخشيدم . ديدم که گرسنگی و تشنگی ، بهار چهره ات را پاييز کرده بود که ناگهان سيلی سنگين نا مردانه بر گلبرگ گونه ات نشست. دمی چشم فرو بستم . چهره ات ديگر پاييزی و خزان زده نبود . ارغوانی و نيلی ، امتزاج بهاران و خزان . وقتی اشکت بر گونه سیلی خورده پر پر شد ، نگران آسمان شدم . عمه ات می ديد که چشمان خون گرفته و خاکستر نشسته ام آسمان را کاويد و انتظار فرود آمدن همه آسمان را در چشمهايم خواند . تو عجيب صبور بودی . منتظر ماندم لبی به شکوه بگشايی ، پرخاشگرانه چيزی بگويی که لبانت جز به سپاس و ترنم نشد.

صفير تازيانه که در فضا پيچيد و خط کبودی که بر شانه های ظريف و شکننده ات نشست . گفتم دخترکم خواهد شکست.  وقتی سر بر افراشتی و نگاهت را به آسمان پرتاب کردی ، گفتم سر شکايت دارد اما جز شکر، طنين صدايی گوشم را ننواخت.

کاروان شتر لنگ ، هر بار يکی از گل ها را پايمال زمين می ساخت ، با هر افتادن ، تمسخر و طعنه و خنده فضا را پر می کرد. و تو صبورانه و پر شکيب با همه دلشکستگی ، با سکوت فرياد می زدی . دخترم بابا را ببخش اگر در آن لحظه ها ياريت نکرد . دستی نبود تا سپر تازيانه ها شود . اگر نزديکتر بودم با همين لبها که گل بوسه بر پيشانيت می نشاند خار از پايت می گرفتم و گونه های سيلی خورده ات را می بوسيدم . و خط کبود تازيانه را مرهم می نهادم . دخترم بابا را ببخش ! اگر هنگام افتادن از شتر ، آغوش وا نکرد و دست های کوچکت را از دستان خشن قساوت پيشگانی که بر زمينت می کشيدند رها نکرد.

آه ! ببخش بابا را که يارايش نبود گيسوان ظريفت را از چنگ نا مردمان رها کند . چقدر صبورانه از متن اين همه حادثه و خطر گذشتی مثل شکيب مادرم ، مثل صبور خواهرم .

راستی چقدر عمه را  شرمسارم که تمام راه پنهانی گريست و همه اشکهايش را در قلبش ريخت، و تمام اشک هايتان را با دستهای کبود و تازيانه خورده سترد و در ويرانی آشيانه ، چتری از مهربانی در بی پناهی و تنهايی آوارگيتان گشود . چقدر شرمسارم ،  پرستار غمگسار و داغدار را .

مهربان دلشکسته ام ! صبور صميمی ! مسافر غريب و کوچک من !

مگر نگفتی که بابا که آمد آرام می گيرم . اين همه نا آرامی چرا ؟ مگر نگفتی بابا که آمد سر بردامانش می گذارم و می خوابم ؟ نه ... ، نه دخترکم نخواب . می دانم اگر بخوابی . ديگر عمه نمی خوابد .

می دانم خواب تو، خواب همه را آشفته می کند .

نه ... ، نخواب دخترم !

بگذار بابا دمی در دامان تو آرام بخوابد .من ازتو خسته ترم . بگذارلب های چوب خورده ام امشب ميهمان بوسه ای باشد از پيشانی سنگ خورده ات ، از گيسوی پريشان چنگ خورده ات از شانه های معصوم تازيانه ديده ات، از صورت رنگ پريده سيلی خورده ات، بگذار امشب بر زانوان زهرا آسوده بخوابم.

نه دخترم ! نخواب بگذار بابا بخوابد.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName