• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1390/07/03
  • تاريخ :

پرسه در خانه همسایه

نگاهی به «جانستان کابلستان» امیرخانی


مخاطبان همیشگی کتاب های این نویسنده خلاق ـ که کم هم نیستند ـ در این کتاب با خود او روبه رو می شوند و از این روی، بیشتر با «امرواقع» روبه رو هستند. امیرخانی دیگر در لایه های نویسندگی پنهان و دور از دسترس مخاطبش نیست.


جانستان کابلستان»

سفرنامه‌نویسی را یکی از سبک‌های ادبی که در آن شخصی که به سرزمین‌های دیگر سفر کرده، دیده‌ها، شنیده‌ها، تجربه ها، رخدادها و حتی احساساتش را درباره آنچه دیده و برای آگاه کردن دیگران در قالب کتابی می‌نویسد، گفته اند. اگر از سفرنامه های قدیمی که دارای اطلاعات تاریخی است، بگذریم، این پرسش پیش می آید: چه چیز باعث می شود تا مخاطبی انگیزه پیدا کند و سفرنامه ای را که دیده ها و شنیده های یک نفر در آن است، بخواند؟

علاوه بر کنجکاوی های فردی، یک علت اجتماعی را هم می توان برشمرد. سفرنامه نویسی موفق است که از لاک خاطره نگاری فردی بیرون بیایید و به دنیای «خاطره جمعی» مخاطبانش قدم بگذارد.

رضا امیرخانی در جانستان کابلستان به خوبی از عهده این کار برآمده است.

اشاره به اماکن هرات و پیوند آن به جهت معماری برای ایرانیان و نیز دیگر ریشه های مشترک تاریخی میان ملت ایران و افغانستان روی و رویه ای جدید است که نویسنده با پرداختن به آن مخاطب را جلب می کند.

از دیگر سو، باید «قلم استراتژیک» امیرخانی را ستود.

کشور و ملت افغانستان و بسیاری از کشورهای همسایه و غیر همسایه، افزون بر اتصال که به عمق تاریخ ما دارند، ارزش استراتژیک هم پیدا کرده اند، ولی متأسفانه، در هیاهوهای بی اساس سیاست زده امروز، نگاه ها مدهوش امور زودگذری است که آینده در آن جایی ندارد.

توجه به خاطره جمعی باعث نشده که امیرخانی از خود و نگاه خود غافل بماند. اتفاقا به عکس، سایر کتاب هایش که مخاطب کنجکاو باید کلی تلاش فکری و فلسفی بکند تا بفهمد ارمیا، علی و مهتاب (رمان منِ او)، گاورمنت (رمان بیوتن) و حتی مدیر سه لتی(در مقاله بلند نفحات نفت) چه کسانی هستند، با نویسنده چه رابطه ای دارند و آیا این شخصیت ها، خود نویسنده هستند یا خیر. در این سفرنامه با خود نویسنده روبه رو هستیم. عکسش را در چند جای کتاب می بینم و حتی «لی جی» فرزندش را.

مخاطبان همیشگی کتاب های این نویسنده خلاق ـ که کم هم نیستند ـ در این کتاب با خود او روبه رو می شوند و از این روی، بیشتر با «امرواقع» روبه رو هستند. امیرخانی دیگر در لایه های نویسندگی پنهان و دور از دسترس مخاطبش نیست.

او می ترسد: «طالب باز هم چیزی به خلیفه می گوید. تقریبا از ترسِ جان، بی خیال گونی نان کنجدی شده ام، اما خلیفه اشاره می کند که آن را روی صندلی پشت جا گذاشته ام» (ص342)؛ یعنی به دنبال قهرمان سازی کاذب از خودش نیست و نمی خواهد مخاطبش با هیجان بیهوده با او تا پایان مسیر بیاید.

عاطفه بر او غلبه می کند و می گرید: «گریه ام گرفته است. اشک روی گونه هایم روان شده است. چه تفاوتی هست بینِ این دخترِ هشت ماهه با این چشمان مورب و لی جی من ؟!» (ص234) که مثل و مثالش را در زندگی خودمان و اطرافیانمان دیده ایم.

عصبانی می شود: «جوش آورده ام اساسی ... فریاد می کشم: خیریت یعنی چه! زن و بچه ام منتظرند ... بچه خرد دارم ... می خواستیم برگردیم خیر سرمان به ولایتمان!» (ص 229)

کنجکاوانه تجربه می کند: «وقتی شور بالا می گرفت، با هر بازدمی که در آن هو می کشیدند، بدن، از کمر به سمتِ جلو پرتاب می شد و طبیعتا این رفتار موزون همه ی جمع را به همین حال می کشید. کسی نمی توانست در جمع باشد و همراهِ جمع نباشد». (ص209)

بیمار و مریض می شود: «کمی حال مزاجی ام خراب است. نمی دانم برمی گردد به آن « هویج سیاهی که دیروز در آب میوه فروشی چهارفصل خورده ام یا کچیری ظهر یاس یــا ... » (ص 175) و دیگر مثال هایی که نویسنده را در کنار مخاطب قرار می دهد و این باعث می شود که ماجراها باورپذیرتر شود. هر چند در ورودیه کتاب نوشته شده: «آنچه در این کتاب می آید،از وقایع و امکنته، از اشخاص و ازمنه، از اشربه و اطعمه، همه را خیالی فرض کنید و بدانید آن چه از خیال بیرون است عرضِ ارادتی است شکسته و ناسَخته به هم زبانان هم تبار».

 امیرخانی در تحلیل انقلاب اسلامی گفته است: «من هرگز انقلاب اسلامی را پدیده ای سنتی و یا حتی سنتگرا نمی دانم. انقلاب اسلامی ایران یک پدیده عمیقا مدرن است». (ص212)

درست است که نویسنده در سفر است اما به فراخور به نقد فضاهای دولتی و غیر دولتی می پردازد. مرگ انصاف و به خاموشی گرویدن روحیه فتوت و جوانمردی در جامعه ایرانی دغدغه اوست و از این روست که در جای جای کتاب و هر جا نشانی از این روحیه می بیند می گوید: «جوان مرد مردمی هستند، مردمِ این دیار...» اما نقد او به فرهنگ عمومی جامعه محدود نمی شود و مدیران سه لتی! هم مورد نقد دلسوزانه، راهبردی و کاربردی او قرار می گیرند: «جوان ایرانی، بالای لیسانس و فوق لیسانس بی کار است. در حالی که کارگر افغانی نمی تواند برای جوان لیسانسه و بی کار ایرانی تولید کار کند.

زیرکی امیرخانی تنها در نوع نگارش و موضوع هایی که انتخاب می کند خلاصه نمی شود. او نویسنده شناخته شده ای است و به طور طبیعی در معرض سوال و نقد.

نویسنده جانستان کابلستان خیلی منتقد است به مرزهای جغرافیایی که میان ما و افغانستان توسط استعمارگران کشیده شده است: «وقتی از سفری به ایران برمی گردم، دوست دارم سر فرو بیفکنم و بر خاک سرزمینم بوسه ای بیفشانم ... این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم ... برعکس، پاره ای از تن مرا به جا گذاشته بودم، پشت خطوط مرزی، خطوط بی راه و بی روح مرزی ... خطوط «مید این بریطانیای کبیر»! پاره ای از نگاه من، مانده بود در نگاهِ دخترِ هشت ماهه ... بلاکش هندوکش... » (ص347)

اما خود در چند جای کتاب درون مرزهای اندیشه ای کتاب گرفتار آمده که فقط به یکی از آنها اشاره می نمایم. امیرخانی در تحلیل انقلاب اسلامی گفته است: «من هرگز انقلاب اسلامی را پدیده ای سنتی و یا حتی سنتگرا نمی دانم. انقلاب اسلامی ایران یک پدیده عمیقا مدرن است». (ص212)

ما در سنت خود، مدرنترین تجربه ها را داریم که از آن غافلیم. پیروزی منبع شناخت تجربی و یکه تازی آن در سیطره فرهنگی در پی انقلاب سوم در سطح جهان یعنی انقلاب تکنولوژیک، به معنای از میدان به در رفتن هر منبع شناخت دیگری است که تاب رقابت را نیاورده است؛ یعنی امروزه تكنولوژی به كمك كسب و بسط دانش آمده و به خلاف آنچه روشنفكران جامعه ایرانی می پندارند، ‌دانش همراه ارزش است و این یعنی گسترش جدی ارزش های مادی غربی در دنیای امروز. هسته جهانی شدن نیز همین جاست.

هیچ کدام از انقلاب های قرن بیستم مثل انقلاب های ایران مردمی و فراگیر نبود؛ اما همه انقلاب ها از طریق علم دنیای مدرن گرفتند، ولی این دو انقلاب برآمده از فرهنگ دینی و فلسفه دینی است، ولی متأسفانه، غلبه علم تجربی که به دانش انسانی هم سرایت نموده، در جامعه علمی ایرانی توان تحلیل و ارایه و تدوین مدل انقلاب اسلامی را ندارد، چرا که تنها منبع شناخت را متناسب با فضای دنیای مدرن، تجربه می داند و چنین کتاب هایی علم نیستند. آنان بهت زده علم غربی قرار گرفته اند و تا معرفت متناسب در جامعه ما ایجاد نشود نخواهد توانست، بهت آن معرفت را شکست و همچنین گفته های کتاب پیرامون توسعه و مدل آمریکایی خارج آمدن از تنگنای انتخاباتی افغانستان بر همین فضا استوار شده است.

محمدکاظم کاظمی
یادداشت محمدکاظم کاظمی درباره کتاب امیرخانی

«جانستان كابلستان» اصلاح‌كننده تصویر مردم افغان نزد ایرانیان است

محمدکاظم کاظمی شاعر و پژوهشگر افغان مقیم ایران در یادداشتی راجع به کتاب «جانستان کابلستان» نوشته است:

هر بار که دوستی از اهل قلم و ادب ایران از تمایلش به سفر به افغانستان گفته است، مرا ترسی شفاف فراگرفته است، از این که به راستی سرزمین سوخته ما پس از چندین دهه جنگ، چه جاذبه‌ای برای یک مسافر می‌تواند داشت؟ او در آنجا در کدام ساحل دریا قدم خواهد زد و در کدام باغِ پرگل سیر خواهد کرد و کدام تفرجگاهی می‌تواند یافت که در آن خطری از برخورد با مین در پیش نباشد.

و آنگاه که آن مسافر با خاطراتی خوش و احیاناً سفرنامه‌ای نگاشته شده از سر اشتیاق به کشورش برمی‌گردد، آن ترس شفاف برایم به لذتی دلپذیر بدل می‌شود و این بی‌سبب هم نیست.

و برای ما مهاجران افغانستانی که سالها رنج ناشناخته بودن و بدتر از آن بد شناخته بودن را کشیده‌ایم، چه لذتبخش است که می‌بینیم چنین سفرنامه‌ای، با نثری چنین زیبا و زنده نگاشته می‌شود و به دست کسانی می‌رسد که غالباً از رواج و پابرجایی زبان فارسی در خارج از ایران بی‌خبرند و از رسانه‌های جمعی خویش نیز آنچه از این کشور دیده‌اند، جنگ بوده است و ویرانی و ناتو و عملیات انتحاری و البته غالباً‌ اغراق‌آمیز و با اهداف و اغراضی سیاسی.

باری، چه خوشایند است که تو به چیزی شناخته شوی که هستی، نه آنچه نیستی و سالها بدان شناخته شده‌ای. «جانستان کابلستان» این احساس خوشایند را به من بخشید.

بله، «جانستان کابلستان» سفرنامه‌ی خواندنی نویسنده نام‌آور امروز، رضا امیرخانی به کشور ما افغانستان است. این کتاب همین امسال توسط نشر افق منتشر شده است، در 295 صفحه با قطع رقعی و شمارگان 3000 نسخه.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: تابناک، وبلاگ محمدکاظم کاظمی

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName