• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 838
  • يکشنبه 7/12/1384
  • تاريخ :

گفت وگو با بازیگران تریسترام شندى

بچرخ تا بچرخیم

خلاصه گفت و گو

1-مایكل روش عجیبى

براى فیلم ساختن دارد. براى فیلمش برنامه ریزى مى كند و بعد، فیلمنامه داشته باشد و چه نداشته باشد، آن را مى سازد،

فقط مى گوید: «خب، حالا مى رویم كه فیلم را بسازیم،

تا فیلمبردارى شروع نشده نباید نگران فیلمنامه باشیم.»

2- باید با مایكل به دیدن سرمایه گذارى مى رفتیم تا براى فیلم پول تهیه كنیم و من مجبور شدم مقدارى از فیلم را جلوى سرمایه گذار بازى كنم، درست مثل میمون! من این كار را كردم و او خندید و چون خندید، چك را نوشت.

«آلن پارتریج» و «كیت بارت» [دو شخصیت تلویزیونى انگلیسى] هر چقدر هم كه بامزه باشند و آدم را از خنده روده بر كنند، جلوى دو بازیگرى كه این دو شخصیت را آفریده اند- به ترتیب «استیو كوگان» و «راب برایدون» - كم مى آورند. هر دو را كنار هم نشانده ایم تا درباره تازه ترین همكارى آنها روى پرده بزرگ، «داستان آسمان- ریسمان» شاهكار «مایكل وینترباتم» صحبت كنیم. آمده اند در این باره بحث كنند كه كدامیك از آنها استعداد بزرگتر و بازیگر برجسته ترى است. اما همه خودبرتربینى هایشان بخشى از نمایش كمدى است كه براى گفت وگوى ما در نظر گرفته اند. آنچه مى خوانید متن ویرایش نشده و بدون حك و اصلاح بامزه ترین نیم ساعتى است كه در فیلم فوكوس گذرانده ایم.

•جو اوتیچى: راب، درست مى گویند كه تو اولین نفرى بودى كه براى ساختن یك سریال تلویزیونى از روى داستان «تریسترام شندى» به او مراجعه شد؟

راب برایدون: بله. من در فیلم «مهمانان ضیافت 24 ساعته» در نقش كوچكى بازى مى كردم و فكر مى كنم مایكل خیلى تحت تاثیر قرار گرفته و فكر كرده است «مى توانیم او را در تدوین نهایى بیاوریم؟ امكان دارد نقش «تونى ویلسون» را به راب بدهیم؟» اما این كار غیرممكن بود چون كل كار را تا آن موقع فیلمبردارى كرده بودند و همه اش از استیو فیلم گرفته بودند. بنابراین به من تلفن زدند و گفتند ایده یك سریال تلویزیونى را دارند كه تعداد قسمت هایش خیلى زیاد است. فكر مى كنم به خاطر آن بود كه در «ماریون و جف» بازى كرده بودم كه یك عالمه صحبت كردن خطاب به دوربین داشت.

استیو كوگان: بعدش من سر رسیدم و ناگهان دیدیم یك فیلم سینمایى در دستمان است.

برایدون: و بعد به چیزى دیگر تبدیل شد كه یك پروژه بسیار جدى تر بود. آنها اسم تریسترام شندى را آوردند و گفتند: «اسمش را شنیده اى؟» و من گفتم: «نه»، یا شاید اسمش برایم آشنا بود...

كوگان: نه، نبود...

برایدون: رفته بودم به واترستونز و نگاهى به كتاب انداخته بودم. اما خیلى بزرگتر از آن بود كه بخوانمش و به سرعت همه اش را فراموش كردم. تازه دو هفته از فیلمبردارى این فیلم گذشته بود كه دوزارى من افتاد و یادم آمد این همان پروژه اى بود كه دو سال و نیم پیش براى آن به من تلفن زده بود. همه چیز را در آن مورد فراموش كرده بودم... به قول استیو وقتى كه قرار شد فیلم را بسازند، فقط یك نفر بود كه مى توانست نقش «والتر» و «تریسترام» را بازى كند.

كوگان: و چون او در دسترس نبود، من نقش را گرفتم.

برایدون: بله، «هیو گرانت» در دسترس نبود.

كوگان: مى دانستم همین را مى گویى...

•زمانى كه مایكل «رمز ??» را مى ساخت درباره این پروژه با هم صحبت كرده بودیم. در آن زمان كار پیچیده اى به نظر مى رسید. روى پرده كه مى بینیدش ساده تر به نظر مى آید. شما آن را چطور مى دیدید؟

كوگان: فیلمنامه اولیه در اصل فیلمنامه كاملى نبود؛ فقط 60 صفحه بود و ناقص. مایكل روش عجیبى براى فیلم ساختن دارد. براى فیلمش برنامه ریزى مى كند و بعد، فیلمنامه داشته باشد و چه نداشته باشد، آن را مى سازد، فقط مى گوید: «خب، حالا مى رویم كه فیلم را بسازیم، تا فیلمبردارى شروع نشده نباید نگران فیلمنامه باشیم.» من 60 صفحه را خواندم. به خودم مى گفتم هر كس دیگرى غیر از مایكل وینترباتم اگر قرار بود این كار را انجام دهد، حاضر نبودم پا پیش بگذارم و با او كار كنم. خیلى بارى به هر جهت به نظر مى رسید. اما فكر كردم بدترین كارى هم كه با مایكل انجام بدهم به هر حال یك شكست شرافتمندانه خواهد بود نه یك فیلم كلیشه اى و اثرى اصیل و كاملاً متفاوت از هر فیلم دیگرى از آب درمى آید و چون قبلاً با او كار كرده بودم، یاد گرفته بودم كه به او اعتماد كنم. یاد گرفته بودم كه موقع كار با مایكل باید عادت كنم به اینكه مطمئن نباشم چه كار مى كنم. او كسى نیست كه براى فیلمش مانند نظامى ها برنامه ریزى كند، تا حد زیادى براساس غریزه اش كار مى كند. من هم به غریزه او اعتماد دارم و واقعاً به همین خاطر بود كه در این فیلم بازى كردم.

•اصلاً نگران نبودید كه كار بد از آب دربیاید؟

كوگان: نگرانى مختصرى داشتم چون فكر مى كردم كار یك خرده مخاطره آمیز است. آدم هاى زیادى هم در بخش مالى بودند كه مى گفتند: «این كار پول هدر دادن است، سرسرى است، هیچ كس از این خوشش نمى آید.» در واقع متوجه شدم كه بخش هایى از فیلمنامه كه به راب برایدون و استیو كوگان مربوط مى شد، اصلاً درباره ما نبود بلكه درباره مقولات دیگرى بود؛ درباره آشفتگى و بى نظمى و بى شكلى زندگى همه آدم ها بود كه ما واسطه به نمایش گذاشتن آن شدیم. منطقش را درك كردم اما اجرایش بسیار مشكل بود.

مایكل به هر مشكلى كه برمى خورد، سعى مى كند مورد استفاده اى براى آن پیدا كند. مثلاً باید با مایكل به دیدن سرمایه گذارى مى رفتیم تا براى فیلم پول تهیه كنیم و من مجبور شدم مقدارى از فیلم را جلوى سرمایه گذار بازى كنم، درست مثل میمون! من این كار را كردم و او خندید و چون خندید، چك را نوشت. بعداً این یكى از صحنه هاى فیلم شد. مایكل فكر كرد جالب است و آن را در فیلم گنجاند. همین طور صحنه اى هست كه من به یكى از نویسنده ها مى گویم: «فكر مى كنم والتر شندى باید صحنه اى با پسرش داشته باشد، چون باعث مى شود تماشاگر او را به خاطر خطاهایش ببخشد.» واقعیت امر این بود كه من به مایكل گفتم: «فكر مى كنم- به عنوان استیو كوگان- باید صحنه اى با بچه كوچكم داشته باشم تا مردم فكر نكنند من فقط یك خوك كثیف هستم.» البته جواب طولانى و پرپیچ و خمى به سئوال شما داده ام، اما وقتى با مایكل سر و كار داشته باشید، نمى توانید براساس آنچه روى صفحات فیلمنامه نوشته شده درباره فیلم قضاوت كنید. گفتن اینكه «در مورد فیلم براساس كیفیت فیلمنامه قضاوت نكنید» خطرات خاص خودش را دارد. چون معمولاً نمى توانید فیلمى خوب از روى یك فیلمنامه بد بسازید اما مى توانید با یك فیلمنامه خوب، فیلم بدى بسازید، با این حال مى دانید كه وقتى دست مایكل در كار است چیز دیگرى را با خود مى آورد كه نمى توانید حسابش را بكنید.

•رابطه اى كه در فیلم میان شما دو نفر مى بینیم تا چه حد واقعیت امر را نشان مى دهد؟

برایدون: ما جنبه هایى از رابطه خودمان را نشان دادیم. در ابتدا فیلمنامه به این صورت نوشته شده بود كه رابطه بین استیو و من آینه رابطه والتر و توبى باشد، از این نظر كه توبى با والتر كاملاً محترمانه رفتار مى كند. نمونه اش را در صحنه اى كه از استیو مى پرسم چطور مى شود یك كار بازیگرى در آمریكا جور كرد، مى بینید. اما به نظرم رسید كه واقعیت رابطه ما كه در طول سال ها به رابطه اى گرم و اندكى حساس و شكننده تبدیل شده، جالب تر و كمتر قابل پیش بینى است. ما در غم و شادى با هم بوده ایم. رقابت هایى هم میان ما وجود داشته اما رقابتى سالم بوده، هر چند در فیلم آن را نه چندان سالم نشان داده ایم چون به هر حال در درام یا كمدى باید دنبال كشمكش بود. تصور مى كنم مى توانستیم جنبه هاى معقول تر رابطه مان را مشخص تر سازیم. امروز سر ناهار داشتیم درباره مزایاى یك وسیله نقلیه خوب صحبت مى كردیم. احتمالاً چنین چیزى كسل كننده است...

كوگان: به نظر من كه كاملاً سرگرم كننده است. مكالمات كسل كننده درباره چیزهاى نامربوط در واقع كاملاً جالب است. فكر مى كنم تو مى خواهى بگویى كه وقتى ما سعى مى كنیم با هم به پروژه اى دیگر یا چیزى شبیه به آن فكر كنیم، رابطه خوبى داریم. این چیزها براى ما جالب هستند اما موارد دیگر كسالت آورند و بامزه نیستند.

برایدون: چنین پروژه اى ایجاب مى كرد كه به سراغ رقابت برویم. در این نوع كمدى كه استیو و من داریم، كارى كه باید كرد این است كه یك جنبه از خودت را بگیرى و كج و كوله اش كنى و دستكاریش كنى تا همانى بشود كه داستان لازم دارد. پس رقابتى در میان هست- بسیار خب، نه كاملاً همان كه در فیلم هست- و ما فكر كردیم براى این فیلم از آن استفاده كنیم. این را به مایكل گفتم. او مطمئن نبود به درد بخورد اما فكر مى كنم ما را دید كه سر صحنه صحبت مى كنیم و جار و جنجال به راه مى اندازیم. صحنه اول فیلم در داخل اتاقك كاروان مخصوص چهره پردازى، یك صحنه بداهه پردازى است كه نصفش را طبق برنامه گرفتیم چون باران مى آمد و نمى توانستیم آنطور كه در برنامه آمده بود بقیه اش را بیرون كاروان فیلمبردارى كنیم. بقیه فیلم نیز تا حدى تحت تاثیر آن قرار گرفت تا صحنه پایانى و عنوان بندى كه سه ماه بعد از اتمام فیلمبردارى اصلى آن را فیلمبردارى كردیم، چون به نظرم مایكل فكر مى كرد خوب است فیلم دو پایان داشته باشد.

كوگان: در مورد مایكل مسئله این است كه- فكر مى كنم خوب است از این تشبیه استفاده كنم...

برایدون: مى خواهى همان تشبیه «تنیس» را بگویى كه قبلاً به فكرت رسیده بود؟

كوگان: نخیر، نمى خواستم تنیس را بگویم. وقتى كه مایكل فیلمى را كارگردانى مى كند، فیلم را با نقاط قوت بازى بازیگر وفق مى دهد- مخصوصاً وقتى با من كار مى كند از این نقاط قوت زیاد دارد. او از پیش دقیقاً تعیین نكرده كه فیلم چگونه به نظر برسد. این یك مقدار شبیه است به _ آماده اى كه بگویم؟

برایدون: آره...

كوگان: چرخ دستى فروشگاه كه چرخش لق است. هر وقت هلش بدهى به یك طرف مى رود. اما مایكل با آن نمى جنگد، به همان طرف مى رود كه چرخ دستى او را مى برد. فقط مى خواهد فشار بخار خوبى بگیرد. این یك تشبیه دیگر است.

برایدون: قطارى است كه با بخار كار مى كند و چرخ دستى را هل مى دهد... یك چرخ دستى بخار است!

كوگان: فیلم هاى مایكل مثل چرخ دستى بخار هستند!

برایدون: بنابراین مایكل فقط این چرخ دستى را هل مى دهد و اهمیتى نمى دهد كه به كجا مى رود...

كوگان: در صورتى كه به سرعت به مقصد برسد. این جمله به نظر من جمع بندى مایكل است...

•مى دانیم كه این اولین چرخ دستى بخار نیست كه شما با مایكل داشته اید، اما همان است كه شما را به سمت سوپراستار شدن پرتاب كرده و به خودخواهى هاى شما ابعاد غول آسایى بخشیده است؟

برایدون: بدون شك... [مى خندد]

كوگان: خب، همین است... وقتى در مورد راب فكر مى كنم، مى بینم همین طور است اما من یك خرده خسته شده ام چون همیشه فكر مى كنم هر فیلمى كه در دست دارم همان است كه رونقى به كارم مى دهد و باعث مى شود بالاخره روح مرحوم آلن پارتریج در گورش بیارامد.

راب: تو بودى؟ فكرش را مى كردم... نشسته بودم اینجا و فكر مى كردم «قیافه اش آشنا به نظر مى رسد...» آها! خودش است؟ باورم نمى شود... متاسفم، چى داشتى مى گفتى؟

كوگان: [با خنده اى زوركى] هیچ چى. هر چه مى خواستم بگویم در مقایسه با شوخ طبعى تو بى مزه به نظر مى رسد... متلك هاى نیشدارى بود كه صمیمانه ادا شد، بگذریم... راستش را بخواهید، بهترین نكته این فیلم آن است كه احتمالاً تماشاگران بیشترى دارد. البته وقتى این را بگویى، مردم پیش خودشان فكر مى كنند «چه حرف ها، این فیلم كه خیلى خودبزرگ بینانه و قلنبه سلنبه و آوانگارد و غیرقابل درك به نظر مى رسد.» در واقع خیلى سبك تر و خوشایندتر از آن است كه اگر فقط خلاصه آن را دیده باشید، به نظرتان مى رسد. امیدوارم مردم با شنیدن این جملات متوجه بشوند كه فیلم واقعاً لقمه اندازه دهان آنها است.

برایدون: ما واقعاً از فیلم راضى هستیم. الان در دنیا از آن استقبال خوبى شده و فكر مى كنم اینجا هم استقبال مردم از آن خوب خواهد بود. ما به آن افتخار مى كنیم. اما اینكه مردم چقدر بروند و فیلم را ببینند، چیز دیگرى است.

• استیو، كاركردن با كسى مثل راب كه این قدر خوب مى شناسى، چطور است؟

كوگان: من مثال بازى تنیس را مى زنم چون خیلى دوست دارم تشبیه به كار ببرم. كار با راب مثل داشتن یك حریف خوب در بازى تنیس است. راستش را بگویم، من هرگز در زندگى ام تنیس بازى نكرده ام... اما به هر حال، چون خوشم مى آید، مى گویم. او بازى شما را بهتر مى كند. وقتى روبه روى راب هستى، مى توانى مطمئن باشى كه هماهنگى خوبى میان شما برقرار است. فكر مى كنم یك بازیگر كمدى علاوه بر انجام دادن كارهاى خنده دار باید توانایى گوش دادن به بازیگر مقابل و واكنش به او به شیوه اى كه بتوان كمدى را پیدا كرد، داشته باشد. گاهى اوقات راب من را راهنمایى مى كرد و گاهى اوقات من راهنماى او بودم، نوعى تبادل كه واقعاً پرثمر، هیجان انگیز و لذتبخش است.

•منظورت این است كه او بازیگر پربارى است؟

كوگان: نه دیگر، تا این اندازه زیاده روى نكردم... [مى خندد]

برایدون: من فكر مى كنم كه... موقع بداهه سازى مى توانید افرادى را پیدا كنید كه خوب از عهده كار بربیایند، اما وقتى كسى مانند استیو مقابل شما باشد، سطح كار فرق مى كند. یك مثال واضح در این مورد، مكث كردن است و راحت بودن براى برجا گذاشتن مكث. وقتى با كسى بداهه كار مى كنید كه در این زمینه چندان خوب نیست، مى ترسید جایى براى مكث بگذارید چون طرف مقابل به طور غریزى مایل است آن را پركند. هنگامى كه سكوت برقرار مى شود، افراد مقابل مى خواهند آن را با چیزى خنده دار پر كنند. اما استیو و من خیلى راحت مى توانیم اجازه دهیم آرامشى برقرار شود و گوش به زنگ باشیم كه طرف مقابل ممكن است درصدد آغاز بازى تازه اى باشد. در این حالت خیلى چیزها دارد اتفاق مى افتد. كسى كه خیلى وارد نیست، مى خواهد بیشتر صحبت كند و مى خواهد به وسط بازى بپرد.

كوگان: مى توانى نسبت به سكوت راحت برخورد كنى و بدانى كه براى تماشاگر به اندازه زمانى كه صحبت مى كنى جالب است. اما براى این كار تجربه لازم است.

•تا به حال شده كه در خیابان به كسى بربخورید كه تكیه كلام شما را به خودتان بگوید؟

كوگان: البته. زمانى بود كه مردم در خیابان جلوى مرا مى گرفتند و داد مى زدند: «آها!» اما حالا یاد گرفته ام كه هر وقت این كار را مى كنند، من هم بلندتر از آنها سرشان داد مى زنم «آها!» تا گیج شوند و فكر كنند دیوانه شده ام. مى دانید، این كار موثرتر است.

خیلى جالب بود، امروز قبل از مصاحبه با راب داشتیم حوالى «سوهو» قدم مى زدیم كه عكسمان را روى جلد شماره این ماه مجله «تایم اوت» دیدیم. نگاهى به هم انداختیم و گفتیم «بیا سعى كنیم با مردمى كه احتمال مى دهیم تایم اوت را خوانده باشند، تماس چشمى برقرار كنیم.» وقتى مشهور هستى براى پرهیز از شناخته شدن باید از تماس چشمى با مردم اجتناب كنى. با تماس چشمى راحت شناخته مى شوى.

برایدون: به انواع كارهاى عجیب و غریب برخورد مى كنى. یك زمان داشتم از راه پله اى بالا مى رفتم و یك نفر كه از طرف دیگر داشت پائین مى آمد گفت: «اوناهاش!» انگار كه داشت با همراهانش فكر مى كرد: «همین دوروبرهاست...»

•چقدر برایتان اهمیت دارد كه فیلم، مخصوصاً در آمریكا، تا این حد مورد استقبال قرار گرفته است؟

برایدون: فیلم ما در تورنتو و لس آنجلس نمایش داده شده است و به یك معنا ما هم به آنجا رفته ایم. به نظرم مى آید فاصله اى وجود دارد كه نوعى كیفیت بیگانه و ناآشنا به فیلم هاى انگلیسى در آمریكا مى دهد. همیشه در مقام مقایسه به این مسئله اشاره مى كنم كه آمریكایى ها به خاطر بیتلز (بیتل ها) خیلى در مورد لیورپول هیجان زده مى شوند، در حالى كه خیلى ها در این كشور- البته من نه، خیلى از مردم- مى گویند «اه اه، لیورپول؟»

گفتم كه من نمى گویم!

كوگان: من از منچستر هستم، پس مى توانم بگویم كه...

برایدون: فهمیدم! فهمیدم... مردم بریتانیا هم به همین ترتیب ممكن است در مورد ممفیس هیجان زده شوند، به خاطر تاریخ موسیقى آن، در حالى كه مردم آمریكا چه بسا بگویند: «ممفیس جاى كثافتى است، درباره چى صحبت مى كنى؟»

كوگان: حالا خواستى لهجه آمریكایى ات را به رخ بكشى؟

برایدون: اگر منظورت این است كه در استرالیا یاد گرفته ام، آره... وقتى با تماشاگران آمریكایى یا كانادایى فیلم را تماشا مى كنى، مى بینى كه فیلم را مى بلعند اما بعضى از ارجاع هاى آن را متوجه نمى شوند. مسائل مربوط به پارتریج احتمالاً از آن چیزهایى است كه نمى فهمند. مردم همیشه مى گویند «آمریكا، آمریكا»، من هرگز در آنجا نبوده ام و هیچ وقت هم حس نكرده ام كه دلم مى خواهد آنجا باشم، دور از خانه. البته مطمئناً اگر یك پیشنهاد عالى به من بشود، نظرم تغییر مى كند ولى خواستم بگویم خیلى هم تشنه آمریكا رفتن نیستم.

كوگان: من در این مورد احساس پیچیده و چندگانه اى دارم چون آن قدر كه اهل فن در آمریكا به «مهمانان ضیافت 24 ساعته» توجه نشان دادند، در اینجا به آن توجه نشد. در اینجا نقدهاى خوبى برایش نوشتند اما چندان اهمیتى به آن ندادند، در حالى كه در آمریكا _ حداقل در صنعت فیلمسازى آنجا- كارگردان هاى مولف بسیارى فیلم را دیدند و به دیگران توصیه كردند كه ببینند، چون خودشان خیلى از آن خوششان آمده بود.

آنها قبل از اینكه آلن پارتریج را بشناسند با فیلم آشنا شدند. از خودشان پرسیدند كه این بازیگر شخصیت پرداز بریتانیایى كیست و این شد كه كارهاى جالبى در آنجا پیش آمد.

•مثلاً كار با سوفیا كوپولا؟

كوگان: بله، اوایل امسال كار من در فیلمى از سوفیا كوپولا تمام شد. در این فیلم «كرستن دانست» و «جیسون شوارتزمن» بازى مى كنند و درباره «مارى آنتوانت» است.

امیدوارم این فیلم تماشاگران بیشترى داشته باشد و فكر مى كنم امكان دسترسى این فیلم به مخاطب خیلى بیشتر از فیلم قبلى است. اما آیا لازم است آمریكایى ها تائیدم كنند كه احساس اعتبار كنم؟ نه، به هیچ وجه. الان دارم یك سریال تلویزیونى مى نویسم چون فكر نمى كنم فیلم سینمایى یعنى همه چیز و تلویزیون یعنى یك پسرعموى بدبخت سینما. من عاشق تلویزیون هستم- تلویزیون خوب- و مى خواهم بیشتر در آن كار كنم.

UserName