• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2930
  • دوشنبه 1389/11/25
  • تاريخ :

خزانه دار امین

آورده اند که در زمان های قدیم، حاکم عادلی زندگی می کرد که در زمان حکومت او، مردم در آرامش و خوشبختی زندگی می کردند. همه فکر و ذکر حاکم عادل این بود که به اوضاع مردم رسیدگی کند و نگذارد ظلمی بر کسی برود همواره به داد مظلومان می رسید و ظالمان را از میان بر می داشت.

این حاکم عادل، خزانه داری داشت که از هر نظر مورد اطمینان بود. یک مرد با ایمان و امانتدار که اجازه نمی داد دیناری از بیت المال مردم جابه جا شود. حقوق ماهیانه حاکم و دیگر کارگزاران کشور را خزانه دار می داد و به کسی دیناری افزون بر آنچه که از پیش تعیین شده بود نمی پرداخت.

خزانه دار، مرد امینی بود که در عمرش دروغ نگفته بود و لقمه حرام  از گلویش پایین نرفته بود. برای همین در تمام سال هایی که او خزانه دار بیت المال بود کار خودش را در کمال درستی و امانتداری انجام داده بود.

حاکم نیز مثل دیگر کارگزاران، حقوق معینی از خزانه دار می گرفت و زندگی نسبتاً فقیرانه ای داشت. مثل بیشتر مردم کشورش او اگر چه حاکم بود و مثل دیگر حاکمان می توانست در اموال خزانه دخل و تصرف کند اما هرگز این کار را نکرده بود؛ چرا که عقیده داشت، پولی که در خزانه هست، بیت المال است و متعلق به همه مردم کشورش و دخل و تصرف در آن، نوعی خیانت به مردم به حساب می آید. برای همین او پشیزی بیشتر از دیگران از خزانه نمی گرفت؛ هر چند که اجازه داشت که زندگی مرفّهی برای خود دست و پا کند. اما او این کار را نکرده بود. او به خوبی می دانست که این زندگی دنیوی گذراست و فقط خوبی و بدی از انسان باقی می ماند و در آن دنیا هم همین خوبی ها و بدی هاست که در پیشگاه خداوند، تکلیف او را مشخص می کند که جزء خوبان باشد یا بدان.

القصّه، سال نو در پیش بود و مردم در تدارک مراسم عید نوروز بودند. حاکم وقتی شب به خانه رفت، زن و فرزندانش دور او را گرفتند و شروع کردند به گله و شکایت که تو چه جور حاکمی هستی که نمی توانی برای فرزندان و همسرت لباس های شب عید بخری، در حالی که بعضی از مردم عادی که تجارت می کنند و شغل آزاد دارند، زندگی شاهانه ای برای خودشان تدارک دیده اند و به ما فخر می فروشند. همه مردم، ما را مسخره می کنند و می گویند: «بچه های حاکم را ببینید، مثل آدم های فقیر لباس می پوشند.»

تا به کی سرزنش دایه کشیم؟

سردی طعنه همسایه کشیم!

حاکم از گله و زاری خانواده اش ناراحت شد. از خانه بیرون آمد و به سوی خزانه به راه افتاد. در بین راه با خودش گفت: «چاره ای نیست. می روم و با خزانه دار صحبت می کنم و از او خواهش می کنم که وامی به من بدهد. و یا حقوق یک ماه بعد را از او بگیرم، تا ببینم خدا چه می خواهد!»

حاکم وقتی به خزانه دار رسید...

گفتش آور به در از مخرن خویش

خرج یک ماهه من بی کم و بیش

کار این چند جگر گوشه بساز

خرجی من به دگر ماه انداز

خزانه دار کمی اندیشید و سپس گفت: «اشکالی ندارد ای حاکم بزرگوار، هر کسی که بخواهد می تواند از خزانه وام بگیرد. تو هم که حاکم هستی، فرقی با دیگران نداری و می توانی وام بگیری!»

حاکم خوشحال شد. خزانه دار ادامه داد: «ولی باید ضامنی با خودت بیاوری، آیا ضامن داری؟»

حاکم با تعجب پرسید: «ضامن؟ ضامن برای چه ؟»

خزانه دار گفت: « جناب حاکم، بدون ضامن که نمی شود!»

حاکم گفت: «من ضامن از کجا بیاورم؟ من که رویم نمی شود به کسی رو بیندازم که بیاید و ضامنم بشود. آبرویم می رود!»

خزانه دار گفت: «متاسفم. بدون ضامن هم ممکن نیست. این فرمانی است که خودتان صادر کرده اید که بدون ضامن معتبر به کسی وام ندهیم!»

حاکم گفت: «ولی من حاکم هستم. من خود ضامن خویشم!»

خزانه دار گفت: «نه! نمی شود، من نمی توانم بدون ضامن، حتی دیناری تقدیم کنم به جناب حاکم، شما که می گویید خودتان ضامن خودتان هستید، آیا می توانید تضمین کنید که  مثلاً زبانم لال، زبانم لال، تا دو روز دیگر حتماً زنده هستید؟»

من ندانم که تو را ضامن کیست

که یکی هفته دگر خواهی زیست!

چون خوری مال مسلمانان را

گر بمیری. که دهد تاوان را؟

حاکم

حاکم وقتی این حرف ها را شنید، از خزانه دار تشکر بسیار کرد و از کار خود پشیمان شد و سپس افزود: «آفرین بر تو ای خزانه دار امین. من افتخار می کنم که حکومت ما خزانه داری چون تو دارد. وقتی به من که حاکم هستم بدون ضامن وامی نمی دهی، پس می توانم مطمئن باشم که به هیچ کس دیگر هم بدون ضامن وامی نخواهی داد. کار درست و همراه با عدالت همین است. مگر بچه های من با بچه های فقیر این کشور چه فرقی دارند؟ آن ها امسال را هم می توانند با همان لباس سال پیش سر کنند.»

حاکم به خانه برگشت. با روی خوش و خندان. با فرزندان و همسرش با محبت و مهر صحبت کرد و به آن ها فهماند که او هم مثل دیگران است و اگر چه حاکم است اما حق ندارد بیش از دیگران از خزانه مستمری بگیرد. حتی دیناری افزون بر دیگران. فرزندانش از محبت پدرانه سرمست شدند و لباس نو را فراموش کردند.

بخش کودک و نوجوان


منبع: قصه های شیرین هفت اورنگ جامی،صفحه ی 139

 

* مطالب مرتبط:

ایثار حاتم طایی

انوشیروان و پیرزن فقیر

مرد سقّا و خرش

مرد شهری و باغ روستایی

خانه بی زمین...

خارکش پیر

مرد دباغ و بازار عطر فروشان

راه و رسم بندگی

غریبی که به دنبال مسکن می گشت

حکایت آن ناشنوا

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
ایثار حاتم طایی

ایثار حاتم طایی

آورده اند که حاتم طایی. مردی که در بخشندگی و دست و دلبازی شهره تاریخ است. روزی از روزها با کاروان خود داشت به سفری می رفت که در بین راه مشکلی برایش پیش آمد و...
انوشیروان و پیرزن فقیر

انوشیروان و پیرزن فقیر

انوشیروان- شاه ایران که به دادگری معروف بوده است- روزی از روزها بر پشت بام قصر خود. رفته بود و قدم می زد. هوا می خورد و مناظر اطراف قصرش را تماشا می کرد.
مرد سقّا و خرش

مرد سقّا و خرش

در زمان های قدیم سقای فقیری زندگی می کرد که خر لاغری داشت. سقای تنگدست هر روز کوزه های پر از آب را بار خرش می کرد و برای فروش به شهر می برد.
UserName