• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1389/11/21
  • تاريخ :

چکاوک های مزرعه ی گندم

یکی بود یکی نبود. یک مزرعه ی گندم بزرگی بود که مامان چکاوک با بچه هایش آن جا در یک آشیانه ی کوچک و زیبا زندگی می کردند. از وقتی مامان چکاوک متوجه شد که گندم های مزرعه رسیده اند همیشه با دقت با اطرافش نگاه می کرد تا ببیند آیا کسی برای دروی گندم ها به آن جا می آید. مامان چکاوک همیشه از این می ترسید که چاقو و داس های تیز دروگران به بچه هایش آسیب برساند. به همین خاطر هر روز قبل از این که از آشیانه خارج شود، به بچه چکاوک ها می گفت به اطرافشان خوب نگاه کنند و به همه چیز خوب گوش دهند و  وقتی او به خانه برمی گردد همه چیز را برای مادرشان تعریف کنند.

یک روز وقتی مامان چکاوک از خانه بیرون رفت، بچه چکاوک ها خیلی ترسیدند.

آن ها گفتند: "وای مامان، مامان هر طور شده امشب باید از این جا برویم. امروز مزرعه دار به مزرعه آمد و گفت: "گندم ها برای برداشت آماده اند، باید همسایه ها را خبر کنیم تا در درو به ما کمک کنند. بعد از پسرش خواست تا همسایه ها را خبر کند. فردا آن ها حتماً به این جا خواهند آمد."

مامان چکاوک لبخندی زد و گفت: "اصلاً نترسید، چون من از همسایه های دیگر شنیدم که آن ها هم به کمک دیگران نیاز دارند. فکر کنم چند روز دیگر هنوز وقت داشته باشیم."

شب بعد بچه چکاوک ها از ترس می لرزیدند. همین که مادرشان به خانه رسید، فوری گفتند: "مامان، امشب حتماً دروگران به مزرعه می آیند! چون امروز مزرعه دار به این جا آمد و گفت: "گندم ها خیلی رسیده اند و باید قوم و خویش ها را خبر کنیم تا به ما کمک کنند. بعد پسرش را صدا کرد و  به او گفت تمام پسرعموهایت را خبر کن تا به ما کمک کنند."

مامان چکاوک گفت: "نترسید. غصه هم نخورید. همه ی برادرزاده های مزرعه دار سر زمین پدرهای شان هستند و کارشان خیلی طول می کشد و ما هنوز خیلی وقت داریم."

دو چکاوک کوچک

شب سوم وقتی مادر به خانه برگشت، بچه چکاوک ها گفتند: "مزرعه دار به مزرعه آمد و به گندم ها نگاهی کرد و بسیار عصبانی شد و گفت: "هنوز هیچ کاری نکردیم این گندم ها بسیار رسیده اند و حتماً باید همین فردا درو شوند. بعد پسرش را صدا کرد و گفت فردا چند کارگر استخدام کن تا این گندم ها را درو کنند.

مامان چکاوک بعد از شنیدن حرف بچه ها مطمئن شد که فردا حتماً افرادی برای درو به مزرعه می آیند، زیرا این بار مزرعه دار به پسرش پول داد تا به کارگران بدهد و از آن ها بخواهد در دروی گندم به آن ها کمک کنند.

ترجمه: نعیمه درویشی

بخش کودک و نوجوان


* مطالب مرتبط:

اختاپوس خجالتی و ماهی مهربان

آرزوهای درخت کوچولو

مارمولک پرنده

پرنده کوچولویی در جنگل

یک صورت گرد بزرگ

آقا غوله و بزهای ناقلا

دریاچه ی اژدها

درس آسمان

یه جفت كفش قرمز

چرا رفتی تو لاکت؟!

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName