• تعداد بازديد :
  • شنبه 1389/11/23
  • تاريخ :

دارم قصه میگم بیا گوش كن

آی قصه قصه ...

پیرمرد و صندوق صدقات
صندوق صدقات

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند،

منصرف شد!

پیرمرد و دخترک
عصا، پا، نابینا، راه رفتن

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه.

- مطمئنی؟

- نه.

- چرا گریه می‌کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم!

- قبلاً اینو به تو گفتن؟

- نه.

- ولی تو قشنگ‌ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره...

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک‌هایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!

چشم به راه
نوزاد پسر

یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.

درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.

- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!

.

.

حالا هم در بیمارستان بود. در باز شد.

- پسرم اومده؟

- نه، داداش نیست، پرستاره!

دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد. 

سخن روز :  اگر می‌خواهید شما را دوست بدارند، اشتباهات خود را بیش از نیکی‌های خود بگویید.


باشگاه كاربران تبیان - ارسالی از maryamneda60

UserName