• تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1389/11/18 ساعت 12:00
  • تاريخ :

خانه امن برای بچه های بی سرپرست
خانه امن است

"خانه امن است"، به کارگردانی ناصر رفائی، در دومین روز بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر، در سینما استقلال اکران عمومی شد. یکی از آن فیلم هایی که برای توجه عموم ساخته نشده، اما مسلما مورد پسند مخاطب خاص اش قرار خواهد گرفت. با اندکی تمرکز بر روی عنوان فیلم، می شد فهمید که احتمالا در طول داستان با فرد یا افراد بی خانمانی مواجه هستیم که در جستجو یا شاید در حسرت خانه و خانواده خود هستند. با این پیش فرض بود که پای تماشای فیلم رفائی نشستیم و انگار پر بیراه هم فکر نکرده بودیم.


آیا خانه امن است؟

کل فیلم، از ابتدا تا انتها در فضای یک مرکز نگهداری از نوجوانان بدسرپرست و بی سرپرست و به عبارت ساده تر، یک خوابگاه شبانه روزی پسرانه اتفاق می افتد. از نظر زمانی هم، دوران جنگ است و بمباران. در واقع فیلم یک موضوع شهری و اجتماعی را به تصویر می کشد، در حالی که پس زمینه و بک گراند دفاع مقدسی دارد. "خانه امن است" یکی از پر بازیگر ترین فیلم های حال حاضر جشنواره بود. فیلمی با ده ها بازیگر و سکانس های شلوغ و طولانی.

از حواشی پنهان جنگ می گوید

همان طور که گفته شد، فیلم در یک مرکز نگهداری از نوجوانان بدسرپرست و بی سرپرست ، به پیش می رود. فیلم قهرمان اصلی ندارد، به جای شخصیت اصلی، ده ها پسر نوجوان در فیلم حضور دارند که هر کدام با فضاها و روحیات خاص خودشان، رفت و آمد می کنند. کارگردان اصرار دارد که به زندگی و دغدغه های هر کدام از این پسران گریزی بزند . انگار تلاش می کند که حتما به مخاطب نشانشان بدهد. هر کدام از بچه های خوابگاه، به نحوی با بحران های اجتماعی آن دوره دست به گریبان هستند. مهمترین و اصلی ترین مشکلات جوان های آن دوره جنگ و حواشی پنهان آن است.

طولانی شدن سکانس های شلوغ و تفاوت فضای فیلم با دنیای امروز، دلیل یکی نشدن مخاطب با فیلم است. و چون فیلم پر از شخصیت است، فرصت پردازش و جا انداختن هر کدام از آنها به کارگردان داده نمی شود

به نمونه ای از این دغدغه ها توجه کنید: مصطفی، برادر کم سن و سال خود را در جبهه از دست داده و داغ برادر، که به نوعی تنها قوم وخویش او در این دنیا حساب می شد، او را به نابودی و انزوا کشانده. علی بعد از شنیدن خبر شهید شدن تنها خواهرش زیر آوار بمباران، تا سرحد خودکشی پیش می رود. محسن، در حالی که سن کمی دارد، می خواهد به جبهه برود و مدام درگیر برگه اعزامش است. مجید، منتظر خبر آزادی پدرش از زندان است و به امید تشکیل خانواده ای همراه با پدر، آخرین روزهایش را در این  مرکز و خوابگاه می گذراند. اما به او خبر می رسد که پدرش در زندان چاقوکشی کرده و حبس اش ادامه خواهد داشت.

هر کدام از بچه های این مرکز، به طوری با مسئله بی خانمانی خود دست و پنجه نرم می کنند. تا اینکه در یکی از بمباران های دشمن، همین سرپناه محقر و تنها دلخوشی شان، یعنی خوابگاه شبانه روزی، را هم از دست می دهند. آژیر خطر کشیده می شود، بچه ها به پناهگاه می روند و پناه می گیرند، وضعیت که سفید می شود و از پناهگاه خارج می شوند، خوابگاه را با خاک مساوی می بینند. حالا پسران گرداگرد هم وسط خوابگاه ویران، ایستاده اند، درحالی که سر و صورت هایشان پر از خاک شده، یکدیگر را نگاه می کنند . آنها از روی بهت و درویشی به یکدیگر لبخند می زنند، چون حالا دیگر بچه ها چیزی برای از دست دادن ندارند...

با اینکه فیلم با نوع موسیقی، متن احساسی و سکانس های عاطفی، تلاش می کند مخاطب را وادار به همزاد پنداری کند، اما انگار خیلی هم در این کار خود خوش شانس نیست. به نظر می رسد طولانی شدن سکانس های شلوغ و تفاوت فضای فیلم با دنیای امروز، دلیل یکی نشدن مخاطب با فیلم است. از طرفی چون فیلم پر از شخصیت است، فرصت پردازش و جا انداختن هر کدام از آنها به کارگردان داده نمی شود. در نتیجه مخاطب، فرصت نمی کند که هر شخصیت را به اندازه کافی بشناسد و با او یکی شود.

... اما دست گذاشتن نویسنده و کارگردان روی موضوع "بچه های بی سرپرست و بد سرپرست" و تلاش برای هویت بخشی اجتماعی به آنها درخور توجه و ستایش است؛ آن هم درست در فضایی که موضوعات مسخره و پیش پا افتاده و دغدغه ازدواج جوانان و حتی میانسالان و کهنسالان، حرف اول را در آثار سینمایی می زند. 

 


زینب قمی

بخش سینما وتلویزیون تبیان

UserName