• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1389/11/14
  • تاريخ :

قلب من ، کبوتر جلد بقیع ...

قلب من ، کبوتر جلد بقیع ...

پشت حصارهای فلزی می ایستیم و زیارتنامه می خوانیم . مزار چهار امام معصوم (ع) از دور پیداست و این کبوتر قلب من است که بیشتر از همه جلد مزار امام مظلوم ، کریم اهل بیت ، امام حسن (ع) می شود. آقایی چفیه بر دوش کنارمان ایستاده و زیر لب روضه ی امام حسن (ع) می خواند .آرام آرام صدایش بلند می شود ، دیگر کسی جلودارش نیست . حتی ضربه های باتوم پلیس های مدینه . با مشت و لگد او را به سمت در هدایت می کنند . زجه و مویه ی شیعه بلند شده است. حالا دیگر کسی ساکت نیست .زن و مرد ، همراه آن مرد چفیه بر دوش فریاد "جانم حسن (ع) ، جانم حسن (ع) "سر داده اند...

 

از نیمه شب ، گذشته بود که به شهر " جدّه "، عروس دریای سرخ رسیدیم . هنوز قدمی از هواپیما دور نشده بودیم که می شد سنگینی هوای شرجی این شهر را به راحتی احساس کرد. برای ما تهرانی ها که همسایه ی هوای خشک و آلوده ی شهرمان هستیم این هوا کمی آزار دهنده  و ناملموس بود. مأمورین فرودگاه که مدارکمان را چک کردند، از سالن خارج شدیم . عربها طوری بیرون صف کشیده بودند و تماشایمان می کردند که اگر از پیشینه ی سفر ایرانیان به این کشور مطلع نبودم فکر می کردم تا به حال در عمرشان حتی یک ایرانی هم ندیده اند . منهای سفر کوتاهی که در پایان دوره ی تشرف به عمره ی مفرده به این شهر داشتیم مدت اقامت ما در "جده" ، پایتخت اقتصادی و گردشگری عربستان ، به چند ساعت هم نرسید. خیلی زود سوار اتوبوس شدیم و به سمت مدینة النبی حرکت کردیم.

مدینة النبی در شمال شرقی شهر مکه واقع شده و بعد از مکه مهمترین شهر جهان اسلام به شمار می رود . چنانچه در روایتی که از رسول اکرم (ص) می خواندم ، ایشان مکه را حرم خدا و مدینه را حرم رسول خدا (ص) برشمردند . آب و هوای مدینه در تابستان ها بسیار گرم و خشک است و سفر ما نیز به این شهر زمانی بود که تازه نیمه ی اول شهریور را رد کرده بودیم و به عبارتی هنوز تابستان بود و هوا گرم و خشک.

زجه و مویه ی شیعه بلند شده است. حالا دیگر کسی ساکت نیست .زن و مرد ، همراه آن مرد چفیه بر دوش فریاد "جانم حسن (ع) ، جانم حسن (ع) "سر داده اند...

در مدینه هم ، مثل تمام سفرهای زیارتی دیگر معطلی در لابی هتل برای گرفتن کلید اتاق، واقعا ناراحت کننده بود. خستگی راه از یک طرف و بیتابی برای دیدار پیامبر و ائمه ی خفته در بقیع از سوی دیگر تحمل آن را سخت تر می کرد . این کلید تنها کلید یک اتاق نبود ، انگار شده بود برات آزادی ما. بالاخره بعد از مدتی مجوز آزادی صادر شد و پیروزمندانه به اتاقهایمان رفتیم !

حوالی غروب بود که بعد از جا به جا شدن و اندکی استراحت به سمت مسجد النبی به راه افتادیم. هوا کمی خنکتر شده بود و مردم جرأت کرده بودند که پیاده در شهر قدم بزنند . جمعیت زیادی به سمت حرم رهسپار بود . در کشور عربستان و خصوصا در شهر های مکه و مدینه نزدیک اذان که می شود دیگر هیچ کسی آرام و قرار ندارد ، بین آدمها غوغایی برپاست. مغازه ها بسته شده و کارها به بعد از وقت نماز موکول می شود. انگار مسابقه ای در جریان است ، مسابقه ای که همه می دانند در آن برنده خواهند بود با این حال می کوشند تا از یکدیگر سبقت بگیرند و هرچه سریعتر خود را برای نماز آماده کنند.

به در اصلی حرم که رسیدیم هوا تاریک شده بود. بر آستانه ی در ایستادم ، چشمهایم را بستم و دست بر سینه گذاشتم : " السلام علیک یا رسول الله " . چشم که باز کردم تصویر دلفریب گنبد خضراء در قاب نگاهم نشست . احساس کودکی را داشتم که بعد از سالها در آغوش مهربان پدر آرام می گیرد و این تنها یک احساس نبود که حقیقتی ژرف بود که با تمام وجود لمس می شد ، که مگر خود پیامبرمان نفرموده اند : " أنا و علیٌ أبوا هذه الأمة " ؟!

و علی (ع ) ... یعنی غربت مطلق در شهر پیامبر. حالا دیگر صدای اذان مغرب به گوش می رسید و غربت آقا بلندترین فریاد بود. روحانی کاروان سفارش زیادی کرده بود که جهت حفظ وحدت شیعه و سنی بر اقامه ی جماعت مراقبت کنیم. شیعه و سنی در کنار هم به نماز ایستادیم . از آنجایی که به من گفته بودند شیعیان کشور های دیگر به دعاهای جیبی همراه ایرانی (از همانها که روکش نایلونی دارد) ، خصوصا زیارت عاشورا بسیار علاقمندند ؛از ایران چند برگی تهیه کردم و با خود به مدینه بردم . بعد از نماز بین صف های جماعت که هنوز به هم نخورده بود به راه افتادم تا دعاهای همراه را پخش کنم. شم شیعه شناسی  ام را به کار انداختم . خانمهای شیعه ی مدینه چادرهایشان با اهل تسنن متفاوت است از همانهاییست که ما ایرانی ها به اسم چادر عربی یا عبا می شناسیم ، این شد که چند نفری از آنها را نشان کردم و برگهای زیارت عاشورا را بینشان تقسیم کردم.گروه بعدی شیعیان لبنانی بودند ، به عقیده ی من لبنانی ها نیز مثل ما ایرانی ها هرکجای جهان که بروند هویتشان از سیما و ظاهرشان مشخص است . باقی مانده ی برگهای دعا را نیز بین آنها پخش کردم.نکته ی جالب اینکه ، وقتی با عربی دست و پا شکسته از آنها می پرسیدم شیعه هستند یا نه ، به جای بله یا همان نعم خودشان ، با غرور جواب می دادند : "الحمدالله" و اینگونه بر شیعه بودنشان افتخار می کردند. اینجا بود که من هم ناخودآگاه و از ته دل در جوابشان می گفتم:" الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابیطالب علیه السلام "

و بقیع....  . بقیع یعنی سکوت ، یعنی بغض شیعه . بقیع یعنی مظلومیت امام حسن (ع) ، سینه ی پر از راز امام سجاد (ع) ، علم امام باقر (ع) و صدق امام صادق (ع) و بقیع یعنی حضور سبز فاطمه (س) .

یادم می آید شب اول ، حرم پیامبر (ص) را برای خانواده های  یک گروه سیاسی از یکی از کشورهای اسلامی قرق کرده بودند و ما نتوانستیم ضریح آقا رسول الله را از نزدیک زیارت کنیم. این شد که ساعتی را در حیاط حرم ، کنار یک خانواده ی لبنانی به خواندن دعا مشغول شدیم . گنبد خضراء مقابل چشمانم بود و حس غریب غربت و دلتنگی عذابم می داد . بغض راه گلویم را بسته بود . تنها عبارتی که در این لحظه از ذهن و دلم می گذشت این بود: " الهم إنّا نشکو الیک فقد نبیّنا... "

در حیاط حرم که نشسته بودیم گنبد خضراء پیش رویمان و دیوارهای بقیع پشت سرمان بود . و بقیع....  . بقیع یعنی سکوت ، یعنی بغض شیعه . بقیع یعنی مظلومیت امام حسن (ع) ، سینه ی پر از راز امام سجاد (ع) ، علم امام باقر (ع) و صدق امام صادق (ع) و بقیع یعنی حضور سبز فاطمه (س) .حضوری که در جای جای این قطعه ی بهشتی احساس می شود . حضوری مادرانه و آسمانی. شبها درهای ورودی به پله های ایوان بقیع را می بندند . عصر فردا که باز می گردیم نوبت زیارت بقیع فرا می رسد . سربازهای مستقر در مسجدالنبی با خانم های ایرانی رفتار خوبی ندارند . از پله ها که بالا می رویم به هر طریق که شده پاپیچ زنهای شیعه می شوند و از ورودشان ممانعت می کنند آخر اعتقاد دارند که هیچ سلاحی برّنده تر از گریه ی شیعه برای مظلومیت امامانشان نیست و تا بوده زنها در این امر استاد بوده اند. به هر صورت وارد می شویم . پشت حصارهای فلزی می ایستیم و زیارتنامه می خوانیم . مزار چهار امام معصوم (ع) از دور پیداست و این کبوتر قلب من است که بیشتر از همه جلد مزار امام مظلوم ، کریم اهل بیت ، امام حسن (ع) می شود. آقایی چفیه بر دوش کنارمان ایستاده و زیر لب روضه ی امام حسن (ع) می خواند .آرام آرام صدایش بلند می شود ، دیگر کسی جلودارش نیست . حتی ضربه های باتوم پلیس های مدینه . با مشت و لگد او را به سمت در هدایت می کنند . زجه و مویه ی شیعه بلند شده است. حالا دیگر کسی ساکت نیست .زن و مرد ، همراه آن مرد چفیه بر دوش فریاد "جانم حسن (ع) ، جانم حسن (ع) "سر داده اند...

زینب محسنی نیا- بخش ادبیات تبیان

UserName