• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6860
  • يکشنبه 1389/11/17
  • تاريخ :

قصه ابراهیم با مرغان

قصه ابراهیم با مرغان

اما این آیت که خدای ـ عزوجل ـ گفت: " و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحی الموتی. قال اولم تؤمن؟ قال: بلی، ولکن لیطمئن قلبی، قال: فخذ اربعه من الطیر فصر هن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزاً........(1) "

این قصه چنان بود که بدان وقت که ابراهیم ـ علیه السلام ـ از مکه بازگشت و خواست که باز شام شود(2)و پیش از آن که از مکه برفت میان کوه مکه اندیشه همی کرد و به دل خویش گفت: بایستی که بدانمی که خدای ـ عزوجل ـ روز قیامت مرده را چگونه زنده کند. پس از خدای ـ عزوجل ـ اندر خواست، گفت: " ربی ارنی کیف تحی الموتی".

گفت: یا رب مرا بنمای که روز قیامت مرده را چگونه زنده کنی؟ خدای ـ عزوجل ـ گفت: مؤمن نیستی که من مرده را چگونه زنده کنم؟

گفت: مؤمنم، ولکن می خواهم که بدانم که چگونه کنی و چشم من ببیند تا مرده چگونه زنده شود؟

پس، خدای ـ عزوجل ـ گفت چهار مرغ را بگیر و بکش تا من تو را بنمایم. ابراهیم چهار مرغ را بگرفت و از مهتران مرغان.

گویند یکی کلنگ(3)بود و دیگر کرکس و سدیگر طاووس، و چهارم عقاب.

پس این چهار مرغ را بگرفت و بکشت و اندامهای ایشان همه از یک دیگر جدا کرد و پرهای ایشان، همه باز کرد، و به یکدیگر بر کرد (4)و آلتهای شکم ایشان همه بیرون آورد، و همه به یک دیگر برآمیخت و آن چنان بهم برآمیخته به چهار قسمت کرد، و هر قسمتی بر سر کوهی برد و بنهاد. و ابراهیم ـ علیه السلام ـ به میان آن چهار کوه بیستاد، و مرغان را یک به یک بخواند (5)و از هر گوشه ای باد برآمد و آن پاره های آن مرغان برداشت و هم آنجا اندر میان هوا گرد آورد و اندر میان هوا، حق ـ تعالی ـ به قدرت خویش هر چهار را زنده گردانید و می پریدند، و هر یکی بر سر کوهی پرید و بنشست.

و ابراهیم را آواز آمد که: این مرغان را بخوان. ابراهیم آن مرغان را بخواند و هر چهار برخاستند و پیش ابراهیم آمدند.

پس آنگاه، ابراهیم را یقین گشت که حق ـ تعالی ـ مرده را چگونه زنده می گرداند. ولکن ابراهیم چنان خواست که به چشم سر بیند که چگونه زنده می شود. مرده روز قیامت و دلش یقین گشت و آگاه شد از فعل خداوند ـ عزوجل ـ

و این آخر عمر ابراهیم بود ـ علیه السلام ـ و از پس این، به یک سال ابراهیم ـ علیه السلام ـ از این جهان بیرون شد.

گروهی گویند ازین چهار مرغ که حق ـ تعالی ـ مر ابراهیم را گفت که بکش. یکی: کرکس بود و دوم طاوس بود،و سدیگر کلاغ بود و چهارم کبوتر بود و این چهار مرغ را بگرفت و بکشت و پاره کرد و بهم برآمیخت، و از هر مرغی پاره ای برداشت بهم آمیخته و بر سر کوهی برد و بنهاد بر سر چهار کوه و سرهای مرغان به دست خود گرفته بود و می داشت و ایشان را نخواند، و از خواندن او برخاستند و بهم برآمدند و هر یک پاره های خود با هم شدند و بیامدند پیش ابراهیم، و هر یکی با سر خویش پیوستند و زنده شدند و برخاستند و برفتند چنانکه که گفت عزوجل:

"ثم ادعهن یا تینک سعیا و اعلم ان الله عزیز حکیم"

و گویند حکمت درین چه بود که این چهار مرغ را بگرفت : کرکس، و طاووس، و کلاغ، و کبوتر.

گویند که حکمت اندر آن؛ تهدید ابراهیم بود. آن که گفت: طاووس را بگیر بهر آن که طاووس مرغی آراسته . با زینت است. یعنی که نگر، که به زینت این جهان غره نشوی که هر چند همی آرایی، آخر فانی گردی.

اما آنچه گفت: کرکس را بگیر از بهر آن که کرکس، دراز عمر باشد، یعنی که اگر اندرین جهان، بسیار بمانی عاقبت هم بباید رفت که این سرا، فانی است و اندرین جا، کس جاوید نماند.

اما آنچه گفت: کبوتر را بگیر، از بهر آن که کبوتر نهمت(6) بسیار دارد، گفت: نگر که درین جهان به نهمت و کار زنان مشغول نباشی که به آخر پشیمانی خوری و سود ندارد.

این چهار مرغ از بهر این بود که حق ـ تعالی ـ فرمود که: بکش تا این چهار چیز را اندر خود بکشی.


پی نوشت ها:

1- و آنگاه ابراهیم گفت: پروردگارا به من بنمای که چگونه مردگان را زنده می کنی؛ فرمود مگر ایمان نداری؟ گفت: چرا ولی برای آنکه دلم آرام گیرد: فرمود چهار پرنده بگیر و بکش و پاره پاره کن [و همه را در هم بیامیز] سپس بر سر کوهی پاره ای از آنها بگذار.

البقره آیه 260 قرآن کریم با ترجمه بهاءالدین خرمشاهی

2- باز شام شود: به شام برگردد.

3- کلنگ: پرنده ای عظیم الجثه از راسته درازپایان که دارای منقاری قوی و نوک تیز و بالهای وسیع است و در حدود 12 گونه از‌آن شناخته شده....بلندی این پرنده به یک و گاهی یک و نیم متر می رسد.

ر.ک: فرهنگ معین

4 - برکرد: بر هم آمیخت.

5- آنگاه آنان را [به خود] بخوان: [خواهی دید] که شتابان به سوی تو می آیند و بدان که خداوند پیروزمند فرزانه است البقره آیه 260، ترجمه خرمشاهی

6- نهمت: منتهای آرزو


بخش ادبیات تبیان


منبع: ترجمه و تفسیر طبری، به تصحیح و اهتمام حبیب یغمایی، مجلد اول، ص 167- 171)

 

داستان‌های همیشگی زندگی

داستان‌های همیشگی زندگی

داستان‌های همیشگی زندگی
در ماهی می میریم / سعید شریفی

در ماهی می میریم / سعید شریفی

در ماهی می میریم / سعید شریفی
یاران غار

یاران غار

یاران غار
نقش و کاربرد قصه در ادب فارسی

نقش و کاربرد قصه در ادب فارسی

نقش و کاربرد قصه در ادب فارسی
UserName