• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1389/11/06
  • تاريخ :

احتمالاً گم شده ام

مروري بر "احتمالا گم شده ام" اثر سارا سالار

احتمالاً گم شده ام

«احتمالاً گم شده ام» اولين کتاب سارا سالار است.

سير اصلي داستان در زمان حال و با زباني ساده و به گونه اي زنانه مي گذرد اين در حاليست که راوي داستان مدام به  زمان گذشته برمي گردد و خاطرات را مرور مي کند. اگر بخواهيم با بيان بهتر بگوييم، او به گذشته خود چسبيده است. راوي از اين فکر کردن هاي بيش از اندازه به رويدادهاي زندگي خود در گذشته بسيار رنجور است، دچار خستگي شده است، او نمي خواهد ديگر به گذشته خود فکر کند ولي قادر به اين کار نيست و نمي داند چطور بايد از اين مهلکه نجات پيدا کند.

«احتمالاً گم شده ام» روايتگر زندگي زني است که در زندگي روزمره خود دچار نوعي از خود بيگانگي، پريشاني و ترس است.

آغاز داستان، با شروع يک روز است. روزي که در آن راوي داستان دچار پريشاني و خستگي اي بي حد و حصر شده است. او روانه سطح شهر مي شود. شهري که سراسر شلوغي و آشفتگي است همراه با اتفاقات و حوادثي که ممکن است گه گاهي براي آدم اتفاق بيفتد. اين جمله اي است که راوي داستان چندين بار از زبان هاي مختلف تکرار مي کند. انگار که بايد اين اتفاقات گه گاهي براي آدم بيفتد.

زني يک روز در شهر.

شهري پر از دغدغه و چالش براي يک زن.

دنيايي از خشونت، آشفتگي و ترس  و گمشدگي ...

آغاز داستان، با شروع يک روز است. روزي که در آن راوي داستان دچار پريشاني و خستگي اي بي حد و حصر شده است.

کبودي پشت چشم اين زن بيانگر و نماد خشونتي است که به او وارد شده است. هر چند که تا پايان داستان مشخص نيست که اين کبودي به چه دليل و از جانب چه کسي بوده است.

اين مهم نيست که چطور اين اتفاق رخ داده است، فقط کافيست اين کبودي پشت چشم در طول داستان باشد تا خواننده به عمق وجود نا آرامي و خشونت در محيط اطراف راوي داستان پي ببرد.

راوي «احتمالا گم شده ام» زندگي خود را کج و معوج مي داند:

«ناهار که تمام مي شود، نمي دانم مي خواهم چه کار بکنم يا کجا بروم. وقتي کيوان نيست زندگي ام به اين شکل کج و معوج است. وقتي کيوان هست زندگي ام يک جور ديگري کج و معوج است، در هر صورت زندگي ام کج و معوج است...»

در روايت داستان، اولين و عمده ترين موضوع، درگيري راوي با خودش است. هرچند که او در طول داستان که شرح آخرين روز پريشاني و به هم ريختگي اوست در بسياري از مقاطع داستان به بيان آشفتگي ها و نقد برخي مسائل آزاردهنده جامعه هم مي پردازد.

مثلاً کودکان گل فروش سر چهارراه که راوي از آنها صحبت مي کند. کودکاني که ساميار، فرزند راوي داستان، هميشه در مورد آنها از مادرش سوال مي کند و او هم سعي دارد به همين وسيله مفهوم پول را به ساميار ياد بدهد.

بر اساس توصيفاتي که راوي از زندگي خود دارد مي توان فهميد که  او از طبقه مرفه جامعه است ولي آنچنان رضايت قلبي ندارد. بخشي از درگيري هاي او نيز به همين جريانات برمي گردد.

برخورد با آدم هاي نو کيسه اي مثل منصور و بقيه دوستان کيوان که براي راوي داستان خوشايند نيست. برگزاري مهمانيهاي خانوادگي آنها که در آن از موضوعاتي صحبت مي شود که نه تنها براي او جذاب و دلپذير نيست بلکه آزاردهنده هم هست.

در قسمت هايي ديگر از داستان با زبان انتقاد  به کرات به موضوع بيلبوردهاي تبليغاتي مي پردازد که در سطح شهر ديده مي شود. به نظر مي آيد راوي با به ميان آوردن موضوع تبليغات، هم مي خواهد به نوعي جامعه مصرف گرا را نقد کند و هم دائم به نوع و شيوه تبليغات اشاره دارد که در آنها بچه ها سوژه تبليغات قرار گرفته اند، بچه هايي که در نهايت رفاه زندگي مي کنند و در مقابل آن، راوي با برخي کودکان جامعه خود برخورد دارد  که مجبورند سر چهارراه گل هاي خود را به زور داخل ماشين ها بچپانند.

در بخش هايي ديگر ، داستان به حرف ها و اخبار متناقض با جامعه ي گوينده راديو اشاره دارد. گوينده برنامه از لبخند و شادي لذت بردن از زندگي و آرامش و آسايش در زندگي سخن مي گويد در حالي که محيط اطراف راوي داستان پر است از خشونت و آشفتگي ...

يا اخبار متضاد با شرايط حقيقي جامعه که گوينده خبر هر چند دقيقه يک بار به سمع شنوندگان مي رساند! آمار اعتياد در جامعه فلان ميزان است، در حالي که .... و ..... .

راوي حتي به وسيله بتول خانم، خدمتکاري که هفته اي يک بار براي نظافت خانه به منزل او مي آيد به نقد مجدد جامعه خود با زباني تيز به وسيله خدمتکارش مي پردازد و از گراني و جنايات جنسي و ... صحبت به ميان مي آورد.

و اما اصلي ترين موضوع داستان «احتمالاً گم شده ام» به روابط راوي داستان با دختري به نام گندم برمي گردد. راوي گندم را دوست خود معرفي مي کند ولي در جريان داستان مدام با او در جدال است. راوي، گندم را اينگونه معرفي مي کند که او دختر يکي از زمين داران زاهدان است. او مي گويد تمام املاک پدرش  بعد از انقلاب مصادره شده و فقط تنها همين خانه اي مانده است که در آن زندگي مي کنند، اما راوي داستان نمي داند که آنها چگونه همچنان در رفاه زندگي مي کنند با توجه به اين مسئله که پدر گندم هميشه در خانه است.

طبق بيان راوي، گندم دختري است که مادر خود را از دست داده و با پدر و مادربزرگش به همراه يک خدمتکار زندگي مي کند. گندم دختري است که بدون هيچ حد و مرز اضافي زندگي مي کند.

و هميشه و در هرجايي که باشد سعي دارد از هر لحظه زندگي لذت ببرد. حتي او در خيابان هاي زاهدان، با آن بافت و شرايط سنتي – مذهبي هرهر و کرکر راه مي اندازد و با افراد جامعه کوچک خود ( زاهدان) به راحتي ارتباط برقرار مي کند. اين رفتار او  به گونه ايست که راوي داستان هم گاهي متعجب مي شود که گندم با اين طرز برخورد با اطرافيان و حتي همشهريانش چطور باز هم جذاب و خواستني به نظر مي رسد. در حالي که راوي اين چنين احساسي را نسبت به رفتار خود ندارد.

گندم معتقد است که بايد در لحظه زندگي کرد. بايد از هر لحظه لذت برد و بايد زندگي کرد آنطور که مي خواهي... حالا فرقي نمي کند که در شهري کوچک و پايبند به عرف و سنت و مذهب باشي مثل زاهدان که آن ها در کودکي در آنجا زندگي مي کردند يا در جامعه اي بزرگتر مثل تهران... او به راحتي با دوستان دانشگاهي خود مثل فريد رهدار ارتباط برقرار مي کند ولي راوي داستان باز هم ناتوان از انجام اين کار است.

گندم معتقد است که بايد در لحظه زندگي کرد. بايد از هر لحظه لذت برد و بايد زندگي کرد آنطور که مي خواهي...

همين موضوعات پي در پي براي او سخت آزاردهنده است. اينکه مي بيند گندم اينقدر راحت و بي دغدغه زندگي مي کند و از هر لحظه زندگي خود لذت مي برد و او مدام درگير خودش است. درگير  ترس...

او مي ترسد از اينکه برخي سنت هاي کهنه جامعه اش را بشکند يا آنطور که لذت مي برد زندگي کند. مطمئناً به همين خاطر است که از ابتداي داستان با گندم در جنگ و جدال است. او هميشه خود را مقصر مي داند که چرا نمي تواند مثل گندم زندگي کند، رها... آزاد... و بدون ترس... .

او حتي در سرگرداني يک روزه اي که در شهر دارد دچار حادثه تصادفي مي شود که خود را مقصر مي داند، هر چند که بعد از بررسي ماجرا او بي گناه اعلام مي شود ولي او مي داند که خود مقصر است. اما در جريان اين اتفاق راوي به نتايجي مي رسد که در سر و سامان دادن به زندگي کنوني او که ديگر توان ادامه دادن به آن را ندارد، کمک مي کند.

شخصيت ديگري که در طول داستان مدام با راوي سؤال و جواب مي کند، روان پزشکي است که در جايي از داستان راوي ديگر حوصله سؤالات او را ندارد و هم صحبتي با او را بيهوده مي پندارد و تصميم مي گيرد که پرونده خود را خودش به دست بگيرد تا بلکه زودتر راه درماني براي خود پيدا کند. پس او بالاخره در آخرين روز پريشاني و گمشدگي خود به اين نتيجه مي رسد که بايد در اينجا ديگر سرو ساماني به زندگي خود بدهد.

رفتن

پريدن

نترسيدن

و اعتدال...

در هر حال شخصيت داستان که زني بي نام است در طول داستان با رفت و برگشت هايي به گذشته خود و با کشمکش هايي که در ذهن و خاطرات او ايجاد مي شود دچار تغيير و تحولاتي مي شود که سال ها به دنبالش بود و به خاطر اين تغيير و تحول سال ها آشفتگي را تحمل کرده است.

او ديگر گندم داستان خود را دوست دارد....

مائده ستوده- بخش ادبيات تبيان

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName