• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 7903
  • دوشنبه 1389/9/8
  • تاريخ :

شعر امروز يا جدول کلمات متقاطع

محمدرضا شفيعي کدکني نامي آشنا براي اهالي هنر و ادبيات است . نوشته هاي او را گاه مانند کاغذ زر دست به دست مي برند و مي خوانند . اغلب نوشته هاي او تحقيقي و انتقادي است .از ميان مقالات گو نه گون او اين مقاله را برگزيديم  تا علاوه بر اهل قلم  ، جوانان نيز با ديدگاه او در باره شعر امروز بيشتر آشنا شوند .

شعر امروز با جدول کلمات متقاطع

نمي‌‌دانم‌ شما هيچ‌گاه‌ جد‌ول کلمات‌ متقاطع‌ روزنامه‌ها را حل‌ کرده‌ايد؟ کمتر کسي‌ است‌ که‌ دست‌ کم‌ يکي‌ دوبار به‌ اين‌ کار نپرداخته‌ باشد. در اين‌ جدول‌ها، که‌ انواع‌ و اقسام‌ دارد، شما بدون‌ اينکه‌ بدانيد در "خط‌ عمودي‌" چه‌ کلماتي‌ در شرف شکل‌گيري‌ است‌، مشغول‌ پر کردن‌ "خط‌ افقي‌" هستيد و ناگهان‌ متوجه‌ مي‌شويد که‌ سر و کله‌ي کلمات‌ يا جملاتي‌ ر‌وي خط عمودي پيدا شده‌ است‌ که‌ شما به‌ هيچ‌‌وجه‌ در فکر آنها نبوده‌ايد.

شعر جدولي‌ نيز چنين‌ شعري‌ است‌ که‌ "نويسنده"‌ي آن‌ از به‌ هم‌ ريختن‌ خانواده‌ي کلمات‌ و ترکيب‌ تصادفي‌ آن‌ها به‌ مجموعه‌ي بي‌‌شماري استعاره‌ و مجاز و حتي‌ تمثيل‌ دست‌ مي‌‌يابد، بي‌‌آنکه‌ درباره‌ي هيچ‌کدام‌ آنها، از قبل‌،انديشه‌ و‌ حس و حالتي‌ و تأملي‌ داشته‌ باشد. از نوادر اتفاقات‌ اين که‌ بخش قابل ملاحظه‌اي‌ از اين‌ ايماژهاي‌ جدولي زيبا و شاعرانه‌ و گاه‌ حيرت‌آورند. عيب‌ اين‌ نوع‌ ايماژها در چيز ديگري‌ است‌ که‌ درآسيب‌شناسي بيماري‌هاي فرهنگي اقوام‌ بايد درباره‌ي آن‌ سخن‌ گفت‌.

قبل‌ از هر چيز به‌ اين‌ جدول‌ بسيار ساده‌ توجه‌ کنيد:

1    يک‌       سطر      شعرِ     عشق‌       سرودم‌

2    دو       رکعت‌     نماز     صبح       خواندم‌

3    سه‌       ساغر      شراب‌   ارغواني ‌  نوشيدم‌

4    چهار    قطره‌      اشک     شادي       گريستم‌

5    پنج‌      عدد       آيينه‌     شفّاف‌       آوردم‌

سطرهاي افقي‌ (جمعاً پنج‌ سطر) که‌ محور Syntagmatic Axis را تشکيل ‌مي‌‌دهند هر کدام‌، به‌ طور مستقل‌، قلمرو قاموسي (= غير هنري‌ و غير شعري) زبان‌ است‌؛ يعني کلمات‌، در آن‌ها، در همان‌ مفهومي‌ که‌ اهل‌ زبان‌ آن ‌را استعمال‌ مي‌‌کنند، به‌ کار رفته‌ است‌ (= قلمرو استعمال‌ حقيقي‌) ولي‌ اگر ترتيب‌ عددي کلمات‌ را در سطرها به‌ هم‌ بزنيم‌ و کلماتي‌ از سطر اول‌ و دوم‌ را جابجا کنيم‌، بي‌‌آنکه‌ انديشه‌اي‌ به‌ کار برده‌ باشيم‌، خود به‌ خود و بر اثر تصادف‌، مقداري‌ "مجاز" (يا ايماژ و صور خيال‌) پيدا مي‌‌شود که‌ ما نسبت‌ به ‌آنها هيچ‌گونه‌ آگاهي قبلي‌ نداشته‌ايم‌؛ مثلاً از درهم‌ ريختن‌ دو سطر افقي 1 و 2 مي‌‌توان‌ چندين‌ تصوير تصادفي‌ به‌ وجود آورد:

اگر جاي‌ "وابسته‌هاي‌ عددي"، "سطر" و "رکعت‌" و... را عوض‌ کنيم‌ خواهيم‌ داشت‌:

1) يک‌ سطر اشک شادي‌ گريستم‌.

2) يک‌ سطر آيينه‌ي‌ شفاف‌ آوردم‌.

3) دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌.

4) دو رکعت‌ نماز عشق‌ سرودم‌.

5) سه‌ قطره‌ شعر ارغواني‌ خواندم‌.

6) سه‌ قطره‌ نماز شادي سرودم‌.

7) سه‌ ساغر شعر عشق‌ خواندم‌.

بقيه‌اش‌ را خودتان‌ پر کنيد. غرض‌ آوردن‌ مثالي‌ ساده‌ بود. در تمام‌ اين‌هفت‌ سطرـ که‌ از پس‌ و پيش‌ کردن‌ بعضي‌ اجزاي‌ محور افقي‌ بطور تصادفي ‌به وجود آمد ـ مقداري استعاره‌ و تصوير ديده‌ مي‌‌شود. فعلاً کاري‌ به‌ خوب‌ و بد آنها نداريم‌. در تمام‌ اين‌ جمله‌ها زبان‌ از حوزه‌ي قاموسي خود خارج‌ شده‌ و به‌ قلمرو  "مجاز" و "استعاره‌" وارد شده‌ است‌.

اگر به‌ جدول‌ِ اصلي‌ مراجعه‌ کنيم‌ مي‌‌بينيم‌ کلمات‌ در سطرهاي افقي‌ درخانواده‌ي طبيعي‌ خود قرار دارند. يعني هر کس‌ بخواهد بطور طبيعي پيام‌ خود را برساند مي‌‌گويد: "دو رکعت‌ نماز صبح‌ خواندم‌" و نمي‌‌گويد: "دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌"، چون‌ "رکعت‌" اختصاص‌ به‌ نماز دارد و فعل‌ِ آن‌ هم‌ "خواندن‌" است‌ نه‌ "سرودن‌". ولي‌ وقتي‌ جاي‌ "رکعت‌" را و جاي‌ "سرودن‌" راعوض‌ کرديم‌ وارد قلمرو استعاره‌ و مجاز شديم‌، يعني‌ از عرف‌ قاموسي زبان‌- که‌ مشتر‌ک بين‌ همه‌ي اهل‌ زبان‌ است‌- "تجاوز" کرديم‌. "مجاز" هم‌ از همين‌ "تجاوز" حاصل‌ مي‌‌شود چنانکه‌ "متافورا" و متافرين‌ Metapherein يوناني‌ هم‌ همين‌ مفهوم‌ "تجاوز و عبور" را دارد.

کلماتي که‌ در کنار هم‌ معمولاً به‌ کار مي‌‌روند از قبيل‌ "ابر و باران‌ و مه‌ و سيلاب‌" يا "پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله‌ و دايه‌" يا "سرخ‌ و سبز و زرد و بنفش‌ و کبود" يا "حرام‌ و واجب‌ و مکروه‌ و مستحب‌" يا "تشنگي‌ و گرسنگي ‌و خستگي‌ و آشفتگي‌" يا "پنجره‌ و در و دروازه‌ و روزنه‌" يا "قنديل‌ و چراغ‌ و فتيله‌ و شمعدان‌ و شعله‌" يا "آفتاب‌ و ستاره‌ و خورشيد و سپيده‌ و صبح‌ و سحر" يا "غم‌ و شادي‌ و حيرت‌ و تعجب‌ و خشم‌ و نفرت‌" يا "قبيله‌ و فرقه‌ وحزب‌ و دسته‌ و جماعت‌" يا "جوانه‌ و برگ‌ و ساقه‌ و شکوفه‌ و گل‌ و گلبرگ‌" يا "مذهب‌ و دين‌ و آيين‌ و شريعت‌ و عرفان‌ و تصوف‌" يا "چشم‌ و گوش‌ و لب‌ و ابرو و پيشاني‌ و سر و دست‌ و پا" و يا "نغمه‌ و ترانه‌ و پرده‌ و ملودي‌ و موسيقي ‌و آواز".

تصور مي‌‌کنم‌ از قلمرو خانوادگي‌ نام‌ها و اسامي‌ به‌ حد کافي‌، و شايد هم‌خسته‌ کننده‌اي‌، مثال‌ آوردم‌. حالا اجازه‌ بدهيد براي‌ تکميل‌ بحث‌، همين ‌سخن‌ را درباره‌ي فعل‌ها و مصادر هم‌ قدري‌ مورد توجه‌ قرار دهيم‌: مصادري‌ ازقبيل‌ "خوردن‌ و نوشيدن‌" و "سرکشيدن‌ و مکيدن‌ و بلعيدن‌" و يا "آمدن‌ و رفتن ‌و دويدن‌ و قدم‌ زدن‌ و رقصيدن‌ و شلنگ تخته‌ انداختن‌" يا "شکستن‌ و بريدن‌ و دريدن‌ و شکافتن‌".

مي‌‌دانم‌ که‌ خسته‌ شده‌ايد ولي‌ اجازه‌ بدهيد يک‌ نکته‌ي ديگر را هم‌ درباره‌ي ‌"وابسته‌هاي‌ عددي‌" برايتان‌ بگويم‌. ما مي‌‌گوييم‌ "يک‌ جفت‌ کفش‌"، "دو جفت‌جوراب‌" يا "يک‌ باب‌ منزل"‌، "دو باب‌ مغازه‌" يا "يک‌ رکعت‌ نماز" ، "يک‌ قطره‌ باران‌" و "يک‌ چکه‌ آب‌" و درشمارش‌ هر يک‌ از مجموعه‌ها از يک‌ نوع‌ "وابسته‌ي عددي‌" استفاده‌ مي‌‌کنيم. ‌مثلاً نمي‌‌گوييم‌ "دو رکعت‌ مغازه‌"، مي‌‌گوييم‌: "دو باب‌ مغازه‌". نمي ‌گوييم‌ "يک ‌چطول‌ جوراب‌"، مي‌‌گوييم‌ "يک‌ جفت‌ جوراب‌".

اينها پارادايم‌هاي Paradigm ثابت‌ يا نزديک‌ به‌ ثابت‌ زبان‌ هستند که‌ در زبان‌هاي مختلف‌ عالم‌، با تفاوت‌ها و سايه‌ روشن‌هايي خاص‌ خود، هميشه‌ حريم‌ خود را به طور طبيعي‌ حفظ‌ کرده‌اند، مثل‌ خانواده‌هايي‌ که‌ در ميان‌ خودشان‌ازدواج‌ مي‌‌کنند و کمتر با بيگانه‌ "وصلت‌" مي‌‌کنند.

حال‌ اگر شما بياييد، از روي تعمد، خانواده‌ي "باران‌ و ابر و مه‌ و صاعقه‌ و برق‌ و سيل‌ و..." را ـ که‌ هميشه‌ با يکديگر وصلت‌ مي‌‌کنند و خاستگاه‌ طبيعي ‌آن‌ها چنين‌ وصلت‌هايي‌ را ايجاب‌ مي‌‌کند- وادار کنيد به‌ ازدواج‌ با خانواده‌اي ‌ديگر، مثلاً خانواده‌ي‌ "ايمان‌ و حضور قلب‌ و ولايت‌ و مذهب‌ و ايدئولوژي"، عملاً نتايج‌ عجيبي‌ به‌ بار مي‌‌آيد که‌ غالباً فرزندا‌ن غير عادي‌ و غالباً ناقص‌الخلقه‌ و گاه‌ "بديع‌ و نوآيين‌" از ايشان‌ زاده‌ مي‌‌شود: ايمان‌ ابر- حضور قلب‌ رعد- ولايت‌ سيل‌- مذهب‌ صاعقه‌- ايدئولوژي طوفان‌. يا:

مثلاً به جاي‌ اينکه‌ بگوييم‌ "يک‌ قطره‌ باران‌ باريد" بگوييم " يک‌ قطره‌ اندوه‌ باريد" يا "يک‌ قطره‌ شادي‌ باريد". همين‌ که‌ شما وابسته‌ي عددي‌ "خانواده‌ي مايعات‌" را که‌ "قطره‌" است‌ به‌ خانواده‌ي ديگري‌ که‌ خانواده‌ي‌ "شادي و غم‌" است‌ داده‌ايد، يک‌ رشته‌ تصويرها و استعاره‌هايي‌، خود به‌ خود، حاصل‌ شده‌ است‌ که‌ شما کوچکترين‌ احساس‌ و تأملي درباره‌ي آن‌ها نداشته‌ايد.

حال‌، با همان‌ دو خانواده‌‌ "باران‌" و "شادي" يک‌ رفتار ديگر مي‌‌کنيم‌. وابسته‌ي عددي خانوادگي آن‌ها را از "قطره‌" به‌ "رکعت‌" يا "سطر" عوض‌ مي‌‌کنيم ‌و مي‌‌گوييم‌ "يک‌ رکعت‌ باران‌ آمد" يا "يک‌ سطر باران‌ آمد" يا "دو رکعت‌شادي حاصل‌ شد". حال‌ اگر به‌ جاي "هرمز پسر عموي پرويز است‌" بگوييد "باران‌ پسر عموي برف‌ است‌" و يا "موج‌ پدربزرگ‌ سيلاب‌ است‌" و "دريا دايه‌ي طوفان‌ است‌"، به‌ خوب‌ و بدش‌ کاري‌ نداريم‌، مجموعه‌اي‌ تصوير و استعاره‌ حاصل‌ شده‌ است‌ که‌ شما درباره‌ي‌ آنها هيچ‌گونه‌ احساس‌ و تأمّل‌ قبلي ‌نداشته‌ايد.

تصور مي‌‌کنم‌ نيازي‌ به‌ توضيح‌ بيشتر نيست‌ و هر يک‌ از آن‌ خانواده‌ها و صدها خانواده‌ي‌ ديگر را مي‌‌توانيد روي برگه‌هايي‌ استخراج‌ کنيد و بدو‌ن هيچ‌گونه‌ تأملي يکي‌ از اين‌ خانواده‌ را با ديگري ترکيب‌ کنيد و جمع‌ انبوهي‌ ازاستعاره‌هاي "بديع‌" را ـ که‌ در ادبيات‌ جهان‌ بي‌‌سابقه‌ است‌! ـ در اختيار داشته‌باشيد.

بايد توجه‌ داشت‌ که‌ از همين‌ مقوله‌ي‌ مورد بحث‌ ماست‌ وقتي‌ کلماتي‌ که‌ در سالهاي‌ اخير وارد زبان‌ شده‌اند با خانواده‌هاي‌ کهن‌ همنشين‌ مي‌‌شوند، در اين ‌گونه‌ موارد علاوه‌ بر امر "بر هم‌ خوردگي نظام‌ِ خانوادگي‌" يک‌ امر ديگر هم ‌وجود دارد که‌ گول‌ زننده‌ است‌:

فرض‌ بفرماييد کلماتي‌ مثل‌ِ "گواهي‌ فوت‌" يا "شناسنامه‌" يا "احضاريه‌" يا "تعطيلات‌" يا "مرخصي‌" يا "بازنشستگي‌" وقتي‌ در ميدان‌ اين‌ عمل‌ جدولي ‌قرار گيرند غالباً تصاوير جدولي خاصي به‌ وجود مي‌‌آورند. مثلاً "احضاريه‌" که‌ مربوط‌ به‌ "انسان‌ و جامعه‌" است‌ وقتي‌ با "ابر" يا "باران‌" به‌ کار مي‌‌رود:

باد احضاريه‌ي ابرها را صادر کرد

صبح‌ براي باران‌ احضاريه‌ فرستاد

يا مثلاً "شناسنامه‌" با خانواده‌هايي‌ از نوع‌ "بهار" و "نوروز":

شناسنامه‌ي بهار صادر شد

شناسنامه‌ي‌ نوروز باطل‌ شد

يا مثلاً "گوا‌هي فوت‌" و خانواده‌ي‌ "برگ‌" و "خورشيد":

گواهي فوت‌ خورشيد را، شب‌ صادر کرد

پاييز گواهي فوت‌ برگ‌ها را صادر کرد

يا "مرخصي" و "تعطيل‌" با خانواده‌ي "خورشيد" و "ستاره‌":

شب‌ که‌ مي‌‌شود خورشيد به‌ مرخصي‌ مي‌‌رود

صبح‌ که‌ شد تعطيلا‌ت ستاره‌ها آغاز مي‌‌شود

حتي کلمات‌ فرنگي‌ هم‌ که‌ در بعضي‌ از قشرهاي جامعه‌ مفهوم‌ هستند، وقتي‌ با خانواده‌ي ديگري ترکيب‌ شوند، ايماژ و استعاره‌ مي‌‌آفرينند. مثلاً کلمه‌ي ‌استريپ‌تيز Striptease (به‌ معني‌ برهنه‌ شدن‌ به‌ تدريج‌) با خانواده‌ي "درخت‌" اگر به‌ کار ببريم‌:

درخت‌ در پاييز استريپ‌تيز مي‌‌کند.

نفس‌ تازه‌ بود‌ن کلمات‌، يعني فاقد سابقه‌ي تاريخي‌ بودن‌ آن‌ها، سبب ‌مي‌‌شود که‌ در اين‌ "جدول‌" خواننده‌ احساس‌ نوعي تازگي‌ بيشتر کند. بازي با اين‌ جدول‌، يکي از سرگرمي ‌هاي نسل جديد و بعضي پيران‌ نسل قديم‌ شده‌است‌ (تمام‌ کاريکلماتورها).

در حقيقت‌، بخش‌ عظيمي‌ از توليدات‌ ادبي‌ سي‌- چهل‌ سال‌ اخير شعر فارسي‌ از همين‌ مقوله‌ است‌، يعني‌ حاصل‌ درهم‌ ريختگي نظام‌ خانوادگي‌ کلمات‌ زبان‌ فارسي‌ است‌.

در قديم‌ اين‌گونه‌ تغييرات‌، گاه‌گاه‌ و از سر نوعي‌ نيازمندي روحي‌ و فرورفتن‌ در اعماق‌ وجود حاصل‌ شده‌ است‌. تعبير بايزيد بسطامي‌ - عشق‌ باريده‌ بود- و تعبير حلاج‌- دو رکعت‌ نماز عشق‌- از آن‌ نوع‌ بود. حالا کار به‌ "جدول‌" کشيده‌ و هر آدم‌ بي‌کاري‌ که‌ حوصله‌ي‌ کار با اين‌ جدول‌ را داشته‌ باشد، مي ‌تواند هزاران‌ نمونه‌ از اين‌ها، در هر شبي‌ "خلق‌ کند"، يا بهتر است ‌بگوييم‌ "قالب‌ بزند". در سال‌هاي‌ اخير چند نفر هستند که‌ سالي‌ چندين‌ دفتر از اين‌ قالب‌زني‌‌ها دارند. و بايد همينجا يادآوري‌ کنم‌ که‌ بخش‌ اعظم‌ "غزل‌ نو" که‌ در سالهاي‌ اخير ظهور کرده‌ است،‌ از محصولات‌ همين‌ کارخانه‌ است‌.

اگر بخواهيم‌ به‌ زبان‌ متفکران‌ِ بزرگ‌ تاريخ‌ انديشه‌ در سرزمين‌ِ خودمان‌ اين‌ موضوع‌ را بيان‌ کنيم‌، بايد بگوييم‌ بايزيد و حلاج‌ در آن‌ شطحيات‌ خويش ‌قبلاً تجربه‌ايي در قلمرو "کلام‌ نفسي‌" داشته‌اند و آن‌ کلام‌ نفسي خود را به‌ کلام‌ صوتي و کلام‌ منقوش‌ بدل‌ کرده‌اند، اما پديدآورندگان‌ اين‌ ايماژه‌اي جدولي‌، بي‌ ‌آنکه‌ تجربه‌ي کلام‌ نفسي‌ داشته‌ باشند از طريق‌ِ بازي‌ با کلمات‌ و آميزش‌ خانواده‌هاي‌ دور از هم‌، به‌ قالب‌ زدن‌ اين‌گونه‌ حرف‌ها و تصويرها مي‌‌پردازند.

«کلام‌ نفسي» يکي‌ از مسائل بنيادي الهيات‌ اشعري‌ است‌ که‌ در مسأله‌ي حدوث‌ و قدم کلام‌ الاهي، اشاعره‌ از آن‌ اصطلاح‌ استفاده‌ مي‌‌کنند و تقريباً بيان‌ ديگري‌ است‌ از رابطه‌ي ذهن‌ و زبان‌ که‌ از عصر افلاطون‌ تا همين‌ قرن‌ بيستم‌ در انديشه‌هاي‌ کساني‌ مانند واتسن‌، از پيشگامان‌ رفتارگرايي،‌ همواره‌ طرفداراني‌ داشته‌ و اينان‌، بدون‌ استثنا، عقيده‌ داشته‌‌ند که‌ انديشيدن‌ نوعي ‌سخن‌ گفتن‌ خاموش‌ است‌. گذشته‌ از اشاعره‌ و ماتُريديه‌ که‌ مسأله‌ي کلام‌ نفسي ‌براي‌ ايشان‌ يکي‌ از مباني اصلي عقايد الاهياتي بوده‌ است‌، اخوان‌الصفا نيز مفهوم‌ کلام‌ نفسي‌ را با تعبير "حروف‌ فکريه‌" مورد توجه‌ قرار داده‌اند و اخطل‌- شاعر عرب‌ (متوفي‌ 92 هجري‌)- که گفته‌ است‌: جاي سخن‌ دل‌ است‌ و زبان‌ جز نشانه‌ نيست‌:

اِن‌َّالکلام‌ِ لفي‌الفُؤادِ و انّما

جُعِل‌َاللسان‌ عَلي‌'الفؤادِ دليلا، از همين‌ تجربه‌ي ارتباط‌ مستقيم‌ ذهن‌ و زبان‌ سخن‌ گفته‌ است‌.

اين‌ گونه‌ "فکر"ها يا "تصوير"ها يا "بيان‌"هاي‌ جدولي‌ از هزاران‌ يکي ‌ممکن‌ است‌ در عرصه‌ي‌ تاريخ‌ ادب‌ و زبان‌ باقي‌ بماند. تنها همين‌ در عصر ما نيست‌ که‌ جوانان‌ به‌ "کشف‌ جدول‌ مندليف‌ واژه‌ها" پرداخته‌اند، در عصر صفويه‌ و در دايره‌ي "رديف‌ها و قافيه‌ها" شاعراني‌ از نوع‌ "زلالي" و "ظهوري" و... هزاران‌ هزار ازين‌ گونه‌ استعاره‌ها اختراع‌ کرده‌اند که‌ غالباً پيش‌ از خداوند خود مرده‌ است،‌ زيرا فاقد "کلام‌ نفسي‌" بوده‌ است‌ ولي‌ "دو رکعت‌ عشق‌" و "به‌ صحرا شدم‌ عشق‌ باريده‌ بود" بايزيد و حلاج‌ پس‌ از 12 قرن‌ و 10‌ قرن ‌همچنان‌ طراوت‌ و تازگي خود را حفظ‌ کرده‌ است،‌ زيرا خاستگاه‌ آن‌، تغيير آگاهانه‌ي خانواده‌ي‌ کلمات‌ نيست‌، بلکه‌ برخاسته‌ از «کلام‌ نفسي» گوينده‌ است‌.

کسي‌ که‌ پدربزرگ‌ اين‌ مکتب‌ "شعر جدولي‌" در زبان‌ فارسي‌ است‌، شاعري است‌ از شعراي‌ عصر صفويه‌ که‌ متأسفانه‌ تاکنون‌ نسخه‌ي ديوانش‌ را نتوانسته‌ام‌ به‌ دست‌ بياورم‌، ولي‌ از همان‌ چند نمونه‌اي‌ که‌ در تذکره‌ها نقل‌کرده‌اند نبوغ‌ اين‌ شاعر و پيشاهنگ‌ Pioneer بودن‌ او را حقّا بايد پذيرفت‌:

دندا‌ن چپ‌ دريچه‌ کور است‌

آدينه‌ي‌ کهنه‌ بي‌حضور است‌

و از نوادر روزگار اينکه‌ اين‌ شاعر تمام‌ خمسه‌ي نظامي‌ را، که‌ لابد چندين‌ هزاربيت‌ مي‌شود، به‌ همين‌ اسلوب‌ جواب‌ گفته‌ و ظاهراً بخش‌ِ عظيمي‌ ازخانواده‌هاي‌ لغويي و دستوري‌ زبان‌ فارسي‌ را به‌ "وصلت‌"هاي‌ غيرطبيعي ‌واداشته‌ است‌. مثلاً "تکلم‌" را که‌ مي‌تواند به‌ فارسي‌ يا به‌ عربي‌ باشد با "تبسم‌" جايش‌ را عوض‌ کرده‌ و گفته‌ است‌:

ليلي‌ ز دريچه‌ تکلم‌

مي‌کرد به‌ فارسي‌ تبسم‌

در عصر ما هوشنگ‌ ايراني‌ (1352 ـ 1304) فقط‌ از روي‌ خواندن‌ بيانيه‌هاي ‌شعريي شاعرا‌ن مدرن‌ فرنگ‌، بطور مبهمي‌، پي‌ به‌ اين‌ نکته‌ برده‌ بود که‌ اگرخانواده‌ي کلمات‌ درهم‌ ريختگي‌ پيدا کنند، خود به خود، نوعي‌ نوآوري‌ و بدعت Innovation در زبان‌ روي‌ مي‌دهد و تازگي‌ دارد. امّا توجه‌ نکرده‌ بود که‌ بين ‌تازگي‌ و "جمال‌" به‌ معني‌ راستين‌ِ کلمه‌ غالباً ملازمه‌اي‌ نيست‌ و چنان‌ نيست‌ که ‌هر "نو"ي‌ زيبا و جميل‌ باشد. معروف‌ترين‌ دستاورد او همان‌ مضحکه‌ي "جيغ‌بنفش‌" است‌.

سهراب‌ سپهري‌ (1359 ـ 1307) که‌ حقيقتاً شاعر بود و از حاصل‌ کارش ‌چند شعر درخشان‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ ميراث‌ مانده‌ است،‌ نيز پي‌ به‌ اين‌ نکته‌ برده‌ بود و در مصرف‌ اين‌ جدول‌، گاه‌ با اعتدال‌ و همراه‌ با حس‌ و عاطفه‌ و انديشه‌، يعني‌ کلام‌ نفسي،‌ مانند اين‌ سطرها:

به‌ سراغ‌ من‌ اگر مي‌آييد

نرم‌ و آهسته‌ بياييد مبادا که‌ ترک‌ بردارد

چيني‌ نازک‌ تنهايي من‌

و گاه‌ به‌ گونه‌اي‌ فاقد ‌حس و عاطفه‌ و جمال‌ و بي‌هيچ‌ زمينه‌اي‌ از کلام نفسي،‌ مانند اين‌ شعرها:

خيال‌ مي‌کرديم‌

ميان‌ متن‌ اساطيري تشنج‌ ريباس‌

شناوريم‌

اين‌ جدول‌ را بويژه‌ در "ما هيچ‌،ما نگاه‌" مورد بهره‌برداري اسرافکارانه ‌قرار داد.

البته‌، اينجا، تا حدودي‌ قلمرو سليقه‌ است‌. ممکن‌ است‌ کساني‌ باشند که ‌از "دندا‌ن چپ‌ دريچه‌ کور است‌" و يا "مي‌کرد به‌ پارسي‌ تبسم‌" و "جيغ ‌بنفش‌"، لذتي‌ بيشتر از سخن‌ سعدي‌:

ديدار يار غايب‌، داني‌ چه‌ لطف‌ دارد؟

ابري‌ که‌ در بيابان‌ بر تشنه‌اي‌ ببارد

و يا:

بگذار تا بگريم‌ چون‌ ابر در بهاران‌

کز سنگ‌ ناله‌ خيزد روز وداع‌ِ ياران

‌ببرند؛ ما را با آن‌گونه‌ ذوق‌ها کاري‌ نيست‌. همه‌ي مدرن‌هاي‌ اُمّل‌ و افراطي‌ درعمق‌ِ حرف‌شان‌ اين‌ نکته‌ نهفته‌ است‌ که‌ "دندان‌ِ چپ‌ دريچه‌ کور است‌" و "مي‌کرد به‌ پارسي‌ تبسم‌" و "جيغ‌ بنفش‌" غرابت‌ و بدعتي‌ دارد که‌ آن‌ را به‌قلمرو هنر مي‌برد ولي‌ در ابياتي‌ که‌ از سعدي آورديم،‌ چون‌ خانواده‌ي‌ کلمات‌ در سر جاي‌ طبيعي‌ خود هستند و هيچ‌ استعاره‌ و مجازي‌ و ايماژي‌ روي‌ نداده‌است‌، آنها را بايد "نظم‌" دانست‌ نه‌ "شعر"!

اين‌ را نيز، چون‌ امري‌ است‌ ذوقي‌ و چندان‌ استدلال‌بردار نيست‌، بايد ازين‌ "ارباب‌ ذوق‌ مدرن‌" پذيرفت‌. ولي‌ يک‌ حقيقت‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ را نبايد مورد غفلت‌ قرار داد و آن‌ اينکه‌ تاريخ‌ هزار و دويست‌ ساله‌ي‌ ادب‌ فارسي ‌به‌ صراحت‌ به‌ ما مي‌گويد که‌ درهم‌ ريختگي‌ افراطي‌ نظام‌ خانوادگي‌ کلمات‌- از آن‌گونه‌ که‌ در شعرهاي‌ شاعران‌ سبک‌ هندي و يا محصولات‌ روزنامه‌هاي عصر ما ديده‌ مي‌شود- اگر خوب‌ و اگر بد، دليل‌ انحطاط‌ روح‌ جامعه‌ است‌ و نشانه‌ي اين‌ است‌ که‌ جامعه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگي‌ فاقد روح‌ خلاقيت‌ واقعي‌ است‌، خلاقيتي‌ که‌ در آن سوي‌ آن‌ نشاني‌ از نگاه‌ تازه‌ به‌ حيات‌ باشد و زير سلطه‌ي عقل‌. نمي‌گويم‌ هنر بايد زير سلطه‌ي عقل‌ باشد، مي‌گويم‌ جامعه‌اي‌ که‌ اين‌ هنر در آن ‌باليده‌ زير سلطه‌ي عقل‌ نيست‌. براي دفع‌ دَخْل‌ مقَدَّر يادآور مي‌شوم‌ که‌: والري ‌و لورکا و اليوت‌ و ريلکه‌ و بلوک‌ شاعران‌ جامعه‌ي خردگرا‌يند.

چند سال‌ قبل،‌ در حدود 1978 ـ 1975، دوستي‌ در امريکا، از سر لطف ‌و بهتر است‌ بگويم‌ از راه‌ تعارف‌ به‌ من‌ گفت‌ تو مي‌تواني‌ "محاکات‌" Mimesis ادبيات‌ ايران‌ را بنويسي‌، همان‌گونه‌ که‌ اريک‌ اويرباخ‌ محاکات‌ ادبيات ‌مغرب‌‌زمين‌ را، از هومر تا ويرجينيا ولف‌، نوشته‌ است‌ و مقصودش‌ پيدا کردن ‌آن‌ خط‌ روشن‌ و "جوهر" اصلي‌ ادبيات‌ غرب‌ بود که‌ اويرباخ‌ در آن‌ کتاب ‌برجسته‌اش‌ کوشيده‌ است‌ يک‌ خط‌ ممتد را تعقيب‌ کند، خط‌ ممتد واقع‌گرايي ‌و رئاليته‌ را. من‌ تعارف‌ آن‌ دوست‌ را با تشکر از حسن ظن او، پاسخ‌ دادم‌ ولي‌بعد، مدت‌ها انديشيدم‌ که‌ اگر، به‌ فرض‌ محال‌، من‌ همان‌ احاطه‌اي‌ را که ‌اويرباخ‌ بر فرهنگ‌ مغرب‌زمين‌ داشته‌ است‌، بر ادبيات‌ فارسي‌ داشته‌ باشم‌، در آن‌ صورت‌ بايد در جستجوي چه‌ خط‌ مستقيمي‌ باشم‌؟ سال‌ها انديشيدم‌ و به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ که‌ تکامل‌ و انحطاط‌ خرد ايراني‌ و ژرفاي‌ بلند عقلانيت‌ ما، در ارتباط‌ مستقيمي‌ است‌ با همين‌ مسأله‌ي رعايت‌ معتدل‌ خانواده‌ي کلمات‌ و يا درهم‌ ريختگي آن‌. هرگاه‌ روح‌ جامعه‌ي ايراني‌ رويي در سلامت‌ و ميل‌ به ‌نظامي‌ خردگرا داشته ‌است‌، از ميل‌ به‌ استعاره‌ها و مجازهايي افراطي‌ و تجريد اندر تجريد کاسته‌ و زبان‌ در جهت‌ اعتدال‌ و همنشيني‌ طبيعي‌ خانواده‌هاي‌ کلمات‌، حرکت‌ کرده‌ است‌: فردوسي‌ در عصر خود و بيهقي‌ در عصر خود و خيام‌ در عصر خود، مظاهر اين‌ خردگرايي ‌اند و در دوره‌هايي بعد نيز اين‌ قاعده‌ صادق‌ است‌. آخرين‌ مرحله‌اي‌ که‌ خرد ايراني‌ روي‌ در سلامت‌ مي‌آورد، داستان‌ مشروطيت‌ است‌ که‌ شعرش‌ (شعر بهار و ايرج‌ و پروين‌ و دهخدا)، گريزان‌ از هر نوع‌ استعاره‌ي‌ تجريدي‌ و غريب‌ است‌. و متأسفانه‌ بايد گفت‌: خط‌ ممتد ادبيات‌ و فرهنگ‌ ما، درست‌ برعکس‌ مغرب‌زمين‌ است‌. هرچه‌ از عصر فردوسي‌ و ناصرخسرو و خيام‌ دورتر مي‌رويم‌ ميل‌ به‌ بالا بردن‌ِاستعاره‌ها و "تجريد" بيشتر و بيشتر مي‌شود. و در عصر تيموري‌ و صفوي‌ به‌ اوج‌ مي‌رسد. تنها در مشروطيت‌ است‌ که‌ ما به‌ آستانه‌ي خردگرايي‌ مي‌رسيم‌ و طبعاً از "تجريد" دور مي‌شويم‌ و باز در "دوره‌"هايي‌، پس‌ از مشروطيت‌، حريص‌ بر تجريد مي‌شويم‌ و اين‌ نشانه‌ي اين‌ است‌ که‌ روح‌ جامعه‌ از خرد گريزان‌ است‌ و روز به‌ روز سيطره‌ي تفکر اَشعري‌ با تصاعد هندسي‌ بالامي‌رود، حتي‌ در دوره‌هايي‌ که‌ يک‌ نفر هم‌، رسماً، هوادار تفکر اشعري ‌نيست‌، يعني‌ در او‌ج تشيع‌ صفوي‌.

اگر کسي‌ بخواهد زمينه‌ي اجتماعي ادبيات‌ فارسي‌ را، به‌ شيوه‌اي‌ که‌ لوسين ‌گلدمن‌ در خدا‌ي پنهان‌ انجام‌ داده‌ است‌، تعقيب‌ کند به‌ نظر مي‌رسد که‌ روي ‌اين‌ خط‌ مي‌تواند حرکت‌ کند و بي‌گمان‌ به‌ همين‌ نتيجه‌اي‌ خواهد رسيد که ‌درين‌ يادداشت‌ به‌ آن‌ اشاره‌ کردم‌. هر چند که‌ اين‌ مسأله‌ امري است‌، به‌ قول‌قدما، ذات‌ مراتب تشکيک‌، و شدت‌ و ضعف‌ آن‌ در ادوار مختلف‌ قابل‌ بررسي‌ است‌. البته‌ هميشه‌، استثناهايي‌ هم‌ وجود دارند که‌ خط مشي‌ خود را از جريان‌ عام‌، جدا مي‌کنند و راه‌ و رسمي‌ خلاف‌ سيره‌ي اکثريت‌ برمي‌گزينند.

شايد تحليل‌ اين‌ نظريه‌ و تطبيق‌ آن‌ بر همه‌ي ادوار تاريخ‌ فرهنگ‌ ايران‌زمين‌ کار يک‌ تن‌ نباشد. اما آيندگان‌ بايد به‌ اين‌ نظريه‌ با جديت‌ بيشتري‌ بنگرند و درراه‌ اثبات‌، يا نفي‌ آن‌ بکوشند. من‌ در حدود آشنائي‌ مختصري‌ که‌ با ابعاد مختلف‌ ايران‌ و ساحتهاي گوناگون‌ شعر و ادب‌ فارسي‌ دارم‌، در صحت‌ اين‌ نظريه‌ ترديدي‌ ندارم‌.

حتي‌ اگر تطبيق‌ اين‌ نظريه‌، در شرايط‌ کنوني‌، بر ادوار مختلف‌ فرهنگ‌ ايران‌زمين‌ قابل‌ِ اثبا‌ت علمي‌ نباشد، در مورد نمايندگان‌ برجسته‌ي آن‌ ترديدي ‌نبايد کرد که‌ حتي‌ شاعر به‌ ظاهر "ضد خرد‌"ي چون‌ مولانا که‌ ناقد هوشيار قلمرو فعاليت‌ عقل‌ است‌، نيز در عالم‌ ناقد خرد بودنش‌، اين‌ نظريه را اثبات‌ مي‌کند، زيرا يکي‌ از برجسته‌ترين‌ نمايندگان‌ فرهنگ‌ ايراني‌ است‌ و در قلمرو خلاقيت‌ او، جايي‌ براي‌ اين‌ گونه‌ استعاره‌هاي‌ جدولي‌ و بيمارگونه‌ و قالبي ‌وجود ندارد، با اينکه‌ او خود، بطور غريزي‌ و از سر نياز، گاه‌گاه‌ خانواده‌ي کلمات‌ را از نظام‌ طبيعي‌ خويش‌ بيرون‌ مي‌آورد و در فضاي‌ بيکران‌ مجازهاي ‌شگفت‌آور خويش‌ بشريت‌ را مسحور ذهن‌ِ درياوار خود مي‌کند و مي‌گويد:

آب‌ حيات‌ عشق‌ را در رگ‌ ما روانه‌ کن‌

آينه‌ي صبوح‌ را ترجمه‌ي شبانه‌ کن‌

که‌ در مصراع‌ دوم‌ "آينه‌" با "صبوح‌" و "ترجمه‌" با "شبانه‌" از خانواده‌هاي‌ دور از هم‌اند که‌ از رهگذر نبوغ‌ مولانا همنشين‌ شده‌اند و "وصلت‌" کرده‌اند.

من‌ در جاي ديگر به‌ اين‌ نکته‌ که‌ چگونه‌ رابطه‌اي‌ استوار برقرار است ‌ميان‌ درهم‌ريختگي‌ نظام‌ کلمات‌ و زوال‌ِ خِرَد جامعه‌ي ما پرداخته‌ام‌ و در يک‌ جمله‌ آن‌ را در اينجا خلاصه‌ مي‌کنم‌ که‌ "وقتي‌ هنرمندي (و در اصل‌ جامعه‌اي ‌که‌ هنرمند در آن‌ زندگي‌ مي‌کند) حرفي‌ براي‌ گفتن‌ ندارد، با درهم‌ ريختن‌ نظام‌ خانوادگي‌ کلمات‌ سر خود را گرم‌ مي‌کند و خود را گول‌ مي‌زند که‌: من‌ حرف ‌تازه‌اي‌ دارم‌!" و ظاهراً نيز چنان‌ مي‌نمايد که‌ حق‌ با اوست‌ و اين‌ خطا را از نزديک‌ کمتر مي‌توان‌ مشاهده‌ کرد؛ تنها با فاصله‌ گرفتن‌ و دور شدن‌ مي‌توان‌ به‌ حقيقت‌ اين‌ امر پي‌ برد. ما اکنون‌، به‌ راحتي‌، در باب‌ خردگرا بود‌ن مشروطيت ‌و طبعاً خردگريز بودن‌ جامعه‌ي‌ صفوي و قاجاري‌ مي‌توانيم‌ داوري کنيم‌.

کساني‌ که‌ در متن اين‌ بيماري‌ قرار داشته‌ باشند غالباً از اعتراف‌ به‌ اين ‌بيماري‌، سرباز مي‌زنند؛ چنانکه‌ شاعران‌ عصر صفوي چندان‌ مسحور درهم‌ريختگي‌ نظام‌ کلمات‌ در شعرهايي ظهوري‌ و زلالي‌ و عرفي‌ بودند که‌ عقيده ‌داشتند بزرگترين‌ شاعر تاريخ‌ ادب‌ فارسي‌، ظهوري ترشيزي‌ (متوفي‌ 1025هجري‌) است‌ که‌ از عصر رودکي‌ (اول‌ قرن‌ چهارم‌) تا روزگار ايشان‌ (پايان‌ قرن‌دوازدهم‌) در طول‌ هشتصد سال‌ نه‌ شاعري‌ به‌ عظمت او آمده‌ و نه‌ نثرنويسي، ‌و اين‌ اظهارنظر بزرگترين‌ اديبان‌ و ناقدان‌ عصر است،‌ نه‌ سخن‌ يک‌ آدم بي‌سواد بي‌مايه‌. اما ما که‌ امروز با بيماري خا‌ص آنان‌ فاصله‌ داريم‌، اين‌خطاي‌ ايشان‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و بي‌هيچ‌گونه‌ دليل‌ و برهاني‌ درمي‌يابيم،‌ ولي‌ در آن‌ روزگار جز افراد نادري- که‌ به‌ دلايل‌ خاصي‌ ازين‌ بيماري‌ برکنار مانده‌ بوده‌اند- هيچ‌کس‌ از اين‌ بيماري‌ ايشان‌ خبر نداشته‌ است‌.

در عصر خود ما نيز نسلي‌ که‌ به‌ سپهري چنان‌ هجوم‌ برده‌ که‌ گويي‌ از نظر ايشان‌ سپهري شاعري‌ بزرگتر از سعدي و حافظ‌ و مولوي‌ است‌، به‌ همين‌ دليل‌ است‌. اين‌ نسل‌، نسلي‌ است‌ که‌ از هر گونه‌ نظام‌ خردگرايانه‌اي بيزار است‌ و مي‌کوشد که‌ خرد خويش‌ را، با هر وسيله‌اي‌ که‌ در دسترس‌ دارد، زيرپا بگذارد و يکي‌ ازين‌ نردبان‌ها شعر سپهري‌ است،‌ و اگر سپهري‌ کم‌ آمد، کريشنا مورتي‌ و کاستاندا را هم‌ ضميمه‌ مي‌کند، وگرنه‌ چه‌ گونه‌ امکان‌ دارد که ‌جواني‌ يک‌ مصراع‌ از سعدي‌ و حافظ‌ و فردوسي‌ و مولوي‌ و از معاصران، ‌امثال‌ اخوان‌ و فروغ‌ و نيما، به‌ ياد نداشته‌ باشد و مسحور "هشت‌ کتاب‌" سپهري باشد؟ آيا اين‌ جز نشانه‌هاي‌ آسيب‌شناسانه‌ي‌ همان‌ بيماري‌ است‌، بيماري نسلي‌ که‌ دلش‌ نمي‌خواهد پايش‌ را ر‌وي نقطه‌ي اتکايي‌ خردپذير استوار کند و ترجيح‌ مي‌دهد در ميان‌ ابرها و در مه ملايم‌ خيال‌، "وضو با تپش ‌پنجره‌ها" بگيرد و "تنها" باشد و از هر سازمان‌ و گروه‌ و حزب‌ و جمعيتي‌ بيزار باشد؟‌ سپهري‌ شاعر "تنهايي‌" است‌.

صد بار گفته‌ام‌ و در همين‌ يادداشت‌ هم‌ تکرار کردم‌ که‌ من‌ سپهري‌ را صد در صد از مقوله‌ي آن‌ شاعر عصر صفوي و هوشنگ‌ ايراني‌ نمي‌دانم‌، بلکه‌ او را يکي‌ از شاعران‌ بزرگ‌ شعر مدرن‌ فارسي‌ پس‌ از نيما يوشيج‌ مي‌شمارم‌، در کنارفروغ‌ و اخوان‌؛ ولي‌ حرف‌ من‌ درباره‌ي‌ اين‌ هجوم‌ کورکورانه‌ است‌ که‌ نسل‌ جوان ‌ما به‌ او دارد، بويژه‌ نسلي‌ که‌ بعد از جنگ‌ ايران‌ و عراق‌ و عوارض‌ اجتماعي ‌و فرهنگي‌ آن‌، به‌ صحنه‌ي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ ما دارد وارد مي‌شود. بسياري ‌ازينان‌ را ديده‌ام‌ که‌ از مسائل‌ شعر معاصر، يعني‌ شعر امثا‌ل اخوان‌ و نيما، کوچکترين‌ اطلاعي‌ نداشته‌اند و به‌ اين‌ شاعران‌ هم‌ کوچکترين‌ تمايلي‌ از خود نشان‌ نداده‌اند. با اين‌ همه‌ چنان‌ شيفته‌ي هشت‌ کتاب‌ سپهري بوده‌اند که‌ کمتر کسي‌ از ماها چنين‌ عشقي‌ را به‌ حافظ‌ و مولوي‌ و سعدي‌ و فردوسي ‌نشان‌ مي‌دهد. آنچه‌ نشانه‌ي‌ آن‌ بيماري است‌ اين‌ است،‌ وگرنه‌ در شاعر بودن‌ و هنرمند بودن‌ سپهري‌ کوچکترين‌ ترديدي‌ نيست‌.

اين‌ نکته‌ را از راه‌ کتابشناسي‌ سپهري نيز مي‌توان‌ اثبات‌ کرد. حجم‌ مقالات‌ و انشاهايي‌ که‌ درين‌ بيست‌ سال‌ تنها درباره‌ي سپهري‌ نوشته‌ شده‌ است ‌بيشتر از کتاب‌ها و مقالاتي‌ است‌ که‌ جمعاً درباره‌ي سعدي‌ و فردوسي‌ ومولوي‌، و از معاصران‌، مجموعه‌ي روي‌ هم‌ رفته‌ي نيما و اخوان‌ و فروغ‌، نوشته‌ شده‌ است‌ و اگر به‌ عمق‌ اين‌ نوشته‌ها نيز توجه‌ شود همه‌ي اين‌ نوشته‌ها، جان ‌کلام‌شان‌ و خلاصه‌ي "انشانويسي‌"شان‌ دعوت‌ به‌ خردگريزي و پناه‌ بردن‌ به‌ عالم‌ اساطير و مقولات‌ بيرون‌ از تجربه‌ و "مرزهاي سحر و افسون‌" است‌. همان‌هايي‌ که‌ به‌ احضار جن‌ و کريشنا مورتي‌ و کاستاندا پناه‌ مي‌برند.

برگرديم‌ به‌ شعر جدولي‌ و عوارض‌ ذاتيه‌ي‌ آن‌. در يک‌ چشم‌انداز عام‌، تصادف‌ در همه‌ي هنرها نقش‌ اساسي‌ دارد. اصلاً مي‌توان‌ گفت‌ که‌ هيچ‌ اثر هنري بزرگي‌ وجود ندارد که‌ تصادفي‌ خاص‌ در آن‌ روي‌ نداده‌ باشد. تمام ‌کساني‌ که‌ به‌ نوعي‌ با خلاقيت‌ هنري‌ سر و کار دارند اين‌ گفته‌ي مرا، بدون‌هيچ‌گونه‌ استثنايي‌، تأييد مي‌کنند که‌ در کارهاي‌ درخشان ايشان‌، تصادف‌ را سهمي‌ قابل‌ ملاحظه‌ است‌. در يک‌ کلام‌ مي‌توان‌ گفت‌: "هنر چيزي‌ نيست‌ جز تصادف‌". اما بايد بلافاصله‌ تبصره‌اي‌ بر آن‌ افزود که‌: اين‌ تصادف‌ فقط‌ در تجارب‌ هنرمندان‌ واقعي‌ روي‌ مي‌دهد و لاغير.

بي‌گمان‌ نمونه‌هاي‌ بسياري‌ از تغييرات‌ خانوادگي‌ کلمات‌، در شعر همه‌ي بزرگان‌، مي‌توان‌ يافت‌ و بي‌گمان‌ حافظ‌ بخش‌ عظيمي‌ از عمر خود را صرف‌ تغيير ملايم‌ خانواده‌ي بعضي‌ کلمات‌ کرده‌ است‌. اگر در شعر موزون‌- خواه‌ به ‌وزن‌ آزاد و خواه‌ به‌ وزن‌ عروضي‌ کهن‌- دايره‌ي انتخاب‌ و اختيار Option اين ‌جانشين‌ها و خانواده‌هاي کلمات‌ محدود بود، اينک‌ با برداشته‌ شدن‌ قيد وزن ‌و قافيه‌، دست‌ شاعران‌ "شعر منثور" تا بي‌نهايت‌ در اين‌ ميدان‌ باز است‌ و مي‌توانند شبانه‌روزي‌ روي جدول‌هاي بي‌نهايت‌ خانواده‌هاي‌ لغات‌ آزمون ‌کنند، ولي‌ بايد بدانند که‌ اندک‌ اندک‌ کامپيوترهاي‌ زبان‌شناسان‌، جاي‌ اينگونه ‌شاعران‌ را همانگونه‌ خواهد گرفت‌ که‌ کامپيوترهاي پيش‌رفته‌، جاي ‌چرتکه‌هاي‌ بازار قديم‌ را، ولي‌ پيچيده‌ترين‌ کامپيوترهاي‌ قرن‌هاي‌ آينده‌ هم‌ ازآفريدن‌ سخناني‌ ازين‌ دست‌ که‌:

اگر غم‌ را چو آتش‌ دود بودي‌

جهان‌ تاريک‌ بودي جاودانه

بياييد، تا ايرج‌ که‌ گفت‌:

دستم‌ بگرفت‌ و پا به‌ پا برد

تا شيوه‌ي‌ راه‌ رفتن‌ آموخت‌

عاجزند و نيز عاجزند ازين‌ که‌ مانند اين‌ سخن‌ غير جدولي‌ همان‌ سپهري جدول‌گرا‌ به وجود آورند:

کسي‌ نيست‌،

بيا زندگي را بدزديم‌، آنوقت‌

ميان‌ِ دو ديدار قسمت‌ کنيم‌.

 

تهيه و تنظيم: مهسا رضايي- ادبيات تبيان

طبیعت در ادبیات فارسی 10

طبیعت در ادبیات فارسی 10

شاعري كه قلبش با زندگي و طبيعت مي تپد با آنكه اين همرايي و همسرايي با حيات را ندارد در ارائه تصويرها و ترسيم صور خيال يكسان نيست و بر روي هم شعر هر كسي، ...
مست و قلندر ، مست مست اند

مست و قلندر ، مست مست اند

كلماتي چون «قلندر» و «رند» و «خراباتي»، كلماتي هستند كه طنين حاصل از تكرارشان در شعر شاعراني چون «سنايي»، «عطار»، «مولوي» و «حافظ» طنيني است برانگيزاننده؛ طنيني كه هنوز هم حسي هر چند گنگ را در اعماق ...
نماد در شعر دیروز و امروز (2)

نماد در شعر دیروز و امروز (2)

ادبیات ایران سرشار از نماد و رمز است. نماد در ادبیات پیش از اسلام، شعر غنایی، حماسی، تمثیلی و عرفانی پس از اسلام، شعر اجتماعی نو و شعر حماسی معاصر ریشه بنیادین دوانده است.در مقاله حاضر ابتدا نماد یا سمبل معرفی شده است....
UserName