• تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1384/07/12
  • تاريخ :

راز استقبال تماشاگران از فیلمهای ترسناک


فیلم ترسناک و کلا آثاری که به سینمای وحشت مربوط هستند، همیشه از سوی تماشاگران مورد استقبال قرار می گیرند و پرواضح است منظور، فیلمهایی است که یک قصه منسجم همراه اتفاقات باورپذیر و تعلیق های نفسگیر را شامل باشد.

سینمای دلهره به رغم شباهت های عجیبی که به ژانر وحشت دارد، اما خود مقوله ای دیگر است. آخرین کار وس کریون، «چشم قرمز» نام دارد که مربوط به همین ژانر است و مبالغه نیست اگر این فیلم او را دارای منطقی بسیار بیشتر از آثار معروف وی که در ژانر وحشت ساخته شده اند، بدانیم.

به این دلیل که تماشاگر ایرانی وس کریون را عمدتا با فیلمهای بسیار ترسناک می شناسد که کاراکتر آن همان فردی کروگر ملعون بود؛ سری تولیداتی که با فیلم «کابوس خیابان الم» آغاز شد.

هر چند کریون در ژانرهای دیگر نیز یکی 2فیلم قابل طرح نیز دارد، اما چندگانه های فردی کروگر که عمده آنها به وسیله کریون ساخته می شد، او را کارگردان آثار متعلق به سینمای وحشت شناسانده است.

فرض کنید قرار است برای انجام کار بسیار مهمی به سفر بروید و آنقدر فرصت شما کم است که حق انتخاب وسیله سفر ندارید. طبیعی است ناگزیر باید سفر هوایی را انتخاب کنید، در حالی که به دلیل ترس از هواپیما هرگز سفر هوایی را تجربه نکرده اید.

خب ، شما از ابتدای خرید بلیت تا هنگام حضور در سالن انتظار و سپس سوار شدن به هواپیما چیزی نمانده که قبض روح شوید. حالا هواپیما به انتهای باند می رود و پس از تیک آف بلند می شود.

شما نیز آماده اید به آن دنیا منتقل شوید، اما یکهو مسافر بغل دستی تان سر صحبت را باز می کند و به شما آرامش می دهد تا آن حد که شما کمی از دلهره تان کم می شود؛ اما لحظه ای نمی گذرد که در دست همین مسافر بغل دستی آرامش دهنده شیئی می بینید که متعلق به پدرتان است.

کمی دقت می کنید و مطمئن می شوید این شی متعلق به پدر شماست، بنابراین در حول و ولا هستید که آرامش دهنده، بسیار متین به شما می گوید: بابا جان شما زیر پای ما (که البته فاصله فراوانی نیز در آن موجود است) در دستان گروه تبهکاری ما اسیر است و اگر کاری که می خواهم انجام ندهید پدرتان از این دنیا مرخص خواهد شد...

خب بلافاصله آن دلهره اولی مربوط به ترس از پرواز دوباره با شدتی بیشتر به سراغتان می آید و بعد هم این خبر ناگوار که به ترس از پرواز اضافه می شود، سرجمع شما را تا مرز سکته هدایت می کند.

ولی خب شانس می آورید و یکباره به این نتیجه می رسید که مسوولیت خطیری متوجه شماست و نباید خود را ببازید. باید زودتر فکرتان را به کار اندازید، اما چه می شود کرد که بغل دستی تان از آن آدمهای کله خراب زرنگ است و شما داخل یک قوطی شیک و در دل آسمان هستید و تصمیم گیری عاقلانه کار راحتی نیست.

چشم قرمز همین قصه را روایت می کند. راشل مک آدامز که در هتل آتلانتیک میامی کار می کند، با یک مرخصی اضطراری به دالاس می رود و در مراسم تدفین مادربزرگش شرکت می کند و هر چه سریع تر باید به میامی برگردد.

در هواپیما مسافر بغل دستی اش سیلیان مورفی به او ثابت می کند که پدرش در چنگال گروهی تبهکار اسیر است و اگر وی همکاری نکند، او را خواهند کشت.

مورفی از آدامز می خواهد ترتیب ورود او را به هتل بدهد تا شخصی میلیاردر که مورد نظر گروه تبهکاری است، توسط وی کشته شود.

این تمام زیربنای داستان چشم قرمز و انگاره های اصلی موجود در داستان برای پی ریزی پیشامدهای بعدی است ؛ اتفاقاتی که دست بر قضا این بار در محیطی خاص شروع می شود، داخل هواپیمایی که پر از مسافر است و قدرت مانور از سوی هر 2طرف محدود.

نه مورفی می تواند با وجود داشتن برگهای برنده ، خود را پیروز بداند و نه مک آدامز که دیگر به خود آمده ، پیش باخته صرف است.

تعلیق در ذات

ابتدا به ساکن ، تمام توجه بیننده مشغول مک آدامز است که چگونه با ترس از ارتفاع و پرواز کنار می آید. در هواپیما و پس از دقایقی که از پرواز می گذرد تماشاگر کم کم با کاراکتر بغل دستی مک آدامز آشنا می شود.

سیلیان مورفی که هر چه قبلا از او دیده ایم فیلمهایی بوده اند که این جوان ، نقش پسری سر به راه و آقا را داشته است و در تعدادی دیگر، جوانی با خصوصیات عام.

ضمن این که ظاهر او در چشم قرمز، تیپیکالی شیک و قابل قبول است.

شروع صحبت آن دو با یکدیگر و نقش مورفی در آرامش دادن به مک آدامز برای این که ترس او محو شود، این فکر را به وجود می آورد که چشم قرمز فیلمی عاشقانه خواهد بود.

اما 20دقیقه که از فیلم می گذرد تماشاگر به این قصه نازل وس کریون پی می برد که با وجود پیشینه مورفی ، او بدمن ماجرا خواهد بود.

قصه ای که کارل السورت نوشته است ، بیش از آن که تعلیق تزریق شده داشته و به این سبب مستوجب تشویق باشد، تعلیق در ذات دارد و علت واضح است.

هواپیمایی در آسمان و یک تروریست داخل آن که 2کار دارد؛ قتلی را سبب شود که زیر پای آنها رخ دهد و طی آن برایان کاکس ، پدر راشل مک آدامزی که در هتل مشهور آتلانتیک در میامی کار می کند و دیگر به راه انداختن آتش بازی و این که بمبهای کار گذاشته شده در هواپیما کمی تا قسمتی بترکند؛ هرچند معلوم نیست این فکر لافی بزرگ نباشد و اصلا خیالپردازی مک آدامز و مسافران باشد.

اعلانات را باید ندیده نگرفت ، بویژه پیامی که روی آیینه کذایی هواپیما نگاشته شده است. اصلا همین که نام هواپیما به میان می آید استرس دوچندان می شود و همین طوری نیز برای یک پرواز عادی خطرات گوناگون جوی و طبیعی متصور است.

از این رو قصه های نازل وس کریون در ابتدای فیلم و قصه کارل السورت ، شق القمر در ارائه تعلیق نکرده است.

گرگم به هوا و قایم باشک

وقتی قهرمانان فیلمها در فیلمی با لوکیشن عادی بازی می کنند، برای فرار از کانون خطر، محذوراتی ندارند؛ اما در هواپیما اوضاع مانند بودن در رستوران است.

مایکل کورلئونه در پدرخوانده ، گرفتار سالاتزو و آن سروان بدترکیب پلیس است.

محیط بسته است اولین فکر که برای فرار از کانون خطر به ذهن می رسد این است : می شود برم دستشویی؟! حالا لازم نیست همه مایکل باشند. در هر فیلمی این گونه که کاراکتر موثری بخواهد از کانون خطر حتی برای یک دقیقه دور شود باید همان جمله معروف را بگوید.

هواپیما نیز مانند همان رستوران است. اما دنبال هم کردن در رستوران و هواپیما با هم فرق دارد. صحنه های مربوط به سلام و تعارف در چشم قرمز و پر حرفی آنقدر زیاد است که تماشاگر اگر هوس کند یک مشت توی مغز کریون و در اولویت مهمتر السورت بزند، شاید حق داشته باشد. در واقع 87دقیقه فیلم تنها در 15 دقیقه پایانی قابل تعریف است و پیش از این؛ همه اش مقدمه چینی است و زمینه سازی.

هر چه باشد جمله بسیار معروف «موتور دوم» یا «موتور سوم». آتش گرفته در این فیلم گفته نمی شود. این بار دلیل احتمالی برای ترکاندن هواپیما چیزی است که در خود هواپیما وجود ندارد. فتیله و چاشنی اصلی 40هزار پا با بدنه پرنده آهنین فاصله دارند.

فریبا نیک نژاد

UserName