• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1648
  • يکشنبه 6/6/1384
  • تاريخ :

نهضت سوادآموزى در اسارت


... اردوگاه موصل 1 كه افتخار حضور و خدمت به اسرا را در آن داشتیم یك دانشگاه فعال بود از كلاس اول،... تا پنجم ابتدایى، راهنمایى، متوسطه كه شاید باور نكنید اما اگر كمى حوصله داشته باشید، سعى خواهم كرد در این مورد بیشتر توضیح بدهم... تاریخچه درس و كلاً خواندن و نوشتن برمى گردد به سال63 یعنى سالى كه اسراى خیبر تا یكسال جزو مفقودین محسوب مى شدند. در آن زمان من در آسایشگاه 13 بودم و برادر قاسم جعفرى، طلبه جوان و دوست بسیار صمیمى من مسؤولیت كتابدارى آسایشگاه را به عهده داشت. یك شب، دو تا از برادران بسیجى به همراه یكى از پدرانم به نزدم آمدند و گفتند: اگر ممكن است به ما مقدارى خواندن یاد بدهید و درجوابشان گفتم آخر من احتیاج به خودكارى دارم تا برایتان حروف الفبا بنویسم، تازه از كجا كاغذ تهیه كنیم؟

عمل خطرناكى بود ولى ناامیدشان نكردم. خدا به حاج آقا ناظمى آن پیر وارسته و همیشه در تعلم خیر بدهد به هر ترتیبى بود یك مداد به اندازه یك بند انگشت پیدا كرد و با خوشحالى به من داد و گفت: این هم مداد. كاغذش هم با معاون آسایشگاه، برادر تیمور چهاراهى صحبت كردم قرار شد با خودت هماهنگ كند...

خلاصه با پاره كردن یك صفحه سفید از جلد داخلى كتاب بینوایان كه به عربى ترجمه شده بود «البؤسا» و چسباندن آن به آخرین صفحه یكى از عم جزءهاى قرآن ونوشتن حروف الفبا روى آن اولین قدم براى سوادآموزى برداشته شد.

ابتدا كسى متوجه این كلاس سه نفرى نبود اما بعد از مدتى طورى شد كه تعداد حروف الفبا در داخل قرآنها را سه برابر كردیم و بدین ترتیب تعداد معلمین نیز افزایش یافت. روزها مى گذشت و حاج آقا ناظمى و یكى دوتا از همسن و سالهاى ایشان روزها در كنار آسایشگاه با سنگهاى سفید بر روى سیمان كف معابر تمرین الفبا مى كردند البته عراقى ها به خاطر كهولت سن آنان به این موضوع حساس نشدند و... تا اینكه یك روز در موقع آمار بعد از ظهر یعنى ساعت پنج كه مى خواستند آمار ما را بگیرند و درها را قفل كنند اتفاق جالبى افتاد...

معمولاً براى صحت آمار یك افسر عراقى مى بایست حضور داشته باشد و آن روز افسر تداركات عراقى كه سمت جانشینى اردوگاه را هم به عهده داشت براى آمار آمده بود. همین كه نوبت به آسایشگاه ما رسید، یكباره حاج آقا ناظمى با اجازه از افسر عراقى از جایش بلند شد و گفت درخواستى دارم!

حاج آقا ناظمى با اجازه از افسر عراقى از جایش بلند شد و گفت درخواستى دارم!افسر عراقى بعد از درخواست مترجم كه یكى از بچه هاى خوب خوزستانى بود از حاج آقا خواست صحبت كند... و حاج آقا ناظمى اینطور شروع كرد: مگر پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد (ص) نفرموده است كه «زگهواره تا گور دانش جوى»، خوب اگر راست است و درست، بگویید؟افسر عراقى نیز این سخن را تأیید كرد.

و حاج آقا ادامه داد: خوب حالا چرا به من قلم و كاغذ نمى دهید تا سواددار شوم و در این راه سعى و تلاش كنم. چرا كه هر روز با این دستم بر روى سنگ فشار مى آورم، نگاه كنید؟... و جلو مى رود و دستانش را به افسر عراقى نشان مى دهد و این در حالى بود كه دستان این پیر وارسته واقعاً جاى اثر سنگ سفید و فشارى كه به آن سنگ و زمین سخت وارد مى كرد مشخص بود.

و باز هم جاى تعجب كه افسر عراقى به یكى از درجه داران خود دستور داد تا دفتر وخودكار تهیه كند و در اختیار آسایشگاهها قرار دهد. این بودكه اولین قدم براى آموزش كلى برداشته شد.

افسر عراقى بعد از درخواست مترجم كه یكى از بچه هاى خوب خوزستانى بود از حاج آقا خواست صحبت كند... و حاج آقا ناظمى اینطور شروع كرد: مگر پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد (ص) نفرموده است كه «زگهواره تا گور دانش جوى»، خوب اگر راست است و درست، بگویید؟افسر عراقى نیز این سخن را تأیید كرد.

و حاج آقا ادامه داد: خوب حالا چرا به من قلم و كاغذ نمى دهید تا سواددار شوم و در این راه سعى و تلاش كنم. چرا كه هر روز با این دستم بر روى سنگ فشار مى آورم، نگاه كنید؟... و جلو مى رود و دستانش را به افسر عراقى نشان مى دهد و این در حالى بود كه دستان این پیر وارسته واقعاً جاى اثر سنگ سفید و فشارى كه به آن سنگ و زمین سخت وارد مى كرد مشخص بود.

و باز هم جاى تعجب كه افسر عراقى به یكى از درجه داران خود دستور داد تا دفتر وخودكار تهیه كند و در اختیار آسایشگاهها قرار دهد. این بودكه اولین قدم براى آموزش كلى برداشته شد.

پس از مدتى كه گذشت به اتفاق چندتن از برادران از جمله برادر رمضان خسروى و با همكارى و نظارت حجت الاسلام قاسم جعفرى اولین كلاسهاى نهضت سوادآموزى تشكیل شد. كار هر كس مشخص بود بنابراین وظیفه آقاى جعفرى بازنویسى یكى ازداستانهاى ساده و در خور كلاس اول ابتدایى بودكه غالباً از روى كتاب «داستان راستان» استاد شهید مطهرى برگرفته شده بود. وظیفه من هم این بود كه دفتر شاگردان كلاس را مى گرفتم و معمولاً این كار را شبها انجام مى دادم و بعد از آن داستان انتخابى را با خطى واضح در دفتر هر كدام مى نوشتم.

با آمدن صلیب سرخ و دادن دفتر و خودكار به هر نفر اسیر، مشكلات ورق و كمبود خودكار نیز برطرف شد ونهایتاً بعد از گذشت یك سال در سایر آسایشگاهها هم در امر سوادآموزى حركتهاى خوبى انجام شد و اینها اساس یك نهاد كوچك و نوپا در اردوگاه شد به نام «نهضت سوادآموزى» . مسؤولیت كلى نهضت سوادآموزى برعهده «حسن سحرخیز» كه از آزادگان بود و در داخل هر آسایشگاه یك نفر به عنوان رابط نهضت سوادآموزى با معاون نهضت، زبى در تماس بود و مواردى از قبیل، تعداد دانش آموزان در مقاطع مختلف تحصیلى، رفع كمبود امكانات كمك آموزشى ، تنظیم برنامه درسى در شبانه روز (با توجه به پراكندگى استادان و معلمین مشخص شده در سطح آسایشگاهها، لزوماً كلاسهاى دوره متوسطه در روز انجام مى گرفت) جهت معلمین - شركت در جلسات نهضت - تأمین كتب درسى از كتابخانه اردوگاه ... پیگیرى مى كرد.

سال68بود، بچه ها ابتكارات زیادى براى تعطیل نشدن كلاسهاى نهضت انجام دادند كه از جمله: پس از چندماه زحمت گروه صنعتى، جوهرى ساخته شد كه علاوه بر آسان بودن تهیه آن، اثر آن روى كاغذ نیز واضح و روشن بود البته شبیه به رنگ مداد بود اما از همه چیز بهتر بود. البته گروه صنعتى علاوه بر ساختن جوهر و پر كردن خودكارها به علت مواد ناخالص بعضاً تعمیر نوك خودكارها را هم انجام مى داد و این كار توسط برادر آزاده «بایرامى» انجام مى شد.

مشكل بعد تهیه كاغذ بود. البته مصرف بالا بود و امتحانات نیز در خور توجه. اینجا وظیفه كتاب دار كه خودم بودم شروع مى شد. معمولاً صبر مى كردم تا موقع مناسب كه همان آمدن افراد صلیب سرخ به اردوگاه بود، برسد چون برخورد و رفتار بعثى ها ملایم تر مى شد.

بنابراین با طرح قبلى یكى از بدبخترین سربازهاى عراقى را انتخاب مى كردیم و به دلایل مختلف براى استفاده جلد كتابهاى جدید كه صلیب سرخ به اردوگاه آورده بود، احتیاج خود را به كارتن لباس ابراز مى كردیم و بعد از دسترسى به انبار كارتنها كه مورد توجه خاص دشمن و نگهبانان بود، تعداد قابل توجهى كارتن بزرگ خارج و بلافاصله آنها را با تیغ برش داده و در دیگهاى غذا كه در كنار محلى به نام دیگ شورى قرار داشت مى گذاشتیم و ظرفها را لب به لب آب پر مى كردیم و بعد از حدود 20 دقیقه، كارتنهاى برش داده درون دیگها، خود به خود از هم جدا مى شدند و بعد آنها را در آفتاب قرار داده و خشك مى كردیم و نهایتاً كاغذهاى نازك را به دفتر تبدیل و تحویل نماینده نهضت در كتابخانه مى دادیم...

مشكل بعدى كه شاید از نظر نهضت مشكل اصلى بود، كمبود كتب درسى بود، كتابهاى دوره متوسطه كه از ایران غیرمستقیم فرستاده مى شد و بعد از چندین ماه شاید هم یك سال به دست ما مى رسید كفاف تعداد كلاسهاى اردوگاه ما نمى شد و چنین مشكلى حتماً در سطح كل اردوگاه ها در كشور عراق وجود داشت. هرچند بارها و بارها این كمبود را به صلیب سرخ و حتى به مسؤول صلیب سرخ در عراق گفته بودیم اما تنها جوابى كه مى دادند این بود كه در سازمان امنیت عراق و در قسمت بررسى وضعیت اسراى ایرانى، بیش از 7هزار جلد كتاب درسى ایرانى وجود دارد و عراقى ها مى گویند بعد از بررسى متون كتابها دستور آزادى كتابها را صادر مى كنیم! آخه كتاب را هم جزو اسرا محسوب مى كردند... با این اوصاف مسؤولیت كتابخانه اردوگاه دشوارتر مى شد. با مشورت و هماهنگى مسؤولان مربوطه اقدام به عملى زدیم كه موقتاً خیال همه را راحت كرد و آن برش كتابها به قسمتهاى معین بود. مثلاً كتاب زیست شناسى سال اول به سه قسمت تقسیم كردیم و هركدام شامل جلدى محكم و تمیز و نهایتاً به عنوان كتاب زیست شناسى قسمت اول و الى آخر...

به هر حال كار تدریس، حوزه امتحانى، تداركات دانش آموزان، تشویق، كارنامه، قدردانى ، ثبت نام و... از جمله كارهایى بود كه توسط افرادى دل سوخته و خدمتگزار به نام آزادگان تحت لواى نهضت سوادآموزى انجام شد و افتخار این عزیزان آنجا معلوم گشت كه بعضى از دانش آموزان كلاسهاى ابتدایى نهضت سوادآموزى در اردوگاه هم اكنون در دانشگاههاى كشور با بهترین نمرات مشغول ادامه تحصیل هستند.

تهیه و تنظیم : مؤسسه فرهنگى پیام آزادگان

مى خواهم اعدام شوم

مى خواهم اعدام شوم

مى خواهم اعدام شوم
جشن انقلاب در اسارت

جشن انقلاب در اسارت

جشن انقلاب در اسارت
روایتی از زنده به گور کردن اسرا

روایتی از زنده به گور کردن اسرا

روایتی از زنده به گور کردن اسرا
روزی که گفتند فردا آزاد می شوید

روزی که گفتند فردا آزاد می شوید

روزی که گفتند فردا آزاد می شوید
UserName