• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1891
  • پنج شنبه 3/6/1384
  • تاريخ :

رویاها و کابوس های یک مرده شور


«خواب تلخ » ساخته محسن امیر یوسفی که تنها فیلم ایرانی شرکت کننده در پنجاه و هشتمین دوره فستیوال فیلم ادینبورگ است از بسیاری جهات با فیلم هایی که امروزه در سینمای ایران ساخته و به جشنواره ها ارسال می شود، تفاوت دارد.

اگرچه فیلم در ژانر آشنای مستند داستانی با بازیگران غیرحرفه ای ساخته شده اما شیوه روایت و رویکرد فیلمساز به سوژه بسیار خاص و منحصر به فرد است.

خواب تلخ ، زندگی روزمره و ساده مرده شور پیری به نام اسفندیار را در 19اپیزود روایت می کند.

فیلمساز با انتخاب زاویه دید اول شخص (اسفندیار) توانسته به خوبی به درون این شخصیت نفوذ کرده و رویاها و کابوس های او را به تصویردرآورد.

لوکیشن فیلم ، قبرستانی قدیمی و کهنه در شهر قدیمی سده (خمینی شهر فعلی ) است که بیش از هشتصد سال عمر دارد با آدم هایی معدود( یک قبرکن ، یک مرده شور زن و یک جوان نیمه خل که لباس های مرده ها را می سوزاند) که همه در نقش واقعی خود ظاهر شده اند.

در آغاز فیلم ، گزارشی به سبک گزارش های تلویزیونی صدا و سیمای ایران از گورستان باستانی شهر سده پخش می شود که در آن مرد سنگ تراشی رو به دوربین تاریخ این گورستان را بازگو می کند.

از طریق این گزارش طنزآمیز تلویزیونی است که ما با تک تک آدم های فیلم آشنا می شویم.

آنها در برابر دوربین تلویزیون ظاهر شده و پس از معرفی خود، زبان به انتقاد از اسفندیار و راه و روش او می گشایند.

همه از او ناراضی اند و ادعا می کنند که اسفندیار حق آنها را خورده است.بعد دوربین عقب می کشد و اسفندیار را در خانه خود نشان می دهد که سرگرم تماشای تلویزیون است و در ارتباطی زنده با کمک تلفن موبایل ، جوان لباس سوز را تهدید می کند.تلویزیون کارکرد بسیار مهمی در ساختار روایتی فیلم دارد.

استفاده ای که فیلمساز از تلویزیون و رابطه تعاملی ( )INTERACTIVEآن با مخاطبش ( در اینجا اسفندیار) می برد بسیار خلاقانه و بدیع است.

برای اسفندیار، تلویزیون نقشی فراتر از یک وسیله سرگرمی معمولی دارد و به عبارتی نقش وجدان او را به عهده می گیرد.

در واقع ، فیلمساز با استفاده از تلویزیون دست به فاصله گذاری می زند و ساختار موزائیکی فیلمش را بر اساس درون و بیرون صفحه تلویزیون بنا می کند.

تلویزیون ، آینه ای است که اسفندیار تصویر واقعی خود و آدمهای پیرامون خود را در آن می بیند.

جایگاه اسفندیار به عنوان انسانی سنتی و متعلق به جهانی ماقبل مدرن با آگاهی ها و دانشی محدود در برابر تلویزیون و واکنش های بهت آمیز او نسبت به آنچه که می بیند، موقعیت طنز آمیز و گروتسکی خلق کرده است.

ضمن اینکه راه را برای تفاسیر روانکاوانه بر اساس تئوری های فروید و لاکان را باز می گذارد.با اینکه لوکیشن فیلم محدود به گورستان و آدمهای آن است که به خاطر ماهیت کارشان در آنجا ایزوله شده اند، اما فیلم کاملا انتزاعی و بریده از زمان و مکان واقعی و تاریخی اش نیست.

در اپیزود پیرمرد و عزرائیل ، گفتگوی اسفندیار با دلاک حمام ، نشانه های روشنی از زمانه و واقیعت های امروز ایران دارد:«اسفندیار: چه خبر؟دلاک : هیچی.

گرونیه.

قیمت نون و گوشت روز به روز بالا می ره.

فردا می خوان یه نفرو دار بزنن. دو نفر هم رفتند روی مین. یه زن و شوهر که قاچاقی می خواستن برن کربلا.»اما فیلم به طور مشخص بر موضوع مرگ و ترس اسفندیار از مواجهه با عزرائیل متمرکز شده است.

او به واسطه کاری که دارد، بیش از هر کس دیگری انسانی مرگ آگاه است ، اما این مرگ آگاهی باعث نمی شود که از دلبستگی های مادی دست بشوید و به همکارانش زور نگوید و از آنها سوئاستفاده نکند.

هنگامی که دلبر(زن بیوه ای که مرده شوئی می کند و اسفندیار نیز دل در گرو او دارد) برای او که تنهاست و همسر و فرزندی ندارد آبگوشت می آورد و می خواهد از تلفن خانه اش به دخترش زنگ بزند، می گوید که در ازای این تلفن ، مزد چهار مرده را از حقوق او کم می کند.او که تمام عمرش را در فضایی مرگ آلود زیسته است و خود را با عزرائیل رفیق و همکار می داند، به شدت از مردن هراس دارد و بر سر زندگی با عزرائیل چانه می زند.

در صحنه ای از فیلم او کنار گوری نشسته است و یدالله قبرکن را در حال کندن گور می بینیم.

در این صحنه که با الهام از صحنه گورستان هاملت پرداخت شده است ، یدالله ، شعری با مضمون «بودن و نبودن » زمزمه می کند:دوران زندگی به کسی پایدار نیست از بودن و نبودن کس اختیار نیست و اسفندیار مایوسانه می گوید: «عجب روزگاریه ، بود و نبود ما فرقی نمی کند.» و یدالله نیز با شیطنت می گوید: «علی الخصوص تو.»حس طنز نیرومند و ویرانگرانه ای در فیلم جاری است که آن را از سطع مضحکه های سبک و متداول فیلم های ایرانی بالاتر برده و خاطره فیلم های کمدی نئورئالیستی ایتالیایی مثل اومبرتو دی و شارلاتان ها را در ذهن زنده می کند.

فیلم ، یک کمدی - تراژدی ایرانی است که به موقعیت انسانی سنتی با دغدغه هایی ساده در جهان مدرن امروز می پردازد.

سکانس های سورئالیستی مربوط به کابوس و اضطراب و خلجان های روحی اسفندیار در خزینه حمام و هنگامی که صحنه های مردن و تدفین خود را از تلویزیون می بیند با مهارت پرداخت شده است.

همینطور نورپردازی و فضا سازی اکسپرسیونیستی و وهمناک سکانس آخر که اسفندیار خود را برای مردن آماده می کند و تشریفات شستن و کفن کردن خود را به تنهایی و با دقت به جا می آورد، از سکانس های درخشان این فیلم است.

محسن امیر یوسفی در نخستین کار سینمایی بلندش پس از چند تجربه کوتاه ، گامی بلند بر داشته است و خبر از ظهور فیلمسازی خلاق و مبتکر می دهد که با قواعد سینمای مدرن آشناست و دریافت تازه ای از قابلیت های بیانی سینما را در کار خود ارائه کرده است.

UserName