• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1384/05/26
  • تاريخ :

خاطره از: حجةالاسلام والمسلمین ابوترابى

به كورى چشم شما، بعد از نماز صبح مى نشینم و رهبر كبیر انقلاب، امام خمینى را دعا مى كنم

در اردوگاه موصل پیرمرد بزرگوارى بود كه بعد از نماز صبح مى نشست و دعا مى خواند. بعثى هاى پلید هم اگر كسى بعد از نماز صبح بیدار مى ماند و تعقیبات مى خواند، خیلى متعرضش مى شدند.

به هرحال، آمدند و متعرض حاج حنیفه شدند. به او گفتند: پیرمرد! این چیه كه تو بعد از نماز صبح مى نشینى و وراجى مى كنى؟ (با لحن نابخردانه خودشان).

حاج حنیفه، این پیرمرد بزرگوار، دید اینها خیلى پایشان را از گلیمشان درازتر كرده اند. گفت: مى دانید بعد از نماز صبح من چه كسى را دعا مى كنم؟

گفتند: چه كسى را دعا مى كنى؟

گفت: به كورى چشم شما، بعد از نماز صبح مى نشینم و رهبر كبیر انقلاب، امام خمینى را دعا مى كنم.

نگهبان بعثى این حرف را شنید و رفت. موقع آمار، در كه باز شد حاج حنیفه را بردند و حسابى كتك زدند و او را انداختند داخل زندان.

دو نفر دیگر هم در زندان بودند. یكى از آنها «علیرضا على دوست» بود كه اهل مشهد است. ایشان مى گفت: ظهر كه زندانبان غذا آورد، ما دیدیم غذا براى دو نفر است، با دو تا لیوان چاى. گفتیم: ما سه نفریم.

گفت: این پیرمرد ممنوع از آب و غذاست.

چهار روز به این پیرمرد یك لقمه غذا و یك قطره آب ندادند. هرچه ما اصرار كردیم امكان نداشت. زندانبان مى ایستاد تا ما این لیوان چاى را بخوریم و بعد كه خاطرجمع مى شد، مى رفت.

روز چهارم دیدیم كه حاج حنیفه دیگر توانایى اینكه نمازش را روى پا بخواند ندارد. او نشسته نمازش را خواند و به جاى اینكه بعد از نماز، تعقیبات بخواند، دراز كشید و همین جور شروع كرد با فاطمه زهرا سلام الله علیها از تشنگى خودش صحبت كردن. عرض مى كرد: فاطمه جان! از تشنگى مردم، به فریادم برس!

ما به بعثیان پلید التماس مى كردیم، ولى حاج حنیفه گرسنه و تشنه، چشمش را به روى عراقى ها بلند نمى كرد، تا چه برسد به اینكه زبانش را باز كند.

عزتش را این طور حفظ مى كند، ولى از آن طرف، تشنگى خودش را با فاطمه زهرا سلام الله علیها در میان مى گذارد.

على دوست مى گفت: روز چهارم آنقدر از تشنگى نالید تا اینكه چشم هایش بسته شد و به خواب عمیقى فرو رفت. ما دو نفر، متوسل به فاطمه زهرا علیها سلام شدیم و عرض كردیم: یا فاطمه! عنایتى كنید تا ما بتوانیم امروز یك لیوان چاى براى حاج حنیفه نگه داریم.

بالاخره، تصمیم گرفتیم از دو لیوان چاى، نصف یك لیوان را من سربكشم و نصف دیگر را آن برادر، طورى كه زندانبان عراقى متوجه نشود (و یك لیوان چاى را مخفیانه در یك قوطى بریزیم.) به هرحال، آن روز توانستیم یك لیوان چاى را نگه داریم.

زندانبان رفت و ما منتظر بیدار شدن حاج حنیفه بودیم تا لیوان چاى را به او بدهیم. بعد از لحظاتى، دیدیم بیدار شد، اما با چهره اى برافروخته و شاداب. شروع كرد به خندیدن و صحبت كردن. دیدیم این، آن حاج حنیفه نیست كه با ضعف و ناتوانى نمازش را نشسته خواند و دراز كشید و به همان حالت، با فاطمه زهرا سلام الله علیها عرض حاجت مى كرد و از تشنگى مى نالید. آرام آرام سر صحبت را باز كردیم و گفتیم: امروز به بركت توسل شما، ما توانستیم یك لیوان چایمان را نگه داریم.

او خندید و گفت: خیلى ممنون! خودتان بخورید، نوش جانتان! الآن در عالم خواب، فاطمه زهرا سلام الله علیها، هم از شربت سیرابم كردند و هم از غذا سیرم نمودند و آن طعم شیرین شربتى كه از دست مبارك حضرت زهرا علیها سلام خوردم، هنوز كام مرا شیرین نگه داشته. من این چاى تلخ شما را نخواهم خورد.

اگر مى خواهیم عرض حاجت بكنیم، در درگاه پروردگار عالم و پیشگاه ائمه معصومین علیهم السلام باشد. چشم امیدمان به خدا و ائمه معصومین باشد و در مقابل انسان ها عزت خودمان را حفظ بكنیم و یقین بدانیم وعده خدا حق است. «و من یتوكل على الله فهو حسبه.»(1)

حجةالاسلام والمسلمین سیدعلى اكبر ابوترابی

UserName