• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1381/06/18
  • تاريخ :

گوهراخلاق


1-  سخاوت حاتم طايی

روزی حاتم طايی در صحرا عبور می کرد، درويشی راه بر حاتم گرفت و از او ده هزار دينار کمک بلاعوض خواست. حاتم گفت: ده هزار دينار بسيار خواستی، درويش گفت: يک دينارنده.

حاتم گفت: آن زياده طلبی چه بود؟ و اين کم خواستن از چه سبب است.

درويش گفت: از شحصی چون تو کمتر از ده هزار دينار نبايست درخواست کرد و به چون تويی کمتر از اين مبلغ نمی توان بخشيد!!

حاتم دستور داد: ده هزار دينار درخواستی درويش را به او پرداخت کردند.

2-  بلند همت تر از حاتم طايی

 حاتم طايی را گفتند: از خود بلند همت تر در جهان ديده يا شنيده ای ، گفت: بلی، روزی چهل شتر قربانی کرده بودم امرای عرب را، پس به گوشه صحرايی به حاجتی بيرون رفتم.

خارکنی را ديدم که پشته خار فراهم آورده ، گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلق بر سماط او گرد آمده اند؟ گفت:

هر که نان از عمل خويش خورد ،  منت از حاتم طايی نبرد

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر ديدم.

3- يک سخاوت بی مانند

حضرت عبدالله بن جعفر الطيار (ره) يک روز از نخلستانی عبور می کرد. غلامی را ديد در سايه نخلی نشسته و در پيش روی او سگ مفلوکی زانو زده است.

غلام از توبره خود قرص نانی بيرون آورده و پيش سگ انداخت. سگ آن را خورد و غلام گرده ديگری برآورد و باز به سگ داد که آن را نيز خورد. باز برای سومين بار غلام مذکور آخرين قرص نانی را که در توبره داشت پيش سگ انداخت.

عبدالله پيش رفت و از غلام پرسيد: جيره روزانه تو چند قرص نان است؟

گفت: سه قرص نان! عبدالله گفت: سه قرص نان که داشتی برای اين حيوان دادی پس خود تو چطور روزگار می گذرانی؟

گفت: اين حيوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر فردا زنده باشم روزی هم برای من خواهد رسيد.

عبدالله متعجب شد و بر جوانمردی آن غلام آفرين گفت.

نزد صاحب نخلستان رفت ، نخلستان را از او خريداری نمود و غلام را نيز خريده و آزاد ساخت سپس  نخلستان را به وی بخشيد.


UserName