• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1384/03/19
  • تاريخ :

نیمروزی بغض آلود با "علی پروین"

رستم از شاهنومنه رفت!
من باید خراب شوم و بروم کنج خانه!

"به جای مقدمه"

اگر نیت این بود که من نیمروزی از زندگی او را روی کاغذ بیاورم باید اولین سکانس را اینطوری کلید بزنم که من پشت درمانده بودم و یک نفر می گفت: با وقت قبلی! اما وقتی خودش صدایم را شنید گفت:

- بگذار بیاد تو...

و او مدام با تلفن حرف می زد و من دلتنگی های جهان را در چشمهای تیله ای اش به خوبی حس کردم. بعد که تلفن را قطع کرد چند نفر آدم آمدند هی سلام کردند و هی قربان صدقه اش رفتند و او هم هی گفت: یا علی! نوکرتم به مولا...

یک لحظه فکر کردم چرا او نباید مثل خیلی از الگوهای این فوتبال نفرین شده خودش را بگیرد و اینقدر به خاطر مردم از روی صندلی اش بلند نشود اما بعد که رفتم توی نخ حرکات و حرفهایش گیج شدم. راز ماندگاری پسرک چشم زاغ محله عارف را باید در کجا جستجو کرد؟ در کدام غار؟ در اعماق کدام اقیانوس؟

نزدیک ظهر بود که توی دفترش در توانیر به چشمهایش زل زدم. انگار دنیا توی چشمهایش شعله می کشید که همه آوازهای دنیا از خاطرش گریخت و نگاهش از پنجره ای خاموش دوباره طلوع کرد. وقتی پیرمردی درمانده آمد و او چیزی توی کتش گذاشت و پیرمرد خسته خندید من اولش خیال کردم این هم یک اپیزود از یک فیلم ملودرام است که همین حالا کیمیایی آن را ساخته اما بعد که به خودم آمدم دیدم این جزیی از زندگی واقعی مردی است که اگر چینی نازک تنهایی اش ترک بردارد صدای گریه اش تا بهشت زهرا می رود. تا استخوانهای یشمی مامان نصرت!

روزگار چطوره آقای پروین؟

- حالم خوب نیست. همه فکر می کنند پروین خسته نمی شود. پروین دلتنگ نمی شود. بابا، به خدا خسته شدم.

واقعاً؟

- این که فوتبال نیست. فوتبالی که توش مرام نباشد دوزار نمی آرزد. همه می گویند پول. اسم پرسپولیس که می آید همه یاد من می افتند حتی طلبکارها. خسته شدم. یک وقت دیدید رفتم و پشت سرم راهم نگاه نکردم.

مهم چشمهای زاغ پروین است، آنهم با 60 سال برق زدن. توی اتاق شما تخته پیدا نمی شه؟

- بیرونمان دل همه را می برد اما درونمان... وای نگو. خیلی خسته ام. ما با این مردم زندگی کردیم ما نمی توانیم توی چشم مردم نگاه کنیم و دروغ بگوییم. می فهمی؟

آره می فهمم! چند روز پیش که داشتید می آمدید سمت توانیر شما را پشت چهارراه تصادفی دیدم. وقتی آن همه آدم توی یک لحظه دور ماشینتان جمع شدند تازه فهمیدم پژوهش روانشناختی روی پدیده ای مثلی "علی زاغی" نیاز به یک ذره بین اومانیستی دارد!

- دلمان به همین مردم خوش است. با این همه گرفتاری و بدبختی اجازه نمی دهم بیچاره ای بیاید اینجا و دست خالی برگردد. خدا هیچ کس را محتاج نکند. بگو آمین پسر!

در این چند ساعتی که پیش شما بودم از زوایای مختلف همه چیز شما را زیر نظر داشتم. حتی پلک زدن شما را. اول مصاحبه چشمهایتان کمی سرخ بود. فکر کردم حتماً علی پروین هم دردی دارد دیگر. درست فکر کردم آقای پروین؟

- خب از مامان نصرت حرف زدی و دلم پر کشید. طفلکی زود مرد. درد بی مادری بد دردی است. یاد مهربانی هایش که می افتم گریه ام می گیرد. کاش بود و روزی هزار بار پایش را می بوسیدم.

دوست داشتن های نسل شما هم جور دیگری است. این نسل سومی لامصب انگار پدرش را فقط به خاطر پژو 206 دوست دارد یا مادرش را به خاطر لبویی که عصرها می پزد. حالم بهم می خورد وقتی فکر می کنم توی دوست داشتن هم ماعقب افتادیم!

- مامان نصرت یک دنیا بود. وقتی می شنید توی زمین فوتبال مصدوم شدم از ناراحتی می چسبید به فرش. یک کلمه حرف نمی زد. فقط زیر لب خدا خدا می کرد. می گفت پسر حلالت نمی کنم اگر مردم را راضی نکنی. یادش بخیر!

هنوز هم پنج شنبه ها غروب می روید بهشت زهرا؟

- اینکه کارمه. اگر نروم مریضم. باور می کنی؟

شنیدم چند وقت پیش پشت ماشینتان را پر از چلوکباب کوبیده کرده بودید و رفته بودید بهشت زهرا پیش گرسنه ها!

- ریا می شود. ننویس. ولی من ماهی دوبار این کار را می کنم. ببین هر کس یکجوری نشئه می شه. یکی پای منقل. یکی با این الکل لعنتی. من توی بهشت زهرا نشئه می شوم. وقتی بنشینم و با گرسنه ها غذا بخورم. وقتی چند دقیقه مثل آنها شوم.

نمی دانم چرا این سوال یکهو آمد توی ذهنم که وقتی فوتبال یکجورهایی ژنتیکی است شاید یک روز محمد پروین پا جای پدرش بگذارد. حالا چه جوری نمی دانم!

- "ممد" آینده خوبی دارد. بچه مستعدی هم هست اما یادت باشه توی این فوتبال علی پروین فقط یکی است. شبیه ندارد. فهمیدی؟

شما اگر بخواهید یک مقایسه دم دستی بین جوانهای نسل خودتان با جوانهای امروز داشته باشید به چه نتایجی می رسید؟

- جوان نسل ما معنی تار سبیل را خوب می فهمید. جوان نسل ما پول تاکسی می داد می آمد سرتمرین. اگر هم پول نداشت. پیاده می آمد  حالا چی؟ طرف دو روزه آمده توی فوتبال سمند و پرشیا برایش افت دارد. حتماً باید ما کسیما سوار شود. جوان نسل ما دنبال تیپ و موی چرب و چیلی و اینجور چیزها نبود. فقط فوتبال بود و فوتبال اما حالا... اصلاً سلیقه ها عوض شده. هم سطحی شده اند. می دانی چند وقت پیش همایون بهزادی به من چی گفت؟

چی گفت علی آقا؟

- گفت علی می دانی چرا طرفدارهای استقلال توی این چند سال زیاد شده. گفتم نه! گفت: برای اینکه آنها می روند بازیکن خوش قیافه جذب می کنند اما برای تو هنوز قیافه بازیکن مهم نیست. بی قیافه هم که باشد می آوری توی تیمت.

خب!

شب آمدم بخوابم یکدفعه رفتم توی بحر حرفهای همایون. دیدم بیراه نمی گوید. الان تماشاگر هم سطحی شده. فلان بازیکن آقای گل می شود اما چون قیافه اش به قول امروزی ها تیپیک نیست کسی تحویلش نمی گیرد اما... حتماً پشت ابرو برداری و تل بزنی تا تحویلت بگیرند. حتماً باید بازیکن زیبا روی بیاوری تا تماشاگر آزادی را پر کند. مضحک است. مسخره است. هیچ کس انگار دنبال آدم سالم نیست. همه دنبال حاشیه اند. من توی این فوتبال فقط دو تا آدم سلامت می بینم.

می شود بگویید آن دو نفر چه کسانی هستند؟

- محمد دادکان و محمد مایلی کهن. من سلامت تر از آنها ندیدم. دادکان واقعاً بچه سالمی است. از اول هم همین طور بود. یک قرن را هم حرام نمی کرد. چند شب توی تلویزیون دیدم دارد حرف می زند. خوب دقت کردم دیدم همان صداقت بیست سال پیش را دارد. چرا نهارت را نمی خوری. سرد شد پسر؟

چشم! نهارم را می خورم فقط شما بگویید چطور وقتی صد هزار نفر توی ورزشگاه بالا و پایین می پرند و به خاطر یک گل دنیا را روی سرشان می گیرند پروین از جایش تکان نمی خورد و فقط با آن چشمهای تیله ای به حادثه ها زل می زند!

- ببین! هر کس یکجوری است. من هم اینطوری ام. دوست ندارم شلوغش کنم. به قول این روانشناس ها شاید دروانگرا باشم. من همه چیز را می ریزم توی دلم. اگر الان بخواهم از گرفتاری های خودم و تیمم بگویم شاید شما گریه کنید اما این کار را نمی کنم. فقط خدا کند بعضی ها کار را به جای نرسانند که از فرط خستگی بگذارم و بروم. بعضی ها بدشان نمی آید من خراب شوم و بروم کنج خانه.

افکار عامیانه نسبت به شما دید جالبی دارد. روزهایی که شما "تیتریک" می شوید یا عکستان توی ویترین روزنامه ها می نشیند معمولاً روزنامه ها را خوب می خرند. این جذابیت عجیب و غریب از کجا ریشه گرفته؟

- از صاف و ساده بودن با مردم. من از کلک و دروغ متنفرم. توی عمرم به هیچ کس دروغ نگفتم. دنبال این هم نبودم سر کسی کلاه بگذارم. اگر یک روز توی شمال زمین خریدم متری 10 تومان امروز اگر قیمتش 50 تومان شده باشد من آن را 30 تومان می فروشم تا هم خدا راضی باشد و هم خلق خدا. من که نرفته ام سر آن زمین بیل بزنم. کشور ما70 میلیون جمعیت دارد. به خاطر همین یک لقمه نان که با هم خوردیم فکر می کنی روزی چند هزار نفر جنایت کنند. روزی چند هزار نفر آبرویشان را حراج کنند. تهران دیگر جای زندگی نیست. بعضی وقت ها صحنه هایی می بینم که از خودم بدم می آید. می گویم خدا: چی شد فتوت؟ چی شد جوانمردی؟ راستی راستی رستم از شاهنومه رفت. می فهمی؟

چرا؟

- به خاطر دنیای کثیف.

تا امروز فکر می کردم تمام دغدغه های شما در حیطه مستطیل سبز است. مثلاً اینکه چرا سوبل تیم را خوب ارنج نمی کند، چرا بازیکنان پرسپولیس آن چیزی نیستند که پروین می خواهد و چرا ... اصلاً فکر نمی کردم شما دغدغه نان این مردم را هم داشته باشید.

- چی بگم. گفتی تاکتیک و باز هم مرا یاد این فوتبال لامصب انداختی. من اگر بمانم این تیم را درست می کنم. با یک مشت جوان بی حاشیه. مثل مهرداد اولادی، مثل انتظاری . من با یاغی ها و اسمی هایی که کارشان جاروجنجال است نمی توانم یک تیم مردمی بسارم.

مدام به ساعت نگاه می کنید. مثل اینکه وقت تمرین شده من این گپ بغض آلود را تمام می کنم. راستی علی پروین همین حال حس و حالش را نسبت به دنیا چطور بیان می کند؟

- دنیا دار مکافاته- یک جمله بنویس: توی این دنیای هزار رنگ آدم گرسنه بماند اما خودش را نفروشد. این خیلی هنر است.

پروین به مرگ هم فکر می کند؟ می بخشید که با این سوال تلخ مصاحبه را تمام کردم!

- چرا تلخ؟ صبح تا شب به مرگ فکر می کنم. پروین هم می رود. از پروین بزرگترها هم رفتند. من همیشه حال پرنده ی را دارم که یک روز می پرد. دیر و زود دارد. سوخت و سوز ندارد!

 مصاحبه خواندنی با علی پروین 

 زندگینامه علی پروین (1) 

 زندگینامه علی پروین (2) 

 زندگینامه علی پروین ( قسمت پایانی) 

UserName