• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5238
  • دوشنبه 1384/3/2
  • تاريخ :

زنان شاهنامه ( بخش دوم )

شهرناز و ارنواز

دوره پیشدادی با "هوشنگ" یا "نخستین كسی كه بر زمین حكمرانی كرد" آغاز می شود و با "گرشاسپ" به اتمام می رسد. نخستین زنانی كه در شاهنامه یادی از آنان می شود، دختران جمشید هستند و جمشید یكی از پادشاهان پیشدادی است كه در دوره حكومت خویش به آبادانی هایی دست زد و زندگی مردم را بهبود بخشید و در نتیجه بر خود غره شد و در نتیجه فره ایزدی از وی روی برتافت و جمشد نیز مغلوب ضحاك ماردوش شد. ضحاك پس از غلبه بر جمشید، خاندان و بستگان وی را نیز تصاحب كرد، در این باره درشاهنامه می خوانیم:

دو پاكیزه از خانه ی جمّشید

 برون آوریدند لرزان چو بید

كه جمشید را هر دو دختربدند

سر بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده رویان یكی شهرناز

دگر پاكدامن به نام ارنواز

به ایوان ضحاك بردندشان

بران اژدهافش سپردندشان

بپروردشان از ره جادوئی

بیاموختشان كژی و بد خویی (ج 1- ص 51 )

این دو زن در كنار ضحاك به شیوه او راه جادو در پیش گرفتند و تا او در قدرت بود یاری اش دادند، نمونه این یاری و همراهی با دژخیم، زمانی است كه ضحاك در خواب دید كه به دست فریدون سرنگون شده:

یكی بانگ بر زد به خواب اندرون

كه لرزان شد آن خانه صد ستون

بجَستند خورشید رویان ز جای

از آن غلغل نامور كدخدای

چنین گفت ضحاك را ارنواز

كه شاها چه بودت نگویی به راز

كه خفته به آرام در خان خویش

 بدین سان بترسیدی از جان خویش

ضحاك از باز گفتن خواب اجتناب می كند:

به شاه گرانمایه گفت ارنواز

 كه بر ما بباید گشادنت راز

توانیم كردن مگر چاره ایی

كه بی چاره ای نیست پتیاره ای(2)

ضحاك خواب را با شهرناز و ارنواز باز می گوید و آن دو دژخیم را چنین آرامش می دهند :

تو داری جهان زیر انگشتری

دد و مردم و مرغ و دیو و پری

زهر كشوری گرد كن مهتران

از اختر شناسان و افسونگران

سخن سر به سر موبدان را بگوی

پژوهش كن و راستی باز جوی

نگه كن كه هوش(3) تو بر دست كیست

ز مردم شمار ار ز دیو و پریست

چو دانسته شد چاره ساز آن زمان

 به خیره مترس از بد بدگمان

شه پر فتن را خوش آمد سَخُن

كه آن سرو سیمین برافگند بن(ج 1- ص 54 و ابتدای 55)

با این راهنمایی ضحاك اخترشناسان را دعوت كرد و آنان نیز وی را به سوی آبتین و فرانك ( والدین فریدون) رهنمون شدند. اما پایان داستان شهرناز و ارنواز چه بود؟ آنگاه كه فریدون بر ضحاك چیره شد، دختران جمشید را در شبستان (حرمسرا) وی یافت:

برون آورید از شبستان اوی

 بتان سیه موی و خورشید روی

بفرمود شستن سرانشان نخست

روانشان از آن تیرگی ها بشست

ره داور پاك بنمودشان

ز آلودگی پس بپالودشان(ج 1- ص 69)

فریدون تبار خویش را برای دختران جمشید بازگفت و بیان كرد كه قصد وی كشتن ضحاك به خونخواهی آبتین است:

چوبشنید ازو این سخن ارنواز

 گشاده شدش بردل پاك راز

بدو گفت شاه آفریدون توئی

كه ویران كنی تنبل و جادوئی

ز تخم كیان ما دو پوشیده پاك

شده رام با او ز بیم هلاك

فریدون از آنان مخفیگاه ضحاك را جویا شد و آن دو بر فریدون فاش ساختند كه ضحاك راه هندوستان را در پیش گرفته تا به جادویی دیگر دست زند.هنگامی كه ضحاك به جنگ فریدون آمد با چنین صحنه ای روبرو شد:

بدید آن سیه نرگس شهرناز

پر از جادویی با فریدون به راز

دو رخساره روز و دو زلفش چو شب

 گشاده به نفرین ضحاك لب(ج 1- ص 75)

فردوسی در ابیاتی برای اثبات نابكاری و بدنهادی زنان از رفتار سودابه سود می جوید، ولی نباید از یاد برد كه همین سودابه كه برخی او را نماد بد طینتی زن در ادبیات فارسی قلمداد می كنند، زنی وفادار است و برای اثبات وفاداری خویش به همسر، رنج زندان را نیز بر خود هموار می سازد .

همراهی زنان ضحاك كه به دربار فریدون راه یافتند، آنچنان ادامه یافت كه این دو زن هر كدام پسرانی برای فریدون به دنیا آوردند. این شیوه رفتار به نوعی حكایت از تسلیم مطلق زنان شاهنامه در برابر قدرت برتر دارد؛ این زنان در برابر هر قدرت برتر، بدون در نظر گرفتن آنكه خیر است یا شر، سر تسلیم فرو می آورند.

فرانك

دومین زنی كه در شاهنامه نامی از او به میان می آید فرانك است، همسر آبتین و مادر فریدون(یكی دیگراز شاهان پیشدادی).

هنگامی كه ضحاك به نابودی آبتین و زن و فرزندش دست گشود، بر آبتین چیره شده و او را طعمه ماران خود ساخت، ولی فرانك به همراه فرزندش گریخت:

خردمند مام فریدون چو دید

 كه بر جفت او بر چنان بد رسید

فرانك بُدَش نام و فرخنده بود

به مهر فریدون دل آگنده بود

پراز داغ دل خسته روزگار

همی رفت پویان بدان مرغزار

به پیش نگهبان آن مرغزار

خروشید و بارید خون بر كنار

بدو گفت كین كودك شیرخوار

ز من روزگاری به زنهار دار

پدروارش از مادر اندر پذیر

وزین گاو نغزش بپرور به شیر(ج 1- ص 58)

ولی ضحاك برای یافتن فریدون سعی بسیار به كارگرفت و پناهگاه كودك را یافت و فرانك به ناچار فریدون را از نگهبان مرغزار بازپس گرفته و به البرز برده و به مرد دینی سپرد:

فرانك بدو گفت كای پاك دین

منم سوگواری ز ایران زمین

بدان كین گرانمایه فرزند من

 همی بود خواهد سر انجمن

ترا بود باید نگهبان او 

 پدروار لرزنده برجان او(ج 1- ص 58 و59)

و این چنین فرانك با مهری مادرانه فرزند خویش را از خطر رهاند؛ ولی داستان فرانك در این جا به پایان نمی رسد، هنگامی كه فریدون در بزرگسالی آهنگ نبرد با ضحاك  داشت، باز هم با نگرانی برخاسته از مهر مادرانه او را نصیحت كرد كه:

بدو گفت مادر كه این رای نیست

ترا با جهان سر به سر پای نیست

جز اینست آیین پیوند و كین

جهان را  به چشم جوانی مبین

كه هر كو نبیذ(4) جوانی چشید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

بدان مستی اندر دهد سر به باد

 ترا روز جز شاد و خرم مباد(ج 1- ص61)

رودابه و سیندخت

یكی از دل انگیزترین داستان ها در شاهنامه داستان رودابه ( دختر مهراب - شاه كابل- ) و زال پسر سام نریمان و پرورده سیمرغ است. زال به كابل سفر كرد و با مهراب امیر آن دیار همنشین شد و در همان جا توصیفاتی چند از زیبایی دختر مهراب شنید:

 كه رویش زخورشید روشن ترست

پس پرده او یكی دخترست

ز سر تا به پایش به كردار عاج

به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج

برآن سفت سیمینش مشكین كمند

سرش گشته چون حلقه پای بند

رخانش چو گلنار و لب ناردان

ز سیمین برش رسته دو ناروان

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ

مژه تیرگی برده از پر زاغ

دو ابرو به سان كمان طراز

 برو توز(5) پوشیده از مشك ناز

بهشتیست سر تا سر آراسته

پر آرایش و رامش و خواسته(ج 1- ص157)

مهراب نیز توصیف زال را برای سیندخت ( همسرش) و رودابه باز گفت و به همان سان مهر رودابه نسبت به زال برانگیخته شد:

چو بشنید رودابه آن گفت گوی

برافروخت و گلنارگون كرد روی

دلش گشت پر آتش از مهر زال

ازو دور شد خورد و آرام و هال(6)

چو بگرفت جای خرد آرزوی 

دگر شد به رای و به آیین و خوی( ج 1- ص157)

و داستان دلدادگی دو جوان از اینجا آغاز می شود كه بدون دیدار یكدگر، مهر و عاشقی را پیشه خود می سازند. رودابه راز دل باختن خود به زال را با ندیمه های خویش باز گفت:

بدان بندگان خردمند گفت

كه بگشاد خواهم نهان از نهفت

كه من عاشقم همچو بحر دمان

 ازو بر شده موج تا آسمان

پراز پور سامست روشن دلم

به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

همیشه دلم در غم مهر اوست

شب و روزم اندیشه چهر اوست

یكی چاره باید كنون ساختن

دل و جانم از رنج پرداختن(ج 1- ص 161)

خدمتگذاران رودابه او را نهیب زدند كه زال پرورده سیمرغ است و رودابه را با چنین زیبایی همسری دیگر سزاوار است.

چو رودابه گفتار ایشان شنید

چو از باد آتش دلش بر دمید

پریشان یكی بانگ برزد به خشم

بتابید روی و بخوابید چشم

...چنین گفت كین خام پیكارتان

شنیدن نیرزید گفتارتان

نه قیصر بخواهم نه فغفور چین

نه از تاجداران ایران زمین

به بالای من پور سامست زال

ابا بازوی شیرو با برز و یال

گرش پیر خوانی همی گر جوان

مرا او به جای تنست و روان

مرا مهر او دل ندیده، گزید

همان دوستی از شنیده گزید

برو مهربانم نه بر روی و موی

 به سوی هنر گشتمش مهر جوی( ج 1- ص 162)

ولی بر سر راه دو دلداده موانع بسیار بود، مهراب از تبار ضحاك و زال از یلان ایران زمین است؛ ولی زال این هر دو را نادیده گرفت و آرزوی دیدار رودابه را در سر پرورد و برای تحقق آن راهی بارگاه وی شد، رودابه كه از ایوان زال را دید:

زنان شاهنامه در عشق بی پروا و خود مختارند و در ازدواج به راه انتخاب خویش می روند و به پسند مردان خاندان خویش و به ویژه پدران خویش اهمیتی نمی دهند

كمندی گشاد او ز سرو بلند

كه بر مشك زانسان نپیچد كمند

خم اندر خم و ماز(7) بر ماز بر

بر آن غبغبش ناز بر ناز بر

و از زال خواست كه گیسوی او را چون كمندی گرفته و از ایوان قصر بالا رود. پهلوان بر گیسو بوسه زد و البته به راه خویش و با افكندن ریسمانی (بر بالای بام) به بام برآمد. ولی شگفتا دعوت رودابه را!

سام آنگاه كه از شیدایی فرزند آگاه شد، موبدان را فراخواند و آینده چنین وصلتی را از ایشان جویا شد و آنان نیزمژده دادند كه از این وصلت، یل نام آوری زاده می شود و سام نیز با این پیشگویی موافقت خود را با ازدواج زال ورودابه اعلام كرد؛ زال  زنی را با هدایای فراوان سوی رودابه فرستاد تا پیغام موافقت سام را با ازدواج آن دو به او رساند. زن در بازگشت با سیندخت روبرو شده و سیندخت به او بد گمان شد و به سوی دختر شتافت.

 

گزین كردی از ناز بر گاه چاه

به رودابه گفت ای سرافراز ماه

 

كه ننمودمت آشكار و نهان؟

چه ماند از نكو داشتی در جهان

همه رازها پیش مادر بگوی (ج1- ص184)

ستمگر چرا گشتی ای ماه روی

رودابه در پاسخ به این عتاب، مادر را گرامی داشته، به او احترام گذارد:

زمین دید رودابه و پشت پای

فرو ماند از خشم مادر به جای( ج1- ص 184)

داستان شیدایی زال و رودابه به مهراب رسید و او را خشمگین ساخت. سیندخت برای آرام كردن مهراب به وی گفت كه سام به این پیوند رضایت داده است:

بدو گفت سیندخت كای سرفراز

به گفتار كژی مبادم نیاز

گزند تو پیدا گزند منست

دل دردمند تو بند منست

چنین است واین بر دلم شد درست

همین بد گمانی مرا از نخست(ج1- ص 189)

سیندخت مژده به دختر برد و از او خواست كه پیرایه هایی كه هدیه زال است، از سر و دست بگشاید و پیش پدر رود، چرا كه بیم آن می رفت كه مهراب این كار وی را حمل بر گستاخی كند، ولی رودابه شیدایی خویش را پنهان نكرد و صراحت را به نهانكاری ترجیح داد:

بدو گفت رودابه پیرایه چیست

 به جای سرمایه بی مایه چیست

روان مرا پور سامست جفت

چرا آشكارا بباید نهفت

به پیش پدر شد چو خورشید شرق

به یاقوت و زراندرون گشته غرق(ج1- ص 191)

مهراب این داستان را دسیسه ای از سوی منوچهر و سام برای  دست یافتن بر كابلستان قلمداد كرد و از سوی دیگر از جنگ با شاه ایران در ترس بود، لذا برای  رهایی از این مخمصه و در یك تصمیم گیری عجولانه، سیندخت و رودابه به مرگ تهدید كرد تا شاید بدین ترتیب خود را از این شرایط نجات دهد.

چو بشنید سیندخت بنشت پست

دل چاره جوی اندر اندیشه بست

یكی چاره آورد از دل به جای

كه بُد ژرف بین و فزاینده رای

بدو گفت بشنو ز من یك سَخُن

چو دیگر یكی كامت آید بكن

ترا خواسته گر ز بهر تنست

ببخش و بدان كین شب آبستنست

...بدو گفت سیندخت كای سرفراز

بود كت بخونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیك سام

زبان بر گشایم چو تیغ از نیام

بگویم بدو آنچه گفتن سزد

خرد، خام گفتارها را پزد

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته(ج1 ص 207و208)

سیندخت از جمله زنان بسیار خردمند و فداكار شاهنامه است كه با خردمندی از بروز جنگی میان شاه كابل و سپاه ایران جلوگیری می كند. مهراب با رفتن سیندخت به سوی سام و صحبت با وی موافقت كرد و سیندخت كه بر جان دختر خویش بیمناك بود با مهراب گفت:

نباید كه چون من شوم چاره جوی

تو رودابه را سختی آری بروی

مرا در جهان انده جان اوست

كنون با توام روز پیمان اوست

ندارم همی انده خویشتن

ازویست این درد و اندوه من(ج1- ص 209)

سیندخت باهدایایی به نزد سام رفت و سام در ابتدا از فرستاده زن در عجب ماند. ولی سیندخت با سخنانی نرم و خردمندانه سام را از جنگ با كابلستان و مهراب بر حذرداشت و وی را از خشم خداوندگار بیم داد:

گنه كار گر بود مهراب بود

 ز خون دلش دیده پر آب بود

سر بی گناهان كابل چه كرد

كجا اندر آورد باید بگرد؟

همه شهر زنده برای تواند

پرستنده و خاك پای تواند

از آن ترس كه هوش و زور آفرید

درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین كارش از تو پسند

میان را به خون ریختن در مبند(ج1- ص 211- 212)

تمهید سیندخت كارگر افتاد و سام، نامه موافقت منوچهر با ازدواج زال و رودابه را برای مهراب فرستاد:

چو مهراب شد شاد و روشن روان

 لبش گشت خندان و دل شادمان

گرانمایه سیندخت را پیش خواند

بسی خوب گفتار با او براند

بدو گفت كای جفت فرخنده رای

بیفروخت از رایت این تیره جای

به شاخی زدی دست كاندر زمین

 برو شهریاران كنند آفرین (ج 1 ص 227)

و سیندخت این مژده به دختر برد تا وی را شادمان كند :

بدو گفت رودابه ای شاه زن

سزای ستایش به هر انجمن

من از خاك پای تو بالین كنم

 به فرمانت آرایش دین كنم

ز تو چشم آهرمنان دور باد

دل و جان تو خانه سورباد(ج1 ص 228)

تهمینه

اسب رستم، در جریان شكار و آنگاه كه وی به خوابی كوتاه فرورفته بود، ناپدید شد، و رستم در جستجوی اسب خود به شهر سمنگان وارد شد و شاه این شهر به او قول داد كه اسب وی را بیابد و او را به مجلسی مهمان كرد. شب هنگام، آنگاه  كه پهلوان برای خواب آماده می شد، تهمینه دختر شاه سمنگان به دیدار وی آمد، رستم پس از دیدن تهمینه از نام، نشان و قصد وی جویا شد:

چنین داد پاسخ كه تهمینه ام

تو گویی كه از غم به دو نیمه ام

یكی دخت شاه سمنگان منم

زپشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ كبود اندكیست

كس از پرده بیرون ندیدی مرا

نه هرگز كس آوا شنیدی مرا

به كردار افسانه از هر كسی

شنیدم همی داستانت بسی

تهمینه اوصافی را كه از رستم شنیده باز می گوید و سپس ادامه می دهد:

چو این داستان ها شنیدم ز تو

 بسی لب به دندان گزیدم ز تو

بجستم همی كفت(8) و یال و برت

بدین شهر كرد ایزد آبشخورت

ترا ام كنون گر بخواهی مرا

نبیند جزین مرغ و ماهی مرا

یكی آنك برتو چنین گشته ام

خرد را ز بهر هوا كشته ام

و دیگر كه از تو مگر كردگار

نشاند یكی پورم اندر كنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور

سپهرش دهد بهره كیوان و هور

سه دیگر كه اسبت به جای آورم

سمنگان سراسر به پای آورم

چو رستم بدانسان پری چهره دید

 زهر دانشی نزد او بهره دید

بفرمود تا موبدی پرهنر

بیاید بخواهد ورا از پدر (ج2- ص175و 176)

چنین می نماید كه در این داستان تهمینه برای دیدار با رستم، به عمد اسباب فرار رخش را فراهم كرده تا در فرصتی كه به دست می آید درخواست خود را با وی در میان نهد. در این میان نكته قابل تامل آن است كه "تهمینه" چون "رودابه" عاشق نیست و تنها آرزو دارد پسری پهلوان داشته باشد. دیگر آنكه در این میان برای درخواست خود آن بایدها و نبایدها را كه درفرهنگ ما برای دختران می پسندند، زیر پا می نهد و ازدواج با رستم را خود درخواست می كند.

سایت تبیان- فریبا كاظم نیا

پی نوشت:

2-پتیاره: مخلوق اهریمنی كه از پی تباه آثار نیك پدید آمده، دیو، زشت، مهیب.

3-هوش: مرگ و هلاك، عقل و خرد، روح، كر و فر خودنمایی، در اینجا به معنای زندگی.

4-نبیذ یا نبید: شراب ، شراب خرما و یا انگور.

5-توز: پوست نازك و محكم خدنگ كه به كمان و زین اسب بپیچیده اند.

6-هال: آرامش، سكون، شكیبایی.

7-ماز: چین و شكن زلف،صفتی برای گیسو.

8-كفت: همان كتف است، سردوش، شانه.

UserName