• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2541
  • پنج شنبه 1388/7/23
  • تاريخ :

رادیوی سحر آمیز (2)

قسمت دوم

به هر حال، رادیویی که سربازان عراقی از صبح به دنبال آن بودند، در تمام لحظات در ساق چکمه، به همراه آنها بود و آنها هرگز این نکته به عقل‏شان نرسید، و پس از چندین ساعت جستجوی بیهوده، حدود ساعت 11، دست از پا درازتر اردوگاه را ترک کردند.

محسن قدی متوسط، شانه‏هایی پهن و موهایی خرمایی متمایل به بور داشت. قبل از ورود به بسیج و اسارت، بنّایی می‏کرد. او لر اهل بروجن و انسانی بسیار با شهامت بود. کم توقع، بسیار پرکار، بی‏منّت و در چشم عراقی‏ها، فردی زحمت‏کش، مظلوم، بی‏سواد و مورد وثوق و اطمینان بود. اعتماد و اطمینان دشمن به او، برای ما سرمایه‏ی خوبی محسوب می‏شد.

گل

هر وقت از او می‏پرسیدند که صدام بهتر است یا (امام) خمینی؟ پاسخ معلومی داشت من سواد ندارم، اهل سیاست نیستم، لهجه‏ی شیرین شهر کردی، شجاعت، خون‏سردی و شاه کارهای او را طی سال‏ها که نه، باری ابد، نمی‏توان فراموش کرد. طبعی حساس و لطیف داشت. با صداقت، یک رنگی و صمیمیّت می‏توانستی کاملاً روی دوستی و قول او حساب کنی. اعتماد عراقی‏ها به او، سبب شده بود که بتواند بهتر از همه به مقاصد مورد نظرش برسد.

آمار صبحگاهی طبق معمول گرفته شد. مسئول آمار آسایشگاه یک، ردیف‏های پنج نفره را شمرد. واحد ، اثنین ، ثلاثه و ... تعداد بیماران نیز به آنها اضافه شده و به همین ترتیب، در مورد سایر آسایشگاه‏ها تا شماره 14 عمل کردند. تعداد بیماران بستری در بیمارستان‏های شهر، افراد مامور به خدمت در آشپزخانه و اتاق ممثل الاسرا (نماینده‏ی اسرا) نیز به آنها اضافه گردید؛ جمع کل آمار درست بود. آمارگیر پس از اتمام کار، به فرمانده‏‏اش اعلام کرد: سیدی، کامل»

سوت آزاد باش زده شد. داخل اردوگاه در ساعات روز غوغایی بود. یکی با سطل لباس شسته به طرف سیم خاردارهای رو به آفتاب برای پهن و خشک کردن لباس‏ها می‏رفت؛ دیگری با سطل خالی و حوله به طرف حمام خالی، تمیز با نور و آب کافی که دری هم داشته باشد، می‏دوید و یکی با شتاب، از خلوت صبحگاهی استفاده کرده، برای گریز از صف طولانی دست‏شویی در طول روز، به آن سمت دوان می‏شد.

مسئول انتظامات با صدای بلند، مسئولین توزیع غذا را صدا زد. از هر آسایشگاه 13 نفر، ظرف‏های غذا را بر می‏‏داشتند و به طرف آشپزخانه می‏رفتند. در آنجا مجدداً ظروف را آب‏کشی می‏کردند، و گاه می‏دیدی در گوشه‏ای، انگشتان لاغر و ضعیف اسیری دل سوخته، برپشت ظرف، بدون توجه به محیط اطراف خود، ضرب گرفته است.

مسئولین نظافت شروع به تمیز کردن حوضچه‏ها و تخلیه‏ی زباله‏ها می‏کردند. مسئولین توزیع غذا با پتو و ظرف آش به دنبال پیدا کردن سایه‏ی خنک در هوای آزاد می‏گشتند و اینها همه یک روی سکه بود. آن روی سکه را همگان نمی‏دیدند که برنامه‏ای پراضطراب بود و البته با همه‏ی تلخی‏هایش، شیرین می‏نمود.

کانال ارتباطی اسرای اردوگاه با ایران، یک دستگاه رادیوی جیبی کوچک بود.

در شرایطی که داشتن مدادی به اندازه‏ی یک بند انگشت، 15 روز زندان با اعمال شاقّه داشت، لو رفتن این رادیو می‏توانست اولاً اردوگاه را برای همیشه از اطلاعات محروم کند، و در ثانی، باعث ضرب و شتم، شکنجه و حتی کشته شدن عاملان اصلی گردد.

آن روزها، گویا محسن و یا هر کس دیگری که مسئول حفاظت از رادیور بود، این‏طور تشخیص داده بود که بهداری اردوگاه جای خوبی برای پنهان کردن آن باشد، اما وقتی نقشه‏اش را عملی کرده بود، چند روز بعد عراقی‏ها از طریق جاسوس‏ها فهمیدند که این بار به جای تمام اردوگاه، کافی است فقط بهداری را تفتیش کنند؛ و چنین هم شد که مسئولین اردوگاه برای پیدا کردن رادیوی جیبی، به بهداری رفتند. دوباره تپش قلب‏ها بالا گرفت. کمتر کسی پیدا می‏شد که نگران نباشد. هر کس که در حدود اطلاعات و تجربیات خود خیانت دشمن را درک کرده بود، تقریباً به همان نسبت مضطرب و نگران به نظر می‏رسید.

رادیو

نگهبانان گشت داخل، همگی شتابان، به بهداری گوشه‏ی اردوگاه هجوم بردند. تفتیش و بازرسی بهداری شروع شد. داخل تشک‏ها، متکاها، زیر تخت‏ها، داخل مهتابی‏ها، بسته‏ های دارو، دودکش بخاری و... تمام اشیاء و مواضع مشکوک بازرسی می‏شد. طبیعی است که در هنگام بازرسی، هر ورود و خروجی هم ممنوع می‏گردید و به همین خاطر، یکی از دوستان‏مان به نام آقا رسول در دست‏شویی گیر افتاده بود. در اوج این هیجانات و دل نگرانی‏ها، محسن که برای باز کردن مجرای فاضلاب به بیرون اردوگاه برده شده بود، وارد شد. او با لباس کار کثیف، بدن آلوده و سر و وضعی ژولیده به بهداری وارد شد و اجازه ورود گرفت؛ که این اجازه به دلیل آن چه قبلاً گفتیم، به او داده شد. او مستقیماً به طرف حمام که در گوشه‏ی بهداری واقع بود، رفت. این حمام، ابعادی حدود یک در دو متر داشت؛ و دیوارهای پلاستیکی و پرده‏ای دوخته شده از گونی کنفی، درب آن را تشکیل می‏داد. از طرف دیگر، حمام مذکور چسبیده به دست شویی بود. محسن تمام لباس‏های خود را در آورد و در حالی که فقط یک تنکه به تن داشت، پرده را کنار زد و گفت:

- اخونذیر! اخونذیر (برادر نذیر)

- نعم (بله)؟

- بیاید اول اینجا را بازرسی کنید، تا من با خیال راحت حمام کنم!

نذیر نگاهی به داخل حمام انداخت و گفت:

- ما یخالف! (اشکالی ندارد)

محسن به سرعت، رادیو را که قبلاً در دست‏شویی پنهان کرده بود، برداشت و داخل تنکه ی خود پنهان کرده و دوش حمام را باز کرد. سربازان عراقی با حرص و ولع تمام، به امید دریافت تشویقی، سرگرم جستجو برای پیدا کردن رادیو بودند. تمام حواس و چشم آنها متوجه‏ی یافتن رادیو بود و هر کدام از آنها، آرزوی یاقتن و قهرمان‏ شدن را در سر می‏پرورانید. هم اکنون به قاب‏های لامپ مهتابی نصب شده به سقف، رسیده بودند. آنها را یکی یکی باز کرده و با دقت زیر و رویشان را وارسی می‏کردند.

بیرون از بهداری، گویی همه را برق گرفته بود و مثل همیشه ورد زبان همه، امن یجیب، آیه الکرسی، چهار قل و ختم صلوات بود. این اذکار و تمسّک به درگاه باری تعالی، هم یک تسلی بود و هم روح‏بخش و اعجازآفرین. در همین ساعات نفس‏گیر، محسن آب چکان ،تنکه به پا و در حالی که رادیو را در تنکه اش پنهان کرده بود، بدون هیچ پوشش دیگری جلوی چشم همه‏ی نگهبانان از بهداری خارج شد.

او رادیوی کوچک جیبی را که تنها کانال ارتباطی اسرا با بیرون از اردوگاه بود، از دسترس بازرسان خارج کرد. نذیر مرتب با صدای بلند می‏گفت:

- انی سمعت صوته (من خودم صدایش را شنیدم)

روحیه جاه طلبی نذیر، او را وادار کرد که در آخرین لحظات بازرسی، برای اخذ تشویقی، شخصاً آستین‏ها را بالا زده و تا آرنج دست در کثافات دست شویی فرو برد. رادیو رفته بود و او ناامیدانه چاه دست شویی را جستجو می‏کرد. آنها هرچه بیشتر گشتند، کمتر یافتند و سرانجام نذیر، با اعوان و انصار خود در حالی که می‏گفت: عجیب والله عجیب! از بهداری اردوگاه خارج شد.


منبع :

شمیم عشق

رادیوی سحر آمیز)1(

رادیوی سحر آمیز)1(

سربازان اردوگاه خود را جمع وجور کردند. نذیر، مسئول داخلی اردوگاه، وسط چهار راه ایستاد. صدای باز شدن درهای ورودی اردوگاه، و به صف شدن سربازان دژبانی، خبر از ورود فرد مهمی داشت. اسرا، از وقت بیرون باش، کمال استفاده را
UserName