• تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1388/07/21
  • تاريخ :

 دروغی باورنکردنی
ماجرای زینب دروغگو

در عصر خلافت متوکل، زنی ظاهر شد و به هر جا می رفت می گفت:"من زینب دختر فاطمه(س) هستم!"

او با این نام، ازمردم پول می گرفت.

آن زن را نزد متوکل آوردند. متوکل به اوگفت:" تو زن جوانی هستی،از زمان پیامبر(ص) تا حال بیش از دویست سال می گذرد."

او گفت:" پیامبر(ص) دست برسر من کشید و دعا کرد که خداوند جوانی مرا در هر چهل سال به من بازگرداند،و من خود را آشکار نکرده بودم تا اینکه فقر و تهیدستی، باعث شد که خود را آشکار سازم."

متوکل، بزرگان آل ابوطالب و آل عباس و قریش را طلبید و ماجرای ادعای آن زن را به آنها گفت.

جماعتی از آنها گفتند:" زینب" دختر فاطمه(س) در فلان سال و فلان ماه ازدنیا رفت."

متوکل به زینب ادعایی گفت:" در برابر روایت این جماعت چه می گویی؟"

او گفت:"اینها دروغ می گویند و زندگی من پوشیده و پر اسرار است، برای من زندگی و مرگ، مفهوم ندارد."

متوکل، به علمای حاضر گفت:" آیا شما غیر از روایت، دلیل قاطعی بر دروغگویی این زن دارید؟"

سپس قسم خورد که:"من از عباس(جدم،عموی پیامبر) بیزار باشم؛اگر این زن را بدون دلیل قاطع، مجازات کنم."

حاضران،(که ازهمه جا دستشان کوتاه شده بود)، به یاد امام هادی(ع) افتادند و گفتند:" ابن الرضا را دراینجا حاضر کن.

شاید او دارای دلیلی باشد که آن دلیل در نزد ما نیست."

ناچار،متوکل برای امام هادی(ع) پیام فرستاد.

امام هادی(ع) حاضر شد و متوکل ادعای آن زن را به عرض حضرت رسانید.

حضرت فرمود:"او دروغ می گوید؛ زیرا زینب(س) درفلان سال و فلان ماه و فلان روز از دنیا رفت."

متوکل گفت:"این جمع حاضر نیز، چنین روایت کردند؛ولی من سوگند یاد کرده ام که بدون دلیل قاطعی که خودش تسلیم آن گردد،او را مجازات نکنم."

امام هادی(ع) فرمود:" این دلیل در نزد تو نیست؛ بلکه در نزد من است که هم آن زن و هم دیگران را وادار به تسلیم می کند."

متوکل گفت:" آن دلیل چیست؟"

امام هادی(ع) فرمود:" گوشت فرزندان فاطمه(س) بر درندگان حرام است.او را وارد این باغ وحش کن؛ اگر او دختر فاطمه(س)باشد آسیبی نمی بیند."

متوکل به زن گفت:" تو چه می گویی؟"

زن گفت:" او می خواهد مرا بکشد..."

بعضی ازدشمنان گفتند:" چرا امام هادی(ع) به این و آن حواله می کند. اگر راست می گوید، خودش وارد باغ وحش گردد..."

متوکل به امام هادی(ع) گفت:"چرا تو این کار را نمی کنی؟"

امام فرمود:"من حاضرم.نردبانی بیاورید."

نردبان آوردند و آن حضرت از پله پایین رفت.

درندگان و شیرها به حضور امام آمدند و دم خود را به عنوان تواضع تکان دادند و سرشان را به لباس امام مالیدند.

امام دست برسرآنها می کشید و سپس اشاره به آنها می کرد که به کنار بروند.

همه ی آنها به کنار رفتند و خاموش ایستادند.

متوکل از امام هادی(ع) معذرت خواهی کرد و امام از باغ وحش بیرون آمد.

سپس متوکل به آن زن گفت:"اکنون نوبت توست؛ازاین نردبان پایین برو."

در  همین لحظه، فریاد زن بلند شد:"دست از من بردارید.من دروغ گفتم و بر اثر تهیدستی و پول جمع کردن،چنین ادعایی را کردم."

متوکل دستور داد او را به جلو درندگان بیفکنند.مادرش واسطه شد و تقاضای بخشش کرد و متوکل او را بخشید.

 

بحار،ج 50 ص 149 و 150

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**********************************

 

مطالب مرتبط

مقام شیفتگان پیامبرص

آخرین پرنده، آخرین سنگ

قهرمان محلّه

میم مثل مورچه

لطف بی‏کران امام!

مردی که کمک خواست

پیامبری‌ در شکم ماهی

آن دست بهشتی

این یک جاذبه و کشش درونی است

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName