• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4224
  • سه شنبه 1388/7/21
  • تاريخ :

 دروغی باورنکردنی
ماجرای زینب دروغگو

در عصر خلافت متوکل، زنی ظاهر شد و به هر جا می رفت می گفت:"من زینب دختر فاطمه(س) هستم!"

او با این نام، ازمردم پول می گرفت.

آن زن را نزد متوکل آوردند. متوکل به اوگفت:" تو زن جوانی هستی،از زمان پیامبر(ص) تا حال بیش از دویست سال می گذرد."

او گفت:" پیامبر(ص) دست برسر من کشید و دعا کرد که خداوند جوانی مرا در هر چهل سال به من بازگرداند،و من خود را آشکار نکرده بودم تا اینکه فقر و تهیدستی، باعث شد که خود را آشکار سازم."

متوکل، بزرگان آل ابوطالب و آل عباس و قریش را طلبید و ماجرای ادعای آن زن را به آنها گفت.

جماعتی از آنها گفتند:" زینب" دختر فاطمه(س) در فلان سال و فلان ماه ازدنیا رفت."

متوکل به زینب ادعایی گفت:" در برابر روایت این جماعت چه می گویی؟"

او گفت:"اینها دروغ می گویند و زندگی من پوشیده و پر اسرار است، برای من زندگی و مرگ، مفهوم ندارد."

متوکل، به علمای حاضر گفت:" آیا شما غیر از روایت، دلیل قاطعی بر دروغگویی این زن دارید؟"

سپس قسم خورد که:"من از عباس(جدم،عموی پیامبر) بیزار باشم؛اگر این زن را بدون دلیل قاطع، مجازات کنم."

حاضران،(که ازهمه جا دستشان کوتاه شده بود)، به یاد امام هادی(ع) افتادند و گفتند:" ابن الرضا را دراینجا حاضر کن.

شاید او دارای دلیلی باشد که آن دلیل در نزد ما نیست."

ناچار،متوکل برای امام هادی(ع) پیام فرستاد.

امام هادی(ع) حاضر شد و متوکل ادعای آن زن را به عرض حضرت رسانید.

حضرت فرمود:"او دروغ می گوید؛ زیرا زینب(س) درفلان سال و فلان ماه و فلان روز از دنیا رفت."

متوکل گفت:"این جمع حاضر نیز، چنین روایت کردند؛ولی من سوگند یاد کرده ام که بدون دلیل قاطعی که خودش تسلیم آن گردد،او را مجازات نکنم."

امام هادی(ع) فرمود:" این دلیل در نزد تو نیست؛ بلکه در نزد من است که هم آن زن و هم دیگران را وادار به تسلیم می کند."

متوکل گفت:" آن دلیل چیست؟"

امام هادی(ع) فرمود:" گوشت فرزندان فاطمه(س) بر درندگان حرام است.او را وارد این باغ وحش کن؛ اگر او دختر فاطمه(س)باشد آسیبی نمی بیند."

متوکل به زن گفت:" تو چه می گویی؟"

زن گفت:" او می خواهد مرا بکشد..."

بعضی ازدشمنان گفتند:" چرا امام هادی(ع) به این و آن حواله می کند. اگر راست می گوید، خودش وارد باغ وحش گردد..."

متوکل به امام هادی(ع) گفت:"چرا تو این کار را نمی کنی؟"

امام فرمود:"من حاضرم.نردبانی بیاورید."

نردبان آوردند و آن حضرت از پله پایین رفت.

درندگان و شیرها به حضور امام آمدند و دم خود را به عنوان تواضع تکان دادند و سرشان را به لباس امام مالیدند.

امام دست برسرآنها می کشید و سپس اشاره به آنها می کرد که به کنار بروند.

همه ی آنها به کنار رفتند و خاموش ایستادند.

متوکل از امام هادی(ع) معذرت خواهی کرد و امام از باغ وحش بیرون آمد.

سپس متوکل به آن زن گفت:"اکنون نوبت توست؛ازاین نردبان پایین برو."

در  همین لحظه، فریاد زن بلند شد:"دست از من بردارید.من دروغ گفتم و بر اثر تهیدستی و پول جمع کردن،چنین ادعایی را کردم."

متوکل دستور داد او را به جلو درندگان بیفکنند.مادرش واسطه شد و تقاضای بخشش کرد و متوکل او را بخشید.

 

بحار،ج 50 ص 149 و 150

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**********************************

 

مطالب مرتبط

مقام شیفتگان پیامبرص

آخرین پرنده، آخرین سنگ

قهرمان محلّه

میم مثل مورچه

لطف بی‏کران امام!

مردی که کمک خواست

پیامبری‌ در شکم ماهی

آن دست بهشتی

این یک جاذبه و کشش درونی است

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مقام شیفتگان پیامبرص

مقام شیفتگان پیامبرص

درمدینه یکی ازمسلمانان به نام ثوبان بسیار پیامبر(ص)را دوست می داشت؛ به گونه ای که شیفته وشیدای جمال وکمال پیامبر(ص)بود.اوهروقت پیامبر(ص)را نمی دید،پریشان می شد.
آخرین پرنده، آخرین سنگ

آخرین پرنده، آخرین سنگ

ابرهه، پادشاه یمن با سپاهی عظیم به سمت مکه پیش می‏تازد. اسب‏هایی راهوار، فیل‏هایی تنومند و سپاهی چابک، مجهز به کلاه‏خود و سپر و نیزه و شمشیر، ابرهه را برای حمله به خانه خدا همراهی می‏کنند.
قهرمان محلّه

قهرمان محلّه

ابوطالب که یکی از بزرگان شهر مکه به حساب می‏آمد، هر سال مسابقه‏ای ترتیب می‏داد که در آن بچه‏های فامیل دور هم جمع می‏شدند و با یکدیگر کشتی
UserName