• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1388/07/19
  • تاريخ :

شجاعت یك زن مسلمان 

مدینه النبی

شهر مدینه از مردان جنگى و سربازان اسلام خالى شده بود و همگان در خارج شهر و در كنار خندق بودند،و بجز برخى از پیرمردان و از كار افتادگان دیگرى كه به عللى از حضور در میدان جنگ معاف بوده و در خانه‏ها مانده بودند،مرد دیگرى در شهر نبود و زنان و كودكان را به دستور پیغمبر اسلام در جاهایى كه در و دیوار محكمى داشت و یا قلعه‏ها جاى داده بودند و گاهگاهى چند تن از طرف رسول خدا(ص)مأمور مى‏شدند تا در ساعتهاى معینى براى سركشى و حفاظت به داخل شهر بیایند و وضع داخلى شهر را به آن حضرت گزارش دهند.

یهودیان بنى قریظه نیز پس از آنكه به نقض عهد و شكستن پیمان خود با محمد(ص) و مسلمانان مصمم شدند آماده حمله به شهر گشتند ولى باز هم از مقاومت و درگیرى با مردم مدینه و بلكه از عاقبت كار بیم داشتند و از این رو از حمله عمومى به شهر صرفنظر كرده و منتظر بودند تا ببینند سرنوشت احزاب و قریش چه خواهد شد!

ولى برخى از مردانشان گاه گاهى از قلعه‏ها بیرون آمده و به قصد دستبرد زدن به داخل شهر مى‏آمدند تا از فرصت استفاده كرده غنیمتى به چنگ آورند.

صفیه دختر عبد المطلبـعمه رسول خدا(ص)و مادر زبیر بن عوام به دستور پیغمبر با جمعى از زنان در قلعه«فارغ»كه به حسان بن ثابت شاعر معروف تعلق داشت،منزل كرده بود و خود حسان نیز با اینكه از نظر سخنورى و شعر مردى شجاع و جسور بود اما از نظر كارزار و به كار بردن شمشیر و اسلحه و جنگ در میدان،بسیار خایف و ترسو بود به طورى كه در میدان جنگ حاضر نشده و با زنها و بچه‏ها در همان قلعه پنهان شده بود.

كمرم را محكم بستم و آن گاه عمودى(كه چوب یا حربه دیگرى بوده)به دست گرفتم و از قلعه پایین آمدم و با همان عمود بدان یهودى حمله كردم و او را كشتم

صفیه گوید: در همان روزها یكى از یهود بنى قریظه به كنار قلعه ما آمد و اطراف آن گردش مى‏كرد تا راهى پیدا كند و داخل قلعه گردد،من كه چنان دیدم به حسان بن ثابت گفتم : این یهودى ممكن است راهى پیدا كند و داخل قلعه شده متعرض زنان و كودكان شود برخیز و او را دور كن!

حسان گفت:اى دختر عبد المطلب خدایت بیامرزد! به خدا تو خود مى‏دانى كه من‏مرد این كار نیستم و كشتن او از من ساخته نیست.

صفیه گوید:وقتى من این پاسخ را از حسان شنیدم كمرم را محكم بستم و آن گاه عمودى(كه چوب یا حربه دیگرى بوده)به دست گرفتم و از قلعه پایین آمدم و با همان عمود بدان یهودى حمله كردم و او را كشتم سپس به داخل قلعه رفته و به حسان گفتم:من او را به قتل رساندم اكنون برخیز و جامه و اسلحه‏اش را برگیر و اگر او مرد نبود من خودم این كار را مى‏كردم!

حسان به این اندازه هم جرئت نكرد از قلعه پایین بیاید و رو به من كرده گفت:اى دختر عبد المطلب مرا به جامه و اسلحه این مرد احتیاجى نیست مرا به حال خود واگذار.

مشورت رسول خدا با انصار براى مذاكره صلح

حضرت محمد (ص)

هر روز كه از محاصره شهر مدینه از طرف احزاب مى‏گذشت ترس و اضطراب بیشترى مردم مدینه را فرا مى‏گرفت و كار بر آنها سخت‏تر مى‏گشت،رسول خدا(ص)كه چنان دید و بخوبى از روحیه مردم و سختى كار مطلع بود در صدد بر آمد به طریقى میان دشمن اختلاف اندازد و شوكت و قدرتشان را در هم بشكند.

فكرى كه رسول خدا(ص)به نظرش رسید این بود كه با یك دسته از احزاب كه از قبیله غطفان بودند وارد مذاكره صلح شود و قرار داد صلحى به امضا برسانند از این رو به نزد عیینة بن حصن و حارث بن عوف كه از بزرگان قبیله غطفان بود فرستاد و براى آنها پیغام داد كه اگر حاضر به بازگشت شوند ممكن است بزرگان یثرب را حاضر كند تا ثلث محصول خرماى مدینه را به عنوان مصالحه به ایشان بپردازد.

بزرگان غطفان شرط مصالحه را پذیرفتند و حاضر به بازگشت شدند اما وقتى رسول خدا(ص)با سعد بن معاذ و سعد بن عبادة رؤساى اوس و خزرجـمشورت كرد آن دو گفتند:

اى رسول خدا اگر در این باره از جانب خداى تعالى دستورى رسیده و وظیفه‏اى است كه وحى الهى تعیین كرده ما مطیع فرمان خدا هستیم،ولى اگر این نظریه‏اى است‏از خود شما به عنوان خیر خواهى و رهایى ما از این گرفتارى و مخمصه،ما هم در این باره نظر داریم؟

سعد بن معاذ گفت:به خدا جز لبه شمشیر چیزى به آنها نخواهیم داد تا خدا هر چه را مقدر فرموده میان ما و آنها انجام دهد!رسول خدا (ص)كه سخن آنان را شنید دلگرمشان ساخته فرمود:به همین تصمیم پا برجا باشید كه خدا پیروزى را نصیب ما خواهد كرد.

حضرت فرمود:نه در این باره دستورى از جانب خداى تعالى نرسیده و وحیى به من نشده ولى من چون دیدم عربها از هر سو بر ضد شما متحد شده و از هر سو كار را بر شما دشوار و مشكل كرده‏اند خواستم بدین وسیله شوكتشان را بشكنم و اتحادشان را بر هم زنم.

سعد بن معاذ گفت:اى رسول خدا در آن زمانى كه ما همانند این مردم بت پرست و مشرك بودیم و از پرستش خداى جهان خبرى نداشتیم اینان جرئت نداشتند حتى یكدانه از خرماى مدینه را جز به عنوان مهمانى و یا از راه خریدارى از ما بگیرند،اكنون كه خداى تعالى ما را به دین اسلام مفتخر داشته و به وسیله شما هدایت فرموده و عزت بخشیده است چگونه زیر بار چنین قراردادى برویم و خرماى شهر را به رایگان به آنها بدهیم!به خدا جز لبه شمشیر چیزى به آنها نخواهیم داد تا خدا هر چه را مقدر فرموده میان ما و آنها انجام دهد!رسول خدا (ص)كه سخن آنان را شنید دلگرمشان ساخته فرمود:به همین تصمیم پا برجا باشید كه خدا پیروزى را نصیب ما خواهد كرد.

ابوذر سلطانی_گروه دین و اندیشه

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName