• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1388/07/16
  • تاريخ :

صلح حدیبیه

مکه

در ماه ذى قعده سال ششم بود كه رسول خدا(ص)در خواب دید با یارانش به مكه رفته و به طواف خانه خدا و انجام مناسك عمره موفق گشته‏اند. پیغمبر این خواب را براى اصحاب نقل كرده و وعده آن را به آنها داد و به دنبال آن از مسلمانان و قبایل اطراف مدینه دعوت كرد با او براى انجام عمره به سوى مكه حركت كنند.

قبایل مزبور بجز عده معدودى دعوت آن حضرت را نپذیرفتند و تنها همان مهاجر و انصار مدینه بودند كه اكثرا آماده حركت‏شدند و به همراه آن حضرت از مدینه بیرون رفتند.

همراهان آن حضرت را در این سفر برخى هفتصد نفر و برخى یك هزار و چهارصد نفر نوشته‏اند.

پیغمبر اسلام مقدارى كه از مدینه بیرون رفت و به‏«ذى الحلیفة‏» - كه اكنون به نام مسجدى كه در آنجا بنا شده به‏«مسجد شجره‏»معروف است - رسید جامه احرام پوشید و هفتاد شتر نیز كه همراه برداشته بود نشانه قربانى بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادى كه خبر حركت او را به قریش مى‏رسانند بفهماند كه به قصد جنگ بیرون نیامده بلكه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست.

پیغمبر اسلام از تیردان چرمى خود، تیرى بیرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود: آن را در ته یكى از این چاهها فرو بر، و او چنان كرد و به دنبال آن آب بسیارى از چاه خارج شد و همگى سیراب شدند

پیغمبر اسلام و همراهان همچنان‏«لبیك‏»گویان تا«عسفان‏»كه نام جایى است در دو منزلى مكه پیش راندند و در آنجا به مردى بشیر نام - كه از قبیله خزاعه بود برخورد و اوضاع را از او جویا شد و بشیر در پاسخ آن حضرت عرض كرد: قریش كه‏از ركت‏شما مطلع شده‏اند براى جلوگیرى از شما همگى از شهر خارج شده و زن و بچه‏هاى خود را همراه آورده‏اند و سوگند یاد كرده‏اند تا نگذارند به هیچ قیمتى شما داخل مكه شوید و خالد بن ولید را با دویست نفر از جلو فرستاده تا خود نیز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا«كراع الغمیم‏» (1) آمده‏اند.

پیغمبر فرمود: واى بر قریش كه هستى خود را در این كینه توزیها از دست داده‏اند چه مى‏شد كه اینها از همان آغاز مرا با سایر قبایل عرب وا مى‏گذاردند تا اگر آنها بر من پیروز مى‏شدند مقصودشان حاصل مى‏شد، و اگر من بر آنها غالب مى‏شدم قریش اسلام را مى‏پذیرفتند اگر این كار را هم نمى‏كردند با نیرو و قوه با من مى‏جنگیدند، اینها چه مى‏پندارند؟به خدا سوگند من در راه این دینى كه خدا مرا بدان مبعوث فرموده آن قدر مى‏جنگم تا خدا آن را پیروز گرداند یا جان خود را بر سر این كار گذارده و كشته شوم!

بستن زانوی شتر

به دنبال آن، رو به همراهان كرده فرمود: كیست تا ما را از راهى ببرد كه با قریش برخورد نكنیم؟

مردى از قبیله اسلم كه راههاى حجاز را خوب مى‏دانست پیش آمده و انجام این كار را بر عهده گرفت‏سپس جلو افتاده و مهار شتر پیغمبر را به دست گرفت و از میان دره‏ها و سنكلاخهاى سخت آنها را عبور داده و پس از اینكه راههاى دشوار و سختى را پشت‏سر گذاردند به فضاى باز و وسیعى رسیدند و همچنان تا«حدیبیه‏»كه نام دهى است در نزدیكى مكه - و فاصله آن تا مكه یك منزل راه بود - پیش رفتند.

در آنجا به گفته ابن اسحاق - ناگهان شتر از رفتن ایستاد و دیگر پیش نرفت. پیغمبر دانست كه در این كار سرى است و از این رو وقتى اصحاب گفتند: شتر وامانده و نمى‏تواند راه برود؟فرمود: نه، وانمانده بلكه آن كس كه فیل را از رفتن به سوى مكه بازداشت این شتر را هم از حركت‏باز داشته است و من امروز هر پیشنهادى قریش بكنند كه دایر بر مراعات جنبه خویشاوندى باشد مى‏پذیرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پیاده شوند و در آنجا منزل كنند. لشكر اسلام در آن سرزمین فرود آمد اما از نظر بى‏آبى رنج مى‏بردند و از این رو به رسول خدا(ص)عرض كردند: در این سرزمین آبى یافت نمى‏شود؟پیغمبر اسلام از تیردان چرمى خود، تیرى بیرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود: آن را در ته یكى از این چاهها فرو بر، و او چنان كرد و به دنبال آن آب بسیارى از چاه خارج شد و همگى سیراب شدند.

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 490

نویسنده: رسولى محلاتى

تنظیم برای تبیان: ابوذر سلطانی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName