• تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1388/07/14
  • تاريخ :

رویارویی تمام ایمان در برابر شرک

امام علی علیه السلام

 

به هر اندازه كه كار بر مسلمانان سخت بود و با گذشت شبها و روزها مشكلتر مى‏شد به همان اندازه براى احزاب و لشكر دشمن نیز توقف بى نتیجه در آن سرزمین بخصوص كه آن ایام با فصل زمستان و سرماى سخت مدینه هم مصادف شده بود بسیار كار سخت و طاقت فرسایى بود و بزرگان سپاه قریش و احزاب دیگر از اینكه با این همه تهیه وسایل جنگى و پیمودن این راه طولانى به خاطر وجود آن خندقى كه پیش بینى آن را نكرده بودند نمى‏توانستند كارى انجام دهند بسیار رنج مى‏بردند فقط گاهگاهى از آن سوى خندق تیرهایى به سوى مسلمانان پرتاب مى‏كردند كه از این طرف نیز بدون پاسخ نمى‏ماند و مسلمانان نیز پاسخشان را با تیر مى‏دادند،و گاهى حمله‏هاى شبانه از طرف ایشان صورت مى‏گرفت كه از طرف پاسداران مسلمان كه‏در برابر راههاى خندق پاسدارى مى‏كردند بخوبى دفع مى‏شد.

براى پهلوانان و سلحشورانى مانند عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابى جهل كه به همراه این سپاه گران به مدینه آمده بودند تا انتقام كشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگیرند و در طول راه میان مكه و مدینه ویرانى یثرب و نابودى كامل اسلام و پیروان این آیین مقدس را در سر پرورانده بودند، بسیار دشوار و ننگین بود كه بدون هیچ گونه زد و خورد و كشت و كشتار و كارزارى به مكه باز گردند.

براى سران سپاه و بزرگانى چون ابو سفیان نیز كه بمنظور جبران ننگ غیبت در بدر صغرى تصمیم به شكست قطعى جنگجویان مدینه گرفته بودند،بازگشت به این صورت موجب رسوایى و ننگ بیشترى مى‏شد،از این رو در یكى از روزها با هم مشورت كردند و تصمیم گرفتند به هر ترتیب شده راهى پیدا كنند و از خندق عبور كرده به این سو بیایند و با مسلمانان جنگ كنند،گروههاى مختلف به سردارى عمرو بن عاص،خالد بن ولید،ابو سفیان،ضرار بن خطاب و دیگران براى این كار تعیین شدند ولى هر بار با شكست رو به رو شده و نتوانستند كارى از پیش ببرند،تا سرانجام روزى عمرو بن عبدود با چند تن دیگر از سران جنگ مانند ضرار بن خطاب و هبیرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد الله و عكرمة و دیگران بر اسبان خود سوار شده و لباس جنگ پوشیدند و اطراف خندق را گردش كرده و بالاخره تنگنایى پیدا كردند كه عرضش كمتر از جاهاى دیگر بود،و بر اسبان خود ركاب زده و به هر ترتیبى بود خود را به این سوى خندق رساندند و اسبان را به جولان در آورده شروع به تاخت و تاز كردند،و براى جنگ مبارز و هماورد طلبیدند.

هیچ یك از آنان در شجاعت،شهرت عمرو بن عبدود را نداشت و سالخورده‏تر و با تجربه‏تر از وى در جنگها نبود،و بلكه به گفته اهل تاریخ در آن روزگار هیچ شجاعى در میان عرب شهرت عمرو بن عبدود را نداشت،و او را«فارس یلیل»مى‏نامیدند و با هزار سوار او را برابر مى‏دانستند،و از این رو مسلمانان نیز تنها از جنگ با او واهمه داشتند و گرنه همراهان او چندان ابهتى براى آنها نداشت.

براى پهلوانان و سلحشورانى مانند عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابى جهل كه به همراه این سپاه گران به مدینه آمده بودند تا انتقام كشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگیرند.

عمرو بن عبدود كه توانسته بود خود را به این سوى خندق برساند و آرزوى خود را كه جنگ در میدان باز با مسلمانان باشد برآورده سازد،با نخوت و غرورى خاص‏اسب خود را به جولان در آورده و مبارز طلبید.

دنباله ماجرا را راویان به دو گونه نقل كرده‏اند،در برخى از روایات است كه چون على(ع)دید اینان خود را به این سوى خندق

خندق

 رسانده‏اند با چند تن از مسلمانان به میدان آمده و خود را به آن تنگنایى كه عمرو بن عبدود و همراهانش از آن آمده بودند رساند و راه بازگشت را بر آنها بست و در نتیجه عمرو ناچار به جنگ گردید و مبارز طلبید و على(ع)به جنگ او آمد و او را به قتل رسانیدـبه شرحى كه ذیلا خواهید خواند.

و در روایات زیادى كه در سیره حلبیه و كتابهاى دیگر نقل شده چنین است كه چون عمرو مبارز طلبید كسى جرئت جنگ با او نكرد جز على(ع) كه برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه گرفت تا به جنگ او برود اما پیغمبر به او دستور داد بنشیند،براى بار دوم عمرو بن عبدود مبارز طلبید و به عنوان سرزنش و استهزاء مسلمانان فریاد زد:

«این جنتكم التى تزعمون ان من قتل منكم دخلها»؟

[كجاست آن بهشتى كه شما مى‏پندارید هر كس از شما كشته شود داخل آن بهشت شود؟

على(ع)دوباره از جا برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه خواست به جنگ او برود و پیغمبر باز هم به او اجازه نداد و فرمود:بنشین كه او عمرو بن عبدود است؟

عمرو در این بار رجزى خواند به صورت تعرض و ایراد و در حقیقت اندرزى‏توأم با توبیخ و ملامت بود و رجز این بود كه گفت:

و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز

و وقفت اذجبن الشجاع مواقف القرن المناجز

انى كذلك لم ازل متسرعا نحو الهزاهز

ان الشجاعة فى الفتى و الجود من خیر الغرائز

[یعنى صداى من گرفت از بس كه فریاد زدم آیا مبارزى هست و در جایى كه دل شجاعان بلرزد یعنى جایگاه هماوردان سخت نیرو ایستاده‏ام و من پیوسته به سوى جنگهاى سخت كه پشت مردان را مى‏لرزاند شتاب مى‏كنم!به راستى كه شجاعت و سخاوت در جوانمرد بهترین خصلتهاست.]

در این بار نیز على(ع)برخاست و دیگرى جرئت این كار را نكرد و به تعبیر تواریخ مسلمانان چنان بودند كه«كأن على رؤسهم الطیر»گویا بر سر آنها پرنده قرار داشتـكنایه از اینكه هیچ حركتى كه نشان دهنده عكس العملى از طرف آنان باشد دیده نمى‏شد.ـ

رسول خدا(ص) كه چنان دید رخصت جنگ بدو داده فرمود: پیش بیا! و چون على(ع) پیش رفت حضرت زره خود را بر او پوشانید و دستار خویش بر سر او بست و شمشیر مخصوص خود را به دست او داد آن گاه بدو فرمود:پیش برو،و چون به سوى میدان حركت كرد رسول خدا(ص)دست به دعا برداشت.

على(ع)اجازه خواست به جنگ او برود،پیغمبر فرمود:او عمرو است؟ على(ع)عرض كرد:اگر چه عمرو باشد!

رسول خدا(ص) كه چنان دید رخصت جنگ بدو داده فرمود: پیش بیا! و چون على(ع) پیش رفت حضرت زره خود را بر او پوشانید و دستار خویش بر سر او بست و شمشیر مخصوص خود را به دست او داد آن گاه بدو فرمود: پیش برو،و چون به سوى میدان حركت كرد رسول خدا(ص)دست به دعا برداشت و درباره او دعا كرده گفت:

«اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدمیه» . (16) [خدایا او را از پیش رو و از پشت سر و از راست و چپ و از بالاى سر و پایین پایش محافظت و نگهدارى كن.

و در روایت دیگرى است كه وقتى على دور شد،پیغمبر فرمود:

«لقد برز الایمان كله الى الشرك كله»

امام علی علیہ السلام

[براستى همه ایمان با همه شرك رو به رو شد!]

و به هر صورت على(ع)بسرعت خود را به عمرو رسانده پاسخ رجز او را این گونه داد:

لا تعجلن فقد اتاك مجیب صوتك غیر عاجز

ذونیة و بصیرة و الصدق منجى كل فائز

انى لارجوان أقیم علیك نائحة الجنائز

من ضربة نجلاء یبقى صوتها عند الهزاهز

[شتاب مكن كه پاسخ دهنده فریادت(و خفه كننده‏ات)آمد با عزمى(آهنین)و بینشى(كامل)و صدق و راستى هر رستگارى را نجات بخش است و من با این عقیده به میدان تو آمده‏ام كه نوحه نوحه‏گران مرگ را براى تو برپا كنم(و تو را از پاى در آورم)با ضربتى سخت  كه در جنگها آوازه‏اش به یادگار بماند.]عمرو كه باور نمى‏كرد كسى به این زودى و آسانى حاضر شود به میدان او بیاید و به مبارزه او حاضر شود با تعجب پرسید:تو كیستى؟

فرمود:من على بن ابیطالب هستم،عمرو گفت:اى برادرزاده خوب بود عموهایت كه از تو بزرگتر هستند به جنگ من مى‏آمدند؟زیرا من خوش ندارم خون تو را بریزم!و در حدیث دیگرى است كه گفت:من با پدرت ابو طالب رفیق بوده‏ام!

على(ع)فرمود: «لكنى و الله احب أن أقتلك مادمت آبیا للحق»

[ولى من تا وقتى كه تو از حق روگردان باشى دوست دارم خون تو را بریزم.]

در اینجا بود كه عمرو بن عبدود به غیرت آمد و خشمناك به على(ع)حمله كرد،على(ع)بدو فرمود :تو در جاهلیت با خود عهد كرده بودى و به لات و عزى سوگند یاد كرده بودى كه هر كس سه چیز از تو بخواهد یكى از آن سه چیز و یا هر سه را بپذیرى؟عمرو گفت:آرى،على(ع)فرمود:پ س یكى از سه پیشنهاد مرا بپذیر:

نخست آنكه به وحدانیت خداى یكتا و نبوت پیغمبر گواهى دهى و تسلیم پروردگار جهانیان گردى؟

عمرو گفت: اى برادر زاده این حرف را نزن و خواهش دیگرى بكن!

على(ع)فرمود: اما اگر آن را بپذیرى براى تو بهتر است؟

على(ع) شمشیر را حواله پاهاى عمرو كرد و هر دوپاى او را از بیخ قطع نمود و او بر زمین افتاد و على(ع) روى سینه‏اش نشست.

سپس ادامه داده فرمود: دیگر آنكه از راهى كه آمده‏اى باز گردى(و از جنگ با مسلمانان صرفنظر كنى)؟

عمرو گفت:این هم ممكن نیست و زنان قریش براى همیشه به هم بازگو كنند(و گویند عمرو از ترس جنگ گریخت).

امام علی (ع)

على(ع)فرمود: پیشنهاد سوم آن است كه از اسب پیاده شوى و با من جنگ كنى؟ عمرو خندید و گفت: ولى من گمان نمى‏كردم احدى از اعراب مرا به این كار دعوت كند (و مرا به جنگ با خود بخواند) این را گفت و از اسب پیاده شد و اسب را پى كرده به على حمله كرد، و شمشیرى به جانب سر آن حضرت حواله نمود كه على(ع)سپر كشید و آن ضربت را رد كرد و با این حال شمشیر عمرو سپر را شكافت و جلوى سر على(ع) را نیز زخمدار كرد اما على(ع) در همان حال مهلتش نداده و شمشیر را از پشت سر حواله گردن عمرو كرد و چنان ضربتى زد كه گردنش را قطع نمود و او را بر زمین انداخت.

و در روایت حذیفه است كه على(ع) شمشیر را حواله پاهاى عمرو كرد و هر دوپاى او را از بیخ قطع نمود و او بر زمین افتاد و على(ع) روى سینه‏اش نشست، عمرو با ناراحتى گفت: «لقد جلست منى مجلسا عظیما» [براستى كه بر جاى بزرگى نشسته‏اى.] سپس از على درخواست نمود كه پس از كشتن او جامه از تنش بیرون نیاورد، حضرت در جوابش فرمود: این براى من كار سهلى است، و پس از آنكه سرش را برید تكبیر گفت: رسول خدا(ص)فرمود: به خدا على او را كشت.

نخستین كسى كه خود را به على رسانید تا به او تبریك بگوید: عمر بن الخطاب بود كه در میان گرد و غبار آمد و دید على(ع) شمشیرش را با زره عمرو پاك مى‏كند، عمر با عجله بازگشت و خبر قتل عمرو را به پیغمبر رسانید و به دنبال او نیز على(ع) با چهره‏اى باز و شكفته سر رسید و سر عمرو را پیش پیغمبر گذارد، و چون عمر از او پرسید:چرا زره او را كه در عرب مانند ندارد بیرون نیاورده‏اى؟ فرمود:من شرم كردم او را برهنه سازم.

و در نقل دیگرى است كه جابر گوید: من در آن وقت به همراه على(ع) رفتم تا جنگ و كارزار آن دو را تماشا كنم و چون به یكدیگر حمله كردند غبارى بلند شد كه دیگر كسى آن دو را نمى‏دید و در میان آن غبار ناگاه صداى تكبیر على(ع) بلند شد و همه دانستند كه عمرو به دست على(ع) به قتل رسیده و كشته شده است.

 

تهیه و تنظیم برای تبیان: رضا سلطانی

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName