• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3288
  • شنبه 24/11/1383
  • تاريخ :

وداع در شب مهتابی


محمد حسین جعفریان

شهسواری رفت عقب و من دلم شور افتاد. یک ترکش خورد توی کتفش. از آن ابولفضلی ها، به قول رضا پاره آجر. ساعت پنج صبح بود. نسیم سحرگاه جنوب وسط میدان جنگ و زیر باران گلوله هم آدم را سرحال می آورد. قبل از شهسواری، سید عباس و شفیعی زخم و زیلی شدند. شفیعی به دست، سید عباس هم که طبق معمول به کله اش . نمی دانم این ترکش خمپاره توی کله سید عباس دنبال چی هست. تا به حال بیش تر از ده بار به جبهه آمده و هر بار بی برو برگرد از ناحیه سر مجروح شده است . محسن پیرایی می گوید برای این است که سر سید عباس خیلی از سر آدم های معمولی بزرگ تر است!

رضا نگهبان بود. من زده بود به سَرم، بیرون سنگر پای خاکریز نشسته بودم. بعضی از بچه ها هنگام اذان نتوانسته بودند نمازشان را بخوانند، حالا با آستین های بالا زده، دوان دوان به طرف منبع آب می رفتند.

رضا از سنگر انفرادی بالای خاکریز یک سنگریزه پرتاب کرد که خورد توی پیشانی ام. جای صفری خالی بود تا با تیرکمانش که مخصوص موش ها بود جوابش را بدهد. بیچاره صفری دیروز ناهار، مرغ کار دستش داد. هر چه بهش گفتم، صفری جان این قدر نخور فدات شم، راه های دیگه ای هم برای خودکشی هست... اما او ول کن قضیه نبود و از پای سفره تکان نمی خورد. حسن بهشتی هم با همه طاقتش، از آخر به حرف آمد که:

- معده ی تو، قربونت برم واسه مرغ و بوقلمون و این غذاهای اشرافی ساخته نشده. حالت خراب می شه ها! بسیجی جماعت، معده اش فقط تیر و ترکش رو خوب هضم می کنه، نه خوراک مرغ و بوقلمون رو، نخور!

اما گوش صفری بدهکار نبود. آخر هم تا غروب نشده، اس اس قرمز گرفت و دل پیچه و دل درد و خلاصه کارش به اورژانس کشید و بردنش عقب.

- رفتی تو هال، دمپایی های ما رو هم بیار!

این را رضا از بالای خاکریز گفت. به او نگاه کردم و سعی کردم لبخند بزنم.

رضا به دقت، سنگری را که مرتب شلیک می کرد، نگاه کرد. از صبح یکریز می زند. همه هم بی فایده. البته این کار هر روزش بود. او اسمش را گذاشته بود چایکوفسکی. یک شب موقع تیراندازی همین سنگر، "عباسی" – که حالا فرمانده گروهان شده است – برای سرکشی آمده بود. کمی که گوش داد، گفت:

- این پدر سوخته از اون بعثی های دو آتیشه است. داره سرود ملی عراق را می زنه!

عباسی راست می گفت. ریتم شلیک، آهنگ خاصی را القا می کرد. از آن روز، رضا این تیرانداز ناشناس را به این لقب مفتخر کرد.

تکیه اش را به گونی سنگر داد و به حالت چمباتمه نشست. صدای زوزه تیرها که صفیر کشان از بالای سرش می گذشتند لحظه ای قطع نمی شد. از ساعت پنج که آمده بود سرپست، چند بار خواسته بود جواب طرف را با یک اس.پی جی (1) بگذارد کف دستش، اما هر بار فکر کرد، یک اس. پی. جی حیف است برای یک نفر حرام شود و پشیمان شد.

سعید روبه رویش پای خاکریز نشسته بود، اما بی توجه به همه چیز حسابی رفته بود توی حال، سنگریزه ای برایش پرتاب کرد که اتفاقاً خورد به پیشانی اش.

- رفتی تو هال دمپایی های ما رو هم بیار!

سعید نگاهی به طرف او کرد و لبخند زد. توی آن لباس های گونی رنگ، گم شده بود. هر چه را که تحویل گرفته بود، برایش گشاد بود. از جوراب و پوتین و شلوار تا بلوز و زیر پوش و زیر شلوارش. سرش با آن موهای خاک آلود از وسط یک حجم پارچه ای زده بود بیرون. رضا بی اختیار خندید. این همان سعید همیشگی بود. بچه درس خوان دانشکده، با آن درس ریاضیات عالی و کلاس های حل تمرینی که برای بچه ها می گذاشت و کیف سامسونت و بقیه دنگ و فنگ های دانشجویی.

با لبخند، به خودش گفت : «کاش می شد یه عکسی ازش می گرفتم.»

ساعت نزدیک هشت بود و چایکوفسکی هنوز دست بردار نبود. پورنقی از پشت سنگر مخابرات سر و کله اش پیدا شد. رضا دستی برایش تکان داد و از بالای خاکریز پایین آمد.

- سعید بریم صبونه.

سعید یک مشت خاک از کنار خاکریز برداشت و بلند شد.

- بابا کم غصه شو بخور. یا خودش میاد یا نامه اش ... یا این که سوتش!

کمی مکث کرد،

- خب، یا هم جنازه اش!

سعید غرید. پورنقی رسید. رضا اسلحه را روی دوشش جابه جا کرد و گفت :

- مواظب باش، چایکوفسکی باز دیوونگی اش شروع شده.

- آره، شنیدم.

- طاقتم یه شب طاق می شه و اون شب به این غربتی نشون می دم، سرود ملی زدن توی وطن و خاک دیگرون چه تاوون سنگینی داره!

پور نقی خندید:

- باز رگ لُریت گل کرده ؟!

رضا بچه بروجرد بود.

موشک شلیک کردن رضا توی تمام خط بی نظیر بود. از گردان های دیگر می آمدند، دنبالش، نصف شب. آر. پی. جی را می گذاشت روی کولش و می رفت برایشان سنگرهای مزاحم تیربار را با یک موشک خاموش می کرد. یک موشک هم نازِ شست می گرفت و می آمد. توی دانشکده با او آشنا شدم، در بابلسر دانشکده اقتصاد. بعد از یک هفته، هم اتاقی شدیم. البته چهار نفری. من، او، محسن که همین جاست و کمک آر. پی. جی است و حسن که در مهندسی رزمی است، سمتِ پاسگاه زید.

- بریم دیگه حاجی، چته؟ ... اوهوی!

رضا بود. گفتم:

- چه خبرته؟ به صبونه می رسیم بابا جوش نزن!

نرسیده به سنگر بهداری، سر و کله صفری پیدا شد. به دو می آمد و رنگش پریده بود. بدنش می لرزید و چشم هایش به شدت سرخ شده بود. جلو دویدم. رضا هم پشت سرم آمد.

- پسر تو الان باید اورژانس باشی، این جا چیکار می کنی؟ مگه دیروز نبردنت؟

پیش از آن که رضا هم حرفی بزند، صفری در حالی که با هر دو دستش دلش را چسبیده بود با صدای خفیفی و به زحمت گفت:

- ش... شنیدم می... می خواد خبرایی بشه. گفتم... گفتم حیفه من نبا... شم.

راست می گفت. دیشب عباسی هم یک چیزایی گفته بود. اما تا حالا که خبری نشده بود. می گفتند عراق قرار است از این ناحیه تک کند. بعضی از مفسرین رادیو بسیج هم می گفتند، قرار است خود ایران عملیات کند که این یکی را همان دیشب فهمیدیم خالی بندی است . چون شام پرچم(2) بود. شب های عملیات غذا چرب و نرم است، هر چند بعضی وقت ها، بدتر آب و روغن بچه ها را قاطی می کند. این جور شب ها بچه ها سر سفره هی مزه می پرانند:

- به پدر و مادر پیرتون رحم کنین.

- بخورید، خوب بخورید که باید پروار بشین ها...

رضا زیر بغل صفری را گرفت، من هم کمکش کردم . با ملایمت گفت:

- آخه این چه اومدنیه صفری جان. تو که خودتو هم زورکی میتونی جمع کنی.

پیش از آن که صفری دهان باز کند، غرش ناگهانی شلیک و انفجار هم زمان ده ها خمپاره، زمین و زمان را به لرزه انداخت. همه روی زمین دراز کشیدیم . چپ و راست خمپاره می خورد. صدا یک لحظه قطع نمی شد. گویی ده ها دستگاه بولدوزر سنگین به یک باره با هم شروع به کندن زمین کرده بودند. زمین لرزید و هر آن از گوشه ای، ستونی از دود و خاک به هوا بلند می شد و ترکش های سرخ شده سفیر کشان از اطراف عبور می کردند.

برخاستیم و به دو خودمان را به اولین سنگر رساندیم. ساعت هشت و پنج دقیقه صبح بود. رضا با غرولند گفت:

- احمقا، حالا وقت عملیاته؟!

صفری نانداشت که نفس بکشد، اما می خواست از مزه پرانی هایش هم عقب نماند. بریده بریده گفت:

- ببخشید ژنرال!... بیچاره... عدنان... عدنان خیرا... فراموش کرده... کرده بود. با شما ... هماهنگ ...

رضا خندید و حرفش را قطع کرد:

- خیلی خوب، بسه تو مواظب باش ریق رحمت رو همین جا سرنکشی، با این گلادیاتور بازی در آوردنت!

حسن بهشتی با موهای ژولیده و چشم های خواب آلود از توی تاریکی سنگر جلو آمد. گویا دنبال عینکش می گشت، با صدایی کشیده و خنده دار گفت:

- آقای غلامی، هوا پیما بود؟

فکر می کرد رضا، محسن غلامی هم سنگر خودش است . رضا، گفت:

- نه حسن جان، برادران مزدور عراقی می خوان بیان این ورخاکریز مهمونی.

صفری خودش را از آغوش رضا بیرون کشید و قبل از آن که فرصتی برای عکس العمل به ما بدهد، زیر بارش شدید خمپاره ها از گوشه خاکریز راه افتاد و چند قدم آن طرف تر، در دود و خاک متراکم ناشی از انفجار گم شد. درمانده بودم که چه طور این بشر می توانست قدم بردارد.

حسن بهشتی عینکش را پیدا کرده بود رضا گفت:

- حسن جان تو برو سنگر مخابرات. من و سعید می ریم پیش پورنقی. به عباسی هم بگو زود موشک برسونه اون جا. بده عبدالرضا بیاره. مثل این که قضیه خیلی جدیه.

و بعد دوید توی دود و غبار. من هم به دنبالش. دوبار خوردم زمین. بیش تر از ده بار هم خیز رفتم، تا رسیدیم به سنگر پورنقی.

او یک دستش را با چفیه بسته بود، ظاهراً ترکش خورده بود. وقت این حرف ها نبود. رضا با نگرانی پرسید:

- دارن میان؟

پورنقی با ناراحتی ساختگی گفت:

- پس بفرما ما این جا سی چار(3) می جوییم.

رضا از روی خاکریز سرک کشید. این جا دود و غبار کم تر بود.

صدای متوالی و سرسام آور انفجارها هم چنان ادامه داشت. باید با فریاد با یکدیگر حرف می زدیم. گاهی هم با اشاره منظورمان را می فهماندیم. دود سنگین باروت و غبارهای حاصله، کم کم همانند مهی غلیظ راه نفوذ نور را سد می کرد. هوا مثل گرگ و میش سحر شده بود و تنفس مشکل. لایه غلیظ غبار را می شد تا حلق حس کرد و بوی سکرآور باروت، به قول حسین که در نامه آخرش نوشته بود: آدم را مست می کند. رضا یک بار دیگر آن طرف خاکریز را به دقت نگاه کرد. روبه پورنقی کرد و گفت:

- راستی، صفری رو ندیدی؟

- چرا ، فکر می کنم صفری بود . قبل از این که شما برسین از این جا رد شد. رفت طرف کمین پایین، طرف سنگر فخرآبادی .

بعد کمی تامل کرد و پرسید:

- مگه اون رو دیروز نبردن عقب؟

رضا فقط یک کلمه گفت :

- برگشته.

صفری رفته بود به سنگر خودش. رفته بود تا پشت تیربار خودش بنشیند. عباسی همیشه تعریف صفری را می کرد، می گفت خدا می داند وقتی که صفری مثل پلنگ، با تیربارش به جان یک گله از نفرات دشمن می افتد، یکی هم سالم در نمی رود.

لحظات گذشت و ناگهان رضا توی این هیری ویری زد زیر آواز. با آن صدای زیبایش که حقیقتاً دلنشین بود و بسیاری از شب های مهتابی، کنار ساحل خزر ما را به شنیدن آن میهمان کرده بود، اما این بار به فریاد و از ته دل :

- ز دو دیده خون فشانم ... ز غمت شب جدایی...

با انگشت زدم به کله اش و فریاد زدم :

- مطمئنی توی راه که می اومدیم موجی نشدی!؟

پی نوشت ها:

1) نوعی موشک آر. پی. جی که دو زمانه است. پس از شلیک قسمتی از آن در آسمان منفجر می شود و مابقی هنگام اصابت به هدف.

2) کنایه از خیار و پنیر و گوجه است.

3) (C.4) نوعی ماده منفجره قابل ارتجاع که سوزاندن، تحت فشار قرار دادن و حتی جویدن آن به صورت آدامس، هیچ خطری را در پی ندارد. مربیان آموزش های نظامی، گاه برای نشان دادن این مسئله در سر کلاس های آموزش، تکه ای از آن را در دهان انداخته و می جویدند. سی چهار جویدن کنایه از کار بیهوده انجام دادن است.

بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد

بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد

بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد
پابرهنه!!

پابرهنه!!

پابرهنه!!
خمپاره زمانی

خمپاره زمانی

خمپاره زمانی
مترسک

مترسک

مترسک
UserName