• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1388/07/12
  • تاريخ :

وقتی کودک بودی...

خدا

عصر یک روز پاییزی بود. جواد و احمد در حیاط مدرسه دربارهی خدا گفت و گو میکردند.

بادی میوزید و تور والیبال را به بازی میگرفت.

احمد پرسید: «میتوانی بگویی چرا خدا هست؟» جواد گفت: «روزی بود که ما نبودیم. پدر و مادرمان نبودند. پدربزرگ و مادربزرگمان هم نبودند؛ امّا حالا هستیم. پس خدایی هست که ما و آنها را آفریده است.»

احمد گفت: «امّا اگر کسی بگوید ما خودمان را آفریدهایم چه جوابی میدهی؟»

جواد گفت: «مگر ممکن است کسی یا چیزی خودش را بیافریند؟»

احمد گفت: «اینطور فرض کن.»

جواد خندید و گفت: «مثلاً تو خودت را آفریدهای؟»

احمد گفت: «اینطور فرض کن.»

جواد گفت: «واقعاً که! واقعاً که!»

سوال احمد خیلی سخت نبود؛ اما جواد نمیتوانست به آسانی به آن جواب بدهد. به فکر فرو رفت.

شب به کتابخانه رفت و چند کتاب دربارهی خداشناسی مطالعه کرد؛ اما هنوز به پاسخ سوالش نرسیده بود. به خانه برمیگشت که نزدیک مسجد صدایی شنید:

- تو پیش از اینکه خودت را بیافرینی کجا بودهای؟

در شکم مادر چه کسی به تو غذا میداد؟ پس از تولد چه کسی در سینه مادر شیر قرار داد؟ تو یادت نمیآید وقتی کودک بودی مگسی را که بر رویت مینشست نمیتوانستی از خودت دور کنی. فقط گریه میکردی. تو چگونه میتوانستی خودت را آفریده باشی؟

جواد یک دفعه تکانی خورد. انگار کسی از دل او خبر میداد. یک بار دیگر به حرفهایی که شنیده بود فکر کرد. خواست به راه بیفتد و هر چه زودتر خود را به خانهی احمد برساند؛ اما دستی را بر شانهاش احساس کرد. ایستاد و نگاه کرد.

- سلام.

دوستش احمد را دید. احمد از مسجد به خانه برمیگشت.

هر دو روبه روی هم ایستادند و لبخند زدند. نسیم ملایمی میورزید و به آنها آرامش میداد.

مرتضی دانشمند

پوپک

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**********************************

 

مطالب مرتبط

کمک بی دریغ خداوند

داستان « دوستی حشرات»

درخت آرزوها

سلام ماشین های ابری

پروانه‏ای جادویی

مورچه و کندوی عسل

آدم های خوب ، زلال و پاک

کارهای خوب امروز

شب امتحان ریاضی

اسرار عجیب خلقت

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName