• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • شنبه 1388/07/11
  • تاريخ :

اولین شهید بی مزار

عمرو بن جموح

غزوه خندق

 

عمرو بن جموح، که پیش از این در داستان اسلام مردم مدینه نام او را ذکر کرده و کیفیت اسلام او را بیان داشتیم،این مرد با اینکه از یک پا لنگ بود و بسختى راه مى‏رفت و طبق قانون اسلام از جنگ و حضور در میدان کارزار معاف و معذور بود اما از آنجا که سخت عاشق شهادت و جانبازى در راه دین بود، فرزندانش نتوانستند جلوى او را از رفتن به احد بگیرند، وى که چهار پسر بزرگ داشت و هر کدام سربازى دلیر براى اسلام و از مدافعان فداکار رسول خدا (ص) بودند پس از رفتن فرزندانش آماده حرکت به سوى احد گردید، اقوام و بستگانش جلوى او را گرفته و بدو گفتند:

ـتو مردى لنگ هستى و از رفتن به جنگ معذورى، و از سوى دیگر فرزندانت را به جنگ فرستاده‏اى،و بدین ترتیب خواستند،مانع حرکت او شوند،اما عمرو به این سخنان قانع نشده بدانها گفت: مگر ممکن است آنان به بهشت روند و من پیش شما بنشینم؟

همسرشـکه هند دختر عمرو بن حرام بود گوید:در آن حال او را دیدم که به خانه آمد و لباس جنگ پوشیده به راه افتاد و هنگامى که مى‏خواست از در خانه بیرون برود سر به سوى آسمان بلند کرده گفت: «اللهم لا تردنى الى أهلى»

[پروردگارا مرا پیش خاندانم باز مگردان!]

قبر شهداى «احد» هم اکنون در هر سال مزار میلیونها مسلمان است که با چشمان اشک بار و دل سوخته بر سر آن قبرها ایستاده و بر آنها درود مى‏فرستند.

این را گفته و خود را به پیغمبر رسانید و عرض کرد: اى رسول خدا پسران و خویشان من مى‏خواهند مرا از سعادت جهاد در راه دین و شهادت باز دارند ولى من آرزو دارم که با همین پاى لنگ در بهشت راه بروم! رسول خدا(ص) بدو فرمود: خدا تو را از جهاد معذور داشته، اما عمرو راضى نمى‏شد باز گردد تا آنکه رسول خدا (ص) رو به فرزندان و خویشانش کرده فرمود: چرا مانع او مى‏شوید او را به حال خود واگذارید شاید خداوند شهادت را روزى او گرداند!

این سخن رسول خدا (ص) سبب شد که کسى از حضور او در میدان ممانعت و جلوگیرى نکند و همان طور که آرزو داشت در میدان جنگ شربت شهادت نوشید و این سعادت بزرگ نصیب او گردید.

و هنگامى که هند، همسر او،ب ه احد آمد و جنازه او را بر شتر بست تا به شهر مدینه بیاورد و مقدارى راه رفت ناگهان دید شتر از رفتن به سوى مدینه خوددارى مى‏کند و ایستاد و پیوسته سر خود را به سوى همان سرزمین احد برگردانده و باز مى‏گردد.

وقتى جریان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند پیغمبر فرمود: شتر مأموریتى دارد! و سپس از همسرش پرسید: آیا عمرو در هنگام حرکت چیزى مى‏گفت؟

عرض کرد:آرى در آن هنگام رو به قبله ایستاد و سر به سوى آسمان بلند کرده گفت:«اللهم لا تردنى الى اهلى»

حضرت فرمود:او را در همین سرزمین دفن کنید، و قبر او و شهداى دیگر «احد» هم اکنون در هر سال مزار میلیونها مسلمان است که با چشمان اشک بار و دل سوخته بر سر آن قبرها ایستاده و بر آنها درود مى‏فرستند.

 

تهیه و تنظیم برای تبیان: رضا سلطانی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName