• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6997
  • شنبه 1388/7/11
  • تاريخ :

امانتی به دزد
امانتی به دزد

مردی، هنگام سحر از خانهاش بیرون آمد تا به حمام برود. هوا هنوز روشن نشده بود و چشم مرد، به خوبی نمیدید مرد در بین راه، به دوستش برخورد. بعد از سلام و احوالپرسی، به او گفت: «ای برادر، اگر کاری نداری، بیا تا با هم به حمام برویم.»

دوست مرد، با تأسف سری تکان داد و گفت: «افسوس که من کار دارم و نمیتوانم با تو به حمام بیایم، اما تا نزدیک حمام تو را همراهی خواهم کرد.»

مرد خوشحال شد و هر دو راه افتادند. آنها بعد از مدتی به یک دو راهی رسیدند. دوست مرد، بدون اینکه چیزی بگوید یا از دوستش خداحافظی کند، از او جدا شد و از راه دیگری رفت.

نزدیک حمام، دزدی، خودش را نزدیک مرد رساند. مرد در میان تاریکی، او را نشناخت و خیال کرد که دزد، همان دوستش است که او را همراهی کرده است و حالا هم از حمام نیامدنش پشیمان شده و قصد دارد که وارد حمام شود. وقتی به حمام رسیدند، مرد جبهاش* را در آورد و آن را به دزد داد و گفت: «دوست من، این امانت را بگیر و نگهدار تا من از حمام بیرون بیایم.»

دزد از این کار مرد تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و جبه را از مرد گرفت. مرد پول زیادی را به آستین و جیب لباسش دوخته بود تا دزد آنها را نبرد. غافل از اینکه به دست خود، لباسش را تحویل یک دزد داده است!

مرد داخل حمام رفت و بعد از مدتی بیرون آمد حالا خورشید کاملاً بالا آمده بود و همه جا را روشن کرده بود. مرد به اطرافش نگاه کرد تا دوست خودش را پیدا کند و جبهاش را از او بگیرد، اما اثری از دوستش ندید. او غمگین و افسرده و ناراحت به سمت خانهاش راه افتاد. او خیال میکرد که دوستش پولهای او را دیده و لباس را با خودش برده است.

همانطور که مرد، نگران و ناراحت به سمت خانه میرفت، ناگهان دزدی که مرد اشتباهی لباسش را به او سپرده بود او را صدا زد و گفت: «آهای مرد! کجا میروی؟ بیا لباست را بگیر!»

مرد برگشت و با تعجب، جبهاش را در دست مرد غریبهای دید پرسید: « تو کیستی ای مرد؟ جبه من در دست تو چه کار میکند؟!»

دزد گفت: «من همان کسی هستم که تو جبهات را پیش او به امانت گذاشتی و وارد حمام شدی! حالا بیا و آن را بگیر که یک ساعت بیشتر است که از کار و زندگی افتادهام.»

مرد گفت: «مگر کار تو چیست!»

دزد گفت: «گار من دزدی است!»

مرد با تعچب بیشتری گفت: «هیچ سر در نمیآورم! جبه من در دست تو چه کار میکند؟!»

دزد گفت: «تو هنگامی که به داخل حمام میرفتی آن را به خیال اینکه من دوستت هستم، نزد من به امانت گذاشتی. من هم اینجا ایستادم تا تو بیرون بیایی و آن را به تو پس بدهم.»

مرد پرسید: «اگر دزد هستی، چرا آن را نبردی؟ مگر ندیدی که پولهایم را بر آستین و جیبهای آن دوختهام؟»

دزد گفت: «اگر هزار دینار زر هم در این لباس بود، من به آن دست نمیزدم، چون تو آن را به عنوان امانت به من سپردی. من گاهی دزدی میکنم، اما در امانت کسی خیانت نمیکنم. خیانت در امانت، راه و رسم جوانمردی نیست...»

مرد جبهاش را گرفت و با تعجب فراوان به سمت خانهاش رفت.

* جبه جامه بلند و گشاد که از روی لباسهای دیگر میپوشند.

زری عباسزاده

دوست نوجوانان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

*******************************

 

مطالب مرتبط

فرار از طوفان

رزمنده ی فداکار

چشم های سفید بی‏بی روشن

کوهنورد

من بهار هستم 

مثل خُمره!

سفر به سرزمین آرزوها

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
فرار از طوفان

فرار از طوفان

باد و طوفان در میان صخرهها میپیچید. هوای كوههای سر به فلك كشیدهی كردستان سرد و یخ زده بود. باد زوزه میكشید و دانههای ریز برف را به این سو و آن سو میبرد. دشمن، چند اسیر ایرانی را با خود میبرد.
رزمنده ی فداکار1

رزمنده ی فداکار1

فرمانده ناله‏کنان گفت: «حبیب! مرا بگذار و برو. این‏جوری تو هیچ شانسی برای فرار نداری.» حبیب که فرمانده را روی کولش گرفته بود و خمیده و با احتیاط از لابه‏لای تخته سنگ‏های منطقه‏ی کوهستانی می‏گذشت، گفت: «حرفش را نزن حاجی! یا هر دو نجات پیدا می‏کنیم یا هر
چشم های سفید بی‏بی روشن

چشم های سفید بی‏بی روشن

بی‏بی روشن عصای سفیدش را برداشت و یواش یواش آمد توی ایوان و نشست روی صندلی‏اش. دلش می خواست بداند الان هوا ابری است با اینکه خورشید آمده و آفتاب را پهن کرده وسط حیاط کوچک خانه‏اش؟ عصای سفیدش را این طرف و آن طرف تکان داد اما انگار گربه‏ی پشمالویش توی ایوان
UserName