• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4026
  • شنبه 1388/7/11
  • تاريخ :

آقای زون به گلها سلام میکند

قصههای بهاره و آقای زون

چرخ و فلک

 

بهاره به بابا گفت: «بابایی چرخ و فلک !» بابا گفت: «باشد، فردا میرویم.» بهاره اخمهایش را توی هم کرد: «نه، امروز برویم!» بابا گفت: «امروز کار دارم.» بهاره گفت: «فقط دوتا» و با انگشتهایش دو  را نشان داد. بابا گفت: «باشد، برو حاضر شو. اما باید زود برگردیم.» بهاره خوشحال شد. صورت بابا را بوس کرد و رفت تا لباس خوشگلهایش را بپوشد. بابا هم رفت تا ماشیناش را روشن کند. بعد بهاره و بابا و آقای زون سوار ماشین شدند و رفتند پارک.

پارک شلوغ بود. بابا محکم دست بهاره را گرفته بود، تا بهاره گم نشود. آقای زون هم پشت سربابا و بهاره، از توی چمنها میآمد. بهاره خسته شده بود. پاهایش درد میکرد. میترسید نکند دستش را که بابا گرفته بود، کنده شود. بهاره ایستاد. با ناراحتی گفت: «بابایی چقدر تند میروید. دستم دارد کنده می شود.» لپهای بابا باد کرد.

صورتش پر از خنده شد با مهربانی گفت: «باشد. یواشتر میرویم.» حلزون گفت:  «یواشتر! از نفس افتادم. این طوری که نمیتوانم به گلها سلام کنم.» بهاره گفت: «ببخشید آقای زون. یواشتر میرویم.»

کمی که راه رفتند، بهاره حوصلهاش سر رفت. بابا هم داشت دیرش میشد. بهاره فکر میکرد. آقای زون را توی دستش گرفت. بابا هم بهاره را روی شانههایش سوار کرد. حالا دیگر بابا دیرش نمیشد. بهاره هم پاهایش درد نمیکرد. آقای زون هم میتوانست به گلها سلام کند.

لعیا اعتمادی

شکوفهی سیب16

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

******************************

 

مطالب مرتبط

آرام و آهسته در یک راه راست

فیل کوچولوی بادکنکی

باغ سیب

کمی فکر کن

رنگ گل‏های آفتاب‏گردان

عجیب ترین هدیه

ماجراهای جوجه خان

ش مثل شتر

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
آرام و آهسته در یک راه راست

آرام و آهسته در یک راه راست

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.یک روز کنار ساحل حلزون آهسته ،آهسته به چیزی نگفت اما کرم خاکی سرش را از خاک بیرون .....
فیل کوچولوی بادکنکی

فیل کوچولوی بادکنکی

فیل کوچیکه، با یک شکم گرد و قلمبه، وسط علفزار ایستاده بود. باد که می‏آمد، پیچ‏پیچ‏پیچ می‏خورد به راست. پیچ‏پیچ‏پیچ می‏خورد به چپ. باز برمی‏گشت سرجایش. آهو توی علفزار می‏دوید که به فیل کوچکیه رسید. دوروبرش چرخی زد و گفت: «فیلچه! فیل کوچیکه! تو دیگر از کجا
باغ سیب

باغ سیب

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچ کس نبود .گاو بزرگی بود که نزدیک یک با غ سیب زندگی می کرد .یک روز گوسفند و بز و موش و گاو خوشحال به با غ سیب رفت و چهار تا سیب برداشت و با خودش به خانه آورد ........
UserName