• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1388/07/08
  • تاريخ :

وداع با عشق

بخش اول ( سلسله ی ساسانی و عشق )

بخش دوم :

چشمه سوّم:

وداع با عشق

و آن به ماجرای خسرو و شیرین باز می گردد. این داستان را فردوسی، برخلاف نظامی، بسیار کوتاه به بیان آورده است.

خسرو زمانی که هنوز خیلی جوان است و به پادشاهی نرسیده، با شیرین بر خورد می کند و او را دوست دختر خود قرار می دهد. امّا جریان های بعد، یعنی جنگ با بهرام چوبینه و مشکلات آغاز سلطنت، او را باز می دارد که به شیرین بپردازد.

چند گاهی می گذرد. روزی که خسرو به شکار رفته است، شیرین خود را می آراید و جلو راه او می ایستد. به شاه می گوید: آیا این رسم وفاداری است که دوستی های گذشته را از یادببری؟ خسرو متنبّه می شود و دستور می دهد که او را به شبستان شاهی ببرند.

پس از بازگشت به کاخ، قصد خود را دائر بر ازدواج با او آشکار می کند. سران کشور و موبدان با آن سخت مخالفند، زیرا شیرین را زنی سبکسر می پندارند که شایسته شبستان شاهی نیست. مگر نه هم او بود که چندی رابط? آزاد با خسرو داشت؟

خسرو تمهیدی به کار می برد و آنها را متقاعد می کند که دیگر شیرین آن شیرین گذشته ها نیست. بدینگونه او به همسری پادشاه درمی آید، و حتّی در میان زنان به مرتبه سوگلی ارتقاء می یابد.

خسرو نزدیک سی سال با شیرین زندگی می کند، و طیّ این مدّت، حشمت و شکوه او از همه شاهان گذشته درمی گذرد. فردوسی اینگونه از دستگاه او یاد می کند:

 

 بر آن سان بزرگی کس اندر جهان
ندارد به یاد از کهان و مهان
ز  پرویز  چون  داستانی   شگفت
ز من  بشنوی یاد باید گرفت
کز  آن  بیشتر  نشنوی در جهان  
اگر  چند پرسی ز دانا  مهان

                                                        

تعیّن او از باژوساوهائی است که از هر سو به جانب ایران سرازیر می شود، و انواع غلامان و کنیزان و خنیاگران؛ بااینهمه، در زمان اوست که سلسله ساسانی رو به نشیب می نهد. به روایت فردوسی وی که در آغاز پادشاهی، دادگر شناخته می شد، در اواخر عمر به بیداد روی می برد.

چُن آن دادگر شاه بیداد گشت /به بیدادی کهتران شاد گشت!

از این رو بزرگان کشور بر او می شورند، او را به زیر می کشند، به زندان می فرستند و پسرش شیرویه را که در زندان است، می آورند و بر تخت می نشانند.

ولی از آنجا که دو فرمانروا در یک قلمرو نمی گنجد، می بایست خسرو از میان برداشته شود. امّا از سوی دیگر چون کشتن پادشاه را شوم می دانستند، و کسی زهره آن را نمی داشت، می بایست فردی را یافت که مرد این کار باشد. رفتند و جستند و کسی را یافتند که زشت ترین و زبون ترین مردان روزگار خود بود:

 

دو چشمش کبود و دو رخساره زرد
تنی خشک و پر موی و لب لاژورد
پر  از  پای  خاک  و  شکم   گرسنه
 سر      مرد     بیدادگر،      برهنه
ندانست  کس   نام   او   در  جهان
میان      کهان    و   میان   مهان

 

چنین مردی کار خسرو را می سازد.

بازی روزگار آن است که او شبیه به همان کسی باشد که به تحریک خسرو کشتن بهرام چوبینه را به عهده می گیرد و باز شبیه به مردی که به دستور همین پادشاه مأمور ویران کردن شهر ری می گردد.

چون فردوسی هرگز از نتیجه گیری عبرت آموز غافل نمی ماند، بعد از این واقعه نیز چنین اظهارنظر می کند:

 

بر این گونه گردد جهان جَهان
همی راز خویش از تو دارد نهان
اگر گنج یابیّ و گر گُرم و رنج
نمانی  همی  در  سرای   سپنج
بی آزاری  و   راستی  برگزین
چو خواهی که یابی به داد آفرین

          

خسرو زمانی که هنوز خیلی جوان است و به پادشاهی نرسیده، با شیرین بر خورد می کند و او را دوست  خود قرار می دهد. امّا جریان های بعد، یعنی جنگ با بهرام چوبینه و مشکلات آغاز سلطنت، او را باز می دارد که به شیرین بپردازد.

           

پس از مرگ خسرو، نوبت به شیرین می رسد، بیوه نامدار. نخست شیرویه به او تهمت می بندد و جادوگرش می خواند. شیرین از خود دفاع می کند:

به سی سال بانوی ایران بُدم
به  هر  کار پشت دلیران بُدم
 نجستم به هر کار جز  راستی
ز من دور شد کژیّ و کاستی

                      

آنگاه بزرگان کشور را به شخصیّت خود گواه می گیرد، و آنان بر بزرگمنشی او گواهی می دهند. شیرین به وصف زن تمام عیار می پردازد که توصیف خود اوست:

 

به  سه  چیز  باشد  زنان  را  بهی 
که  باشند    زیبای   گاه   مهی
یکی آنکه با شرم و با خواسته است 
که جفتش بدو خانه آراسته است
 دگر     آنکه   فرّخ   پسر   زاید   او
ز  شوی  خجسته   بیفزاید   اوی
سه  دیگر   که   بالا و  رویش    بود
به  پوشیدگی  نیز   مویش   بود
بگفت  این  و  بگشاد  چادر  ز  روی
 همه  روی ماه و همه پشت موی

                                                                                         

وداع با عشق

آنگاه نقاب از رخ بر می دارد. چون شیرویه این زیبائی خیره کننده را می بیند، بی درنگ از او خواستگاری می کند. شیرین قبول این پیشنهاد را به پذیرفتن سه شرط موکول می دارد:

یکی آنکه اموال او را که از او گرفته اند به او باز گردانند. دوم آنکه پادشاه خط بنویسد که هرگز نظری به این اموال نداشته باشد. سوم آنکه به او اجازه بدهند که به دخمه خسرو برود و با او وداع کند.

شیرویه هر سه را می پذیرد.

در بازگشت به کاخ خود، غلامان و کنیزانش را آزاد می کند و همه دارائی خود را به بینوایان و نیازمندان می بخشد، سپس می آید به دخمه خسرو پرویز:

 

 

نگهبان  درِ  دخمه  را  باز کرد
  زن   پارسا   مویه  آغاز   کرد
بشد  چهر  بر  چهر خسرو نهاد
گذشته سخن ها بر او کرد یاد
هم اندر زمان ز هر هلهل بخورد
 ز  شیرین  روانش  برآورد گرد
نشسته  بر  شاه  پوشیده  روی
به تن بر یکی جامه کافور  بوی
 به  دیوار  پشتش  نهاد و  بمرد 
بمرده، ز گیتی ستایش ببرد

                                                                                                                              

 (شاهنامه، متن خالقی مطلق، داستان خسرو پرویز و شیرویه)

ماجرای خسرو و شیرین، که تا حدّی فرجام کارآنتونیوس و کلئوپاترا را در تراژدی شکسپیر به یاد می آورد، می بایست به مرگ خاتمه یابد، تا در آن فراز و فرود زندگی انسانی خوب نموده شود.

سه ماجرائی که از آنها یاد شد، رویدادهای به ظاهر ساده ای هستند که منشاء آثار بزرگ می شوند.

ادامه دارد...


محمّدعلی اسلامی ندوشن

تنظیم : بخش ادبیات تبیان

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName