• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1388/07/07
  • تاريخ :

نجیب‏

به شهید «نجیب چرابه»

امروز بعد از مراسم صبحگاه، یک نفر دیگر به افراد اتاق اضافه شد. بچه ها هیچکدام از بودن او راضی نیستند.

دفاع مقدس

یا اللهی گفت و پتوی جلوی در را کنار زد و آمد تو. ساک کوچکی روی دوشش بود. سلام و احوال پرسی کرد و بعد بدون مقدمه گفت: «اگر برادرها اجازه بدن، من هم توی این اتاق باشم. اتاق های دیگه جا نداره...»

علی رضا برای اینکه دست به سرش کرده باشد گفت: «ما پتوی اضافه نداریم.» اما او فقط لبخند زد و بعد گفت: «عیبی نداره، توی جمع گرم شما احتیاجی به پتو نیست.»

حسن همانطور که از بالای سرم رد می شد گفت: «مثل اینکه اخوی صفر کیلومتره...»

راستش من هم چندان از آمدن او راضی نیستم. حمید می گوید که چند روز دیگر با او هم صمیمی می شوید، اما من چشمم آب نمی خورد. احساس می کنم با ورود این غریبه، جمع گرم و صمیمی ما از هم خواهد پاشید.

تازه وارد همان طور که بند پوتین هایش را باز می کرد گفت: «اسم من نجیبه...» علیرضا به مسخره گفت: «عجیب؟» و همه خندیدیم. گفت: «نه نجیب، نجیب چرابه.»

علی رضا گفت: «به هر حال فرقی نمی کنه، اسم عجیبی که هست.»

نجیب لهجه دارد، اما کسی نپرسید بچه کجاست. حسن می گفت: « برای اینکه خیلی زود خودمونی نشه، باهاش کمتر حرف بزنیم.»

حمید نگذاشت نجیب استراحت کند. گفت: «اخوی حالا که با ما شدی خدمتتان عرض کنم شما به مدت 24 ساعت به سمت شهردار این اتاق منسوب می شوید! »

همه زدند زیر خنده. نجیب در حالی که هنوز همان لبخند ملایم روی لبانش بود، از جا بلند شد و گفت: «روی چشم، باید چه کار کنم؟»

حسن گفت: «اون تانکر رو می بینی » و با انگشت دبه های خالی آبی که کنار اتاق چیده شده بود را  نشان داد.

- باید زحمت پر کردن اونا رو بکشی!

نجیب در حالی که خودش را برای رفتن آماده می کرد گفت: «خب از کجا آب باید بیارم؟»

علی رضا که از فرط خنده سعی می کرد صورتش را از نجیب پنهان کند، برگشت و دست نجیب را گرفت و بردش کنار پنجره و تانکر بزرگ آب نزدیک زمین صبحگاه را نشانش داد و گفت: «زحمت می کشید این سه طبقه رو می روید. پایین. آن صف رو که می بینید  می روید آخر صف می ایستید تا نوبتتان بشود، بعد تانکرها را پر می کنید و دوباره سه طبقه رو می آیید بالا...»

همه بچه ها می دانستند امروز حسن شهردار است و اصلاً این رسم نبود که تازه واردی شهردار بشود و لابد نجیب هم این را می دانست، ولی چرا چیزی نگفت، نمی دانم.

نجیب دبه های خالی آب را برداشت تا برود. وقتی می خواست پوتین هایش را بپوشد، حسن گفت: «می تونی نفربر من رو سوار بشی!»

و نجیب رفت.

حاجی می گوید: «پادگان دوکوهه تا حالا این همه نیرو رو یه جا به خودش ندیده.»

صبح ها توی زمین صبحگاه جا برای گردان های تازه تشکیل شده نیست. امروز هم مجبور شدیم برای دویدن از پادگان بیرون برویم. بیشتر از روزهای قبل دویدیم. دو دورکامل به دور پادگان. بعدش هم نرمش تا سر حد تیر خلاص. دلم از گرسنگی  صدا می کرد. علی رضا داد زد: «روحیه... عالیه» و بچه های بریده ای که در انتهای ستون ها می دویدند، جواب دادند: «شکم ها... خالیه » و تمام بچه ها با هم تکرار کردند: «روحیه عالیه، شکم ها خالیه...»

وقتی حاجی سراسیمه به اول صف رسید، همه ساکت شدند. حاجی خودش از سکوت یکباره بچه ها خنده اش گرفت و همه با هم خندیدیم.

فشنگ ها

کم کم صدای بچه ها دارد در می آید. از زندگی توی این ساختمان های چند طبقه مخروبه خسته شده اند. همه دلشان می خواهد حمله سراسری هر چه زودتر شروع بشود. علی رضا می گوید: «بسیجی بی ترمز نمی تونه یه جا بخوره و بخوابه.» و حاجی که چشم غره اش می رود، حرفش را می خورد.

 امروز نامه برادرم رسید. نجیب امروز هم شهردار است. اتاق را جارو زد، ظرف ها را شست. کارش که تمام شد یک گوشه نشست و شروع کرد به خواندن کتابی که با روزنامه جلد شده بود.

علی رضا دارد اسلحه اش را با گازوئیل می شوید. بچه ها غر می زنند که چرا این کارها را بیرون از اتاق انجام نمی دهد، اما او اصلاً گوشش به این حرف ها بدهکار نیست. باید بلند شوم بروم جواب نامه برادرم را بنویسم.

حمید می گوید خبر حمله همیشه از آشپزخانه یا از توی دیگ غذای تدارکات پخش می شود. حمید می گوید: «شب های حمله، غذا چرب تر از همیشه اس اگه حمله باشه غذا حتماً مرغه.»

امشب شام پلومرغ بود. میان بچه ها همهمه افتاده بود که لابد حمله است. نجیب کم کم دارد جای خودش را توی اتاق باز می کند. اما بچه ها سعی می کنند هنوز فاصله خودشان را با او حفظ کنند و نجیب هنوز همان طور با گذشت، مهربان و صبور است. وقتی می ایستد اگر دستش را بلند کند حتماً می تواند لامپ سقف اتاق را بگیرد، اما حالا نشسته است و همان کتاب روزنامه پیچیده شده اش را می خواند.

امروز روز پنجم است که فرمانده گروهان ما رفته. حاجی هم رفته است ستاد فرماندهی. همه جا خبر حمله پخش شده است. بچه ها خیلی خوشحال اند. لابد تا چند روز آینده فرمانده گروهان جدیدی برای ما می فرستند. بچه ها می گویند: «شاید یکی از خود بچه های با تجربه تر از ما انتخاب شود.»

دیشب کسی آمد و نجیب را صدا زد و با خودش برد و تا صبح هم نیامد. صبح زود بچه ها خبر آوردند که حاجی دیشب آمده است و نجیب خیلی با حاجی گرم گرفته است. بعد از مراسم صبحگاه حاجی بچه ها را جمع کرد و خبر داد که تا چند روز آینده حمله سراسری شروع می شود. بچه ها از خوشحالی تکبیر گفتند. هنوز حاجی داشت درباره حمله حرف می زد که جمله ای مثل پتک توی سرم خورد. برادر نجیب چرا به از طرف ستاد به عنوان فرمانده گروه انتخاب شده.

صدای صلوات بلند شد و در این میان ما فرصت کردیم توی چشم های همدیگر نگاه کنیم، بدون اینکه چیزی بگوییم. شاید رنگ همه ما پریده بود. شبی که آزاد باش داده شد، حمید گفت: «بچه ها حتماً نجیب می خواد رفتار بد ما رو تلافی کنه!»

علی رضا گفت: «نکنه نذاره بریم حمله...»

نزدیکی های ظهر نجیب آمد. مثل همیشه کفش های جلو اتاق را جفت کرد و سلام داد. آمد تو. بچه ها همه شرمنده بودند، اما برای نجیب انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود.

حسن می گوید: «من خجالت می کشم توی چشم های نجیب نگاه کنم.»

از آن شب پلومرغ پنج شب می گذرد. بعد از آن یک بار دیگر هم پلومرغ خوردیم اما از حمله خبری نشد که نشد.

اکثر شب ها رزم شبانه داریم. بچه ها اسمش را گذاشته بودند رزم اشکی؛ برای اینکه از شدت سختی عملیات رزمی اشک آدم در می آید. نیمه های شب دشت های اطراف، پای پیاده سرگردانیم. حرکت شتری، آرایش دشت بان، بخیز پاشو، گذشتن از رودخانه و...

رزم شب

دیشب یک هو به فکرم رسید که یک شب به رزم شبانه نروم. فکرم را با حمید در میان گذاشتم و قرار و مدار فرار را باهم گذاشتیم. نیمه های شب صدای حاجی که فریاد می زد: «به خط شید به خط شید...» توی راهرو پیچید، من و حمید به سرعت پشت بالکن پنهان شدیم. چند لحظه بعد تمام اتاق ها خالی شد و بچه ها به طرف بیرون پادگان حرکت کردند. ما هم هر کدام چند پتو زیر و رویمان انداختیم و در کمال آسایش به خواب رفتیم.

نزدیکی های صبح از سر و صدای بچه ها از خواب پریدم. علی رضا خندید و گفت: «وضعیت قرمزه. تک خوردین.»

خیال کردم علی رضا از حرصش می خواهد سر به سرمان بگذارد، اما بعد فهمیدم که پس از رزم شبانه، حاجی حضور و غیاب کرده و فهمیده که ما نیامده ایم. برای همین نجیب را مامور تنبیه ما کرده بود.

تا غروب همه اش به این فکر می کردیم که نجیب می خواهد با ما چه کار کند علی رضا می گوید: «نجیب شما رو مجبور می کنه توی این سرما با لباس برید توی رودخونه!»

هر کس چیزی می گفت و اضطراب مرا بیشتر می کرد. شام که پخش شد، نجیب آمد و گفت: «شما دو نفر امشب نخوابید. لباس بپوشید و با تمام تجهیزات آماده باشید!» فقط گفتیم: «چشم...»

نفهمیدم چطور شام خوردم. از اضطراب تنبیهی که نمی دانستم چیست دلم شور می زد. بالاخره آماده شدیم. بچه ها هر کدام چیزی می گفتند و می خندیدند. کم کم بچه ها پتوهای خودشان را برداشتند بروند بخوابند که نجیب آمد. حال دیگر اثری از آن لبخند همیشگی روی لب هایش دیده نمی شد. نجیب جلو افتاد و ما به دنبالش حرکت کردیم. از در پادگان که بیرون رفتیم وقتی نجیب به سمت جاده آسفالت رفت، حمید آهسته کنار گوشم گفت: «مثل اینکه نمی خواد ما رو توی رودخونه بندازه.»

چیزی نگفتم. توده های در هم ابر مثل پرده ای در مقابل قرص کامل ماه کشیده شده بود. نجیب سرش پایین بود. با سرعت قدم برمی داشت و ما به دنبالش می رفتیم. با قدم های بلندی که برمی داشت ما را مجبور می کرد تقریباً به دنبالش بدویم. از جاده آسفالت می گذریم و به طرف شرق پادگان حرکت می کنیم. درست نمی دانم یک ربع، یا نیم ساعتی را بدون اینکه حرفی زده باشیم راه رفتیم. همه جا تاریک بود. این سکوت و این اضطراب آدم را خسته می کرد. من همه اش به این فکر می کردم که شاید نجیب فرار ما را بهانه کرده و می خواهد همه آن برخوردهای نادرست بچه ها را بر سر ما تلافی کند.

ناگهان نجیب بی آنکه چیزی بگوید ایستاد. حس کردم صدایش بغض دارد.

- برادرها اینجا بمونید و استغفار کنید. از خداوند طلب بخشش کنید و بعد خودتون برگردید به گردان.

ما ساکت بودیم. احساس کردم لب هایم سنگین شده و روی هم چسبیده است. حمید به من نگاه کرد و من به چشم های او خیره شدم. نجیب برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید به طرف پادگان به راه افتاد. من احساس کردم آدم های بی کفایتی هستیم. لابد حمید هم این احساس را داشت.

نور ماه که از روبه رو بر اندام نجیب می تابید، سایه بزرگی از او روی زمین انداخته بود. روی زمین اندام نجیب به حد تصور نشدنی بزرگ می نمود.

ناگهان صدای گریه حمید مرا به خود آورد...

نزدیک های صبح بود که به پادگان برگشتیم. اصلاً احساس خستگی نمی کردم؛ برعکس احساس می کردم خیلی سبک شده ام. رفتم تا پوتین هایم را در بیاورم و دمپایی بپوشم. حمید هم رفت تا برای نماز صبح وضو بگیرد.


منبع :

کتاب نجیب ( محمد جواد جزینی ) نشر سوره - مهر 1387

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName